t_page
کد خبر: ۸۸۷۸
تاریخ انتشار: ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ - ۲۳:۱۰
اشرف السادات کمانی؛
احساس سر در گم به رؤیا های فردا پایین و بالا می رود چون موج دریا
شاعر از زبان خودش: اشرف السادات کمانی  
متولد:۱۵بهمن ۴۲
فرزند مرحوم سید عباس( که از منسوبین حکیم عباس دارابی بودند)
تولد داراب ،ساکن شیراز .
مدیر نشست ادبی بانو ( تالار حافظ شیراز)
کارشناسی ارشد ادبیات فارسی
فارغ التحصيل کارشناسی مامایی از دانشگاه شیراز و اصفهان و بازنشسته بیمارستان حافظ شیراز
تالیف سه مجموعه شعر  :
۱ ✏️ "پنجاه پنجاه"
۲ ✏️ "آیینه در خروش"  
۳ ✏️ "به رنگ آبی"
(از دوران ابتدایی مطالبی می گفتم که مورد توجه اطرافیان و معلم هایم قرار می گرفت، دوره راهنمایی چند دل نوشته داشتم که توسط معلم ادبیاتمان تشویق شدم،دوران دبیرستان که با انقلاب همراه بود و شوق انقلابی بر افکار حاکم بود هر روز برای برنامه صبحگاهی مقاله ای آماده کرده بودم و دکلمه میکردم)(در اواخر خدمتم مقاله ها و داستانهای کوتاهی برای مجله سفید پوشان سبز فرستادم و چاپ شد،همچنین ترجمه های متون پزشکی دانشگاه را نیز انجام می دادم)
غیر از شعر به موسیقی و آواز هم علاقه دارم و کلاسهای مختلفی را در کنار استادانی عزیز گذرانده ام.
تشویقی ها و مدارک  مختلفی در دوران شریف خدمت  کسب کرده ام:
* اخذ دیپلم زبان انگلیسی از کانون زبان ایران ILI
* اخذ مدارک هفت گانه ICDL
* اخذ مدرک کارشناس آموزش
* اخذ مدرک گذراندن کارگاه ها و کلاس های مختلف بیمارستانی
* برگزاری کلاسها و کارگاه های مختلف
*سوپروایزر آموزشی بیمارستان شوشتری
* سوپروایزر کنترل عفونت زایشگاه شوشتری
* مسءول پایش تغذیه با شیر مادر بیمارستان حافظ
* عضو گروه نظارت دانشگاه علوم پزشکی شیراز
* عضو گروه ترجمه دانشگاه علوم پزشکی
*همکاری با مجله سفید پوشان سبز و چاپ داستان و مقاله
* مجری کلیه کلاسها و کارگاه های آموزشی بیمارستان شوشتری
* اجرای ارزشیابی پرسنل بیمارستان
* صدور گواهی های آموزشی بیمارستان شوشتری
کسب تشویقی های کشوری و استانی متعدد
و گذراندن نزدیک به ۲۰۰۰ ساعت آموزش ضمن خدمت
احساس سر در گم به رؤیا های فردا
پایین و بالا می رود چون موج دریا

چیزی به عمرِ خاطره باقی نمانده
مشقی است جا مانده کنون در دفترِ ما
 
از یاد رفته آنچه می بایست می رفت
افسرده خاری گشته سرگردان به صحرا

بس خار سرگردان تماشایی ست اینجا
موجی ست درشن می برد این سنگ خارا
گسترده هر جا درد ،جانم می خراشد
بر هم زَنَد  خاکسترِ افسانه ها را

ویران کند یاد گذشته شهرِ جانم
دیگر نمی ماند به ذهنم شعر مانا
به رنگ آبی

***

افسرده گشته ای دلم از حجم شب عجیب
تا چشم باز می کنی از این همه فریب

تا بوده  بوده در چپ و  در راست  رنج ها
تو می شوی همیشه غم آلود و من غریب

امسال صفحه های وجودم  شده غزل
عشق و کلام بوده و با جانِ من قریب

تصویرهایِ آینه ها  صیقلی شده
نقشی کشیده از دل و ازچهره ای نجیب

بزدوده خاطراتِ تلخِ مرا  از زمان دور
رنجِ مرا  همیشه  دوا گشته  و  طبیب

***

غزلم قهر نکن،من که غزلخوانِ تواَم
 من که  تا صبحدمان سخت نگهبانِ تواَم

 تو بیا لحظه ی بی رنگ مرارنگین کن
تا سحر رقص کنان لاله ی خندانِ تواَم

تا که دریا به خروش و دل تن ها به سکوت
منم آن آب روان، قطره ی بارانِ تواَم

 چون به فردا غزل از خاطره ی خون دارم
چشمه ی آتشم و اشکِ فراوانِ تواَم

دلم از غصّه گرفته ست ترا دارم و بس
سر پناهِ منی و دست به دامانِ تواَم

غزلم حوصله ی قصّه ندارم دیگر
 آب از سر برود صخره ی پنهانِ تواَم

نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار