t_page
کد خبر: ۵۰۲
تاریخ انتشار: ۲۲ فروردين ۱۳۹۲ - ۱۵:۱۶
متین و موقر، سرش را به زیر انداخته و به انتظار تمام شدن تلفن رئیس نشسته بود و دقایق را می شمرد...

تندتند پله ها را یکی پس از دیگری طی کردم و با عجله وارد اتاق رییس شدم.

چهره ی محجوب و زیبایش، تابلوی ایست من شد. ذرّه بین چشمانم را روی مهربانی صورتش زوم کردم.

موهای مشکی و محاسن مرتبش، صورت مثل ماهش را ملیح تر می کرد.

پیراهن سفیدی را که روی شلوار سورمه ای اش  انداخته بود، قد و بالای رشیدش را بیشتر نشان می داد.

متین و موقر، سرش را به زیر انداخته و به انتظار تمام شدن تلفن رئیس نشسته بود و دقایق را می شمرد.

فریاد پر از شوق و ذوق رئیس، مرا به خود آورد.

خوش آمدی و او را تنگ در آغوش گرفت. گویی که عمریست چشم انتظار آمدنش است.

جانباز بود و تازه واحد بیمارستان را پاس کرده و سلامتی را دوباره از خداوند عاریه گرفته بود.

از آن همه شادی وصف نشدنی رئیس، متحیّر بودم.

نمی دانستم کدام آرزویش به بار نشسته که سر از پا نمی شناسد.

با خنده ای مهربان، چشمانش را به چشمان او گره زد و با قلبی که تلألو امیدش را می شد دید گفت: می دونم امور شهداء از امروز با تدبیرت بهتر اداره می شه.

چشمان کنجکاوم سراپایش را نشانه گرفته بود که نجواهای این و آن نوبت به نوبت، خود را به زیارتگاه ذهن رساندند.

همان جانباز بی ادعا، همان که می گفتند به داشتن پرونده جانبازی رضایت نداده؛ همان که شهره خضوع است و تلاشش، بی نهایت.

این همان عضو شورای حزب جمهوری است که واحد دانش آموزی حزب، پروانه وار، شمع وجودش را طواف می نمود؛ با آن همه مدیریّت.

برق شادی از دیدگانم جهیدن گرفت و قلبم را به سرور نشاند.

نمی شناختمش اما زمزمه های درونم شهادت می دادند که آمدنش، برگی تازه از دفتر بنیاد را ورق خواهد زد.

روزها از پی هم می آمدند و می رفتند و سیرت زیبایش را بیشتر نمایان می کردند.

می دیدم برای خدا آن قدر حاضری زده که لحظه ای غیبتش را نمی شد دید تا در نبودش، شیطان، او را تلمّس کند.

از هیبت و شکوهش به نظر می رسید قلبی از جنس پولاد در آن می تپد اما یاد آن روز را که به خاطر می آورم، می مانم.

دستم، سایه بان دیدگانم بود. تابش گرمای سلطان آسمان بر سرم سیطره داشت. آن سوتر، صدایی، نظرم را جلب کرد.

جواد بود با آن شکم پاره و پای مجروحش؛ داشت بلوک ها و سیمان ها را از وانت بار پیاده می کرد.

به سمتش دویدم و دستش را گرفتم و گفتم: جواد! با این وضعیّت؟ خودمون اونو خالی می کنیم.

با مهربانی، دستم را فشرد و سری تکان داد و به کارش پرداخت.

هیبتش آن قدر زیاد بود که اجازه تکرار درخواستم را از من گرفت.

وقتی همه ی مهر و صفایش را در طبق اخلاص پیشکش بچه های شهداء می نمود، با خود می اندیشیدم جنس قلبش می تواند غیر از بلور باشد؟

می مانم چقدر ریاضت را دوره کرده است که سراپای وجودش غرق از شکوفه های مهربانی است.

صدای جیرجیر در و مسعود شتابان، آن چنان که برق نگاهش، جواد را با خود می برد گفت: آقای کارگریان! محمد اومده.

و جواد را با حضوری سرشار از طمأنینه به سمت او کشاند.

جوانی میان قد با سیمایی موقر و مظلوم در حالی که دستانش را به هم قفل کرده و کمی سرش به جلو خم بود، در سالن قدم می زد.

با دیدن جواد، قفل دستانش گشوده شد و  او را بغل گرفت.

لحظه با هم بودن جواد و محمد، نقطه ی تلاقی فاز و نول در بیت مقدّس شهداء بود.

دو فرشته ای که اکنون  بر خوان رحیمیّت یزدان تکیه زده و افتخار خادمی کبوتران عرشی بر تارک شان می درخشد.

پایان وقت اداری است و محمد هنوز هم در سیر و سیاحت با شهداء، عکس ها را طبقه بندی می کند . انگار به زمین خاکی رجعت ننموده.

ماژیک ها، آبرنگ ها، پلاکاردها و عکس هایی از شهداء تنها همراهان خلوت محمدند.

در آن همه جنب و جوش، هیاهو و آمد و شد بچه ها، ساکت و آرام در محراب خدمتش به شهداء ایستاده و نوایی از او برنمی خیزد.

شیطنت های این و آن را که بی هیچ مقدمه و دیباچه ای از عرش به فرشش می کشید را تنها با تبسّمی پاسخ می گفت و باز به خلوتکده اش می شتافت و با کبوتران شهادت، لحظه ها را تقسیم می نمود.

انگار فارغ از مادیّات در ملکوت، تفرّج می کرد. آمده بود عشوه دنیا را به مهمانی چند روزه اش به سخره بگیرد و با پوزخندی آن را به اهلش بسپارد و برود.

شاید هم در عزلت هایش با شهداء همان سفیران عشق، پیمان هم سَفری و هم سُفرگی بسته و آنان را به انتظار نشانده بود که مروارید قلبش از زمینیان طمع همدلی نداشت.

نه خمیازه میز خوابش می کرد و نه تنش های کار، گریبانش را می گرفت.

آن چنان باوقار و متین گام برمی داشت، نکند موری از پیش رویش بگذرد و بی توجهی اش، او را فرش زمین گرداند. چقدر بی آزار و آرام می نماید.

شاید محمد آرامش دنیایش، سادگی و صداقت قلبش، همه را از قرائت هر شامگاه واقعه و هر پگاه عاشورا تحفه گرفته بود.

نسیم والفجر 8 وزیدن گرفته. مشام جواد، شمیمش را چشیده و او را به تقلای رفتن واداشته. ترنّم کوچش را همه شنیده اند اما این بار برای رفتنش، زیاد بهانه می چینند.

دل ها برای پروازش به جبهه رضایت نمی دهد.

رفتنش، انقلاب کرده. همه چیز را به بهانه طلبیدند اما چاره نشد. یکّه و تنها به پیشواز مخالفت ها رفته بود.

بنیاد را بهانه می کردند؛ تهاجم بی حدّ مشغله ها؛ خانواده اش را. اما .......... نه؛ هیچ چیز پیش رویش تاب نمی آورد. جواد بود و یکپارچه اراده رفتن.

لحظات خداحافظی، خفقان بی سابقه ای، گلوگاه امید را می فشرد. جام سرخ چشم ها، وداع  آخر را برای دل ها رقم زده بود.

جواد و ....... برای همیشه خداحافظ.

محمد هم حسابی هوایی شده؛ شراب وصال حقّ، مست مستش کرده.

برای رفتن، روزها را منتظر نمی گذارد؛ جای خالی اش در واحد فرهنگی چقدر نمایان است.

جای خالی امضاهای جواد هم پای ورقه ها چقدر چشمک می زند.

خدا کند روزها با سرعت باد برود و سفیر حضورشان، باز ما را مهمان کند.

و امروز شنبه 26 بهمن ماه 1364 شمیم جواد بنیاد را عطرآگین ساخت اما متفاوت با همیشه.

جز اشک، درد و بی قراری به استقبالش نشتافت. پیکرش بر دوش و داغش بر دل سنگینی می کرد.

سینه ی بیکران آسمان هم تاب نداشت. بغل بغل اشک را بر کومه های خستگی شان می بارید.

سیلاب محبّانش تا منزل جدید بدرقه اش نمودند. نمی دانم او را چگونه همان جا رها کردند و دل کندند.

چگونه تنها طبق های یادش را در قلب هاشان به همراه آوردند و یا تا چندین شبانه روز در خلوت و جَلوت شان میزبان اشک و آه بودند، خدای شان می داند.

اما افسوس که بیش از دو روز نگذشته بود و خبر عروج محمد قنبریان، دل هاشان را به آتش کشاند.

کوچ جواد هنوز عادت شان نشده بود که به رفتن محمد رضایت دهند.

پروازش را کی، چگونه، با کدامین نردبان آغاز نمود، فقط محبوبش می داند.

عروجی نامعلوم در زمانی نامعیّن بی هیچ اثر و نشانی به مقصدش علیین شتافت.

بسترش، فرش بیابان، روشنایی شب هایش، ماه، هم کلامش ستارگان، هم نوایش، نفیر باد و دوستدارانش  چشم انتظار.

محمد را چگونه به خدایش بسپارند و حتی پلاکی از او را به تسلا نستانند؟ برای آخرین دیدارش کدام وقت را منتظر بنشانند و به چشمانشان چقدر وعده ی زیارت رویش را بدهند؟ محمد و تا قیام قیامت خداحافظ.

پنجاه روز است جواد و محمد، نذرشان را ادا کرده و به سالارشان اقتدا نموده اند.

بهار، سفره ی عطوفتش را گسترده و مهربانی اش را بر زمین و زمان خیرات می کند.

ساعت، هفت بامداد را نشان می داد که به بنیاد، جایگاه خادمین شهداء رسیدم.

کنار در، جوانی لاغر اندام، با قدی متوسط، محاسنی مشکی و چهره ای استخوانی ایستاده بود.

با نوک کفش انگار شن های زمین را می شمرد.

دست هایش را از زیر پیراهن کرم رنگی که روی شلوارش انداخته بود در جیبش کرده و نگاهش را به زمین دوخته بود.

وارد که شدم، عباس با خنده ای مهربان گفت: راننده جدید رو دیدی؟ تازه معلمی نهضت رو رها کرده و به عشق شهداء اینجا اومده؛ روی نظم و غیرتش میشه حساب باز کرد؛ می گند  از بیت المال و حق الناس هم زیاد می ترسه .........

سراپایم گوش بود. توصیفاتش بر سند یقینم، مُهر تأیید زد که سومین مروارید به ریسمان افتخارات بنیاد کشیده شد.

چند صباحی می گذرد و منوچهر، خستگی ناپذیر و صبور آن چنان گل های شهداء را مراقبت می نماید و جابجا می کند گویی فرزندانش را بر چشم می نهد و به این جا و آن جا می برد.

شکوه حضور ودودی، آرام بخش خاطر باغبانان غنچه هاست.

کم حرف اما شهره شوخ طبعی است و دایره لبخندهایش، حصار حقارت ابلیس.

چهره ای متین و ساکت، ظاهری آرام و بی ادعا؛ سرشار از تلاش و فعالیّت و داوطلب انجام هر کاری؛ سیمایش، بشّاش انگار همه دنیا را به خنده گرفته؛ همیشه می خواهد غبار اندوه را با مزاح از دل ها برچیند.

حدود ساعت ده صبح است. بچه ها منوچهر را چون نگینی در میان گرفته اند و او تکّه چوبی در دست، عملیّات کربلای 4 را برای شان به تصویر می کشید.

از لو رفتن عملیّات، قلع و قمح عاشورایی فرشتگان، از آن شبی که نور منوّرها و باران خمپاره ها، حجله نشینان بهشتی را نورانی کرد، می گوید.

خودش هم در همان عملیّات تا نزدیک خدا رفت اما رخصتش ندادند. فقط جای بوسه ترکش روی پایش به یادگار ماند. منوچهر نمی دانست هفت روز دیگر به جبروت جلال الهی مجالش خواهند داد.

آن روز هم که تعلّقاتش را پیچید و همان جا گذاشت گفت: کوچ این بارم تا علیین است؛ بر مزارم بنویسید:

                       کوزه گران چو عاقبت از سر من سبو کنند

                                           بهر شراب عشق حقّ، من سر خود سبو کنم

و راست گفت.

کربلای 5، 27 آذرماه 1365، خمپاره، پایش را بویید.

اصغر و مهدی به سرعت نور، او را سوار بر مرکب آمبولانس کردند. تا اراده حرکت، راسخ شد، مجتبی را که به شدّت مجروح شده بود، آوردند و منوچهر سر از پا نشناخت و ندانست آمبولانس را چگونه ترک کند تا مجتبی را زودتر به عقب برگردانند.

هر چه اصرار کردند، راضی نشد و آمبولانس بعدی را پلکان عروجش ساخت.

هنوز کیلومتری نرفته بودند که خمپاره ها یکی پس از دیگری همراهشان شدند و تا گلبارانشان ننمودند، آرام نگرفتند.

منوچهر هم پاداش ایثارش را همان جا گرفت و به شهدایی اقتدا کرد که برای پیشواز خادمشان به صف ایستادند.

و حالا جواد و منوچهر، تک فرزندانی که محمد را در بر گرفتند، بر خوان کرم الهی، مهمان خشنودی حقّند.
 
 
شهید جواد کارگریان

تاریخ شهادت: 22 بهمن ماه 64

محل شهادت: جزیره فاو

نام عملیّات : والفجر 8

 

شهید محمد قنبریان:

تاریخ شهادت: 27 بهمن ماه 64

محل شهادت: جزیره فاو

نام عملیّات : والفجر8

 

شهید منوچهر ودودی:

تاریخ شهادت: 27 دی ماه 65

محل شهادت: شلمچه

نام عملیّات: کربلای 5

                                        

 

به قلم: سیده فرزانه پناهی

برچسب ها: شهید ، شهادت
نام:
ایمیل:
* نظر: