t_page
کد خبر: ۸۹۰۴
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۱
محمدحسین برزویی؛
همانگونه که گرمای شدید آب را تبخیر و ناپدید می کند، انسان کافرِ احمق هم اینگونه دین شما را می دزدد و نابود می کند!!
جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست، که احیای ما کند!!
هر سپیده دم از خوابِ نوشین بامدادی بر می خاست، برای ” انذار و تبشیر" مردم روزگار خویش دل را به دریا، یا به کوهستان یا به روستاهای دور دست می بست؛ شاید دلی را بدست آورد و از دلبستگی و تعلق به ” فرش" باز گیرد و به سمت ” عرش" پرواز دهد!
انسان عجیبی بود! کورِ مادرزاد را ” شفا" می داد، ناشنوا را شنوا می کرد، مرده را زنده می نمود و پیسی و لک های صورت و پوست را بهبودی می بخشید و با اسم اعظم خدا، بر امواج دریا سوار می شد، تا به ساحل نجات خلایق می رسید! می دانست که مردم در انبارهای خانه ی خود چه چیزهایی را ذخیره می کنند! اما شگفت! اینکه این پیامبر اولوالعزم از ” انسان احمق" می ترسید و فرار می کرد و به کوه و دشت پناه می برد!
بشنوید از مولوی این داستان
دوستی با ” احمق" است، آفات جان!
عیسی ِ مریم به کوهی می گریخت
شیر، گویی خون او می خواست ریخت!
آن یکی در پی دوید و گفت: خیر
در پی ات کس نیست، چه گریزی چو طیر!
گفت: از ” احمق" گریزانم برو
می رهانم خویش را، بندم مشو
مردی، عیسی ابن مریم را دید که شتابان به سمت کوه می گریخت، گویا یک شیر درنده می خواهد خون او را بریزد! مرد گفت: یا عیسی (ع) چرا مانند پرنده فرار می کنی! در حالی که کسی تو را دنبال نمی کند! حضرت عیسی (ع) گفت: خود را از دست احمق رها می کنم! از من دور شو و مزاحم مشو!
گفت: آخر آن مسیحا، نی توی!
که شود کور و کر از تو مستوی؟
گفت آری، آن منم گفتا: که تو
نی ز گِل، مرغان کنی ای خوب رو؟
گفت: آری، گفت: پس ای روحِ پاک
هر چه خواهی می کنی، از کیست باک
مرد گفت: آیا تو آن مسیحا نیستی که: ” کور را بینا و ”کر" را شنوا می کنی و مرده را زنده و از گِل، پرنده می سازی! حضرت عیسی گفت: آری، مرد گفت: پی ای روحِ پاک تو که هر کار ناشدنی را شدنی می کنی پس ترس تو از کیست؟
گفت عیسی که: به ذات پاک حق
مُبدعِ تن، خالق جان در سبق
حرمت ذات و صفات پاک او
که بُود گردون گریبان چاک او
کآن فسون و ” اسم اعظم" را که من
بر ” کَر و بر کور" خواندم ، شد حَسَن
بر تن مرده بخواندم، گشت ” حی"
بر سر لا شی ء خواندم، گشت شیء
خواندم آن را بر دل ” احمق" به وُدّ
صد هزاران باز و درمانی نشد!
حضرت عیسی (ع): به ذات و صفات خدا، که ایجاد کننده جسم و پدید آورنده ی جان است و هستی، در یَدِ قدرت اوست! قسم یاد کرد که من ” اسم اعظم" خدا را بر ” کر و کور" خواندم و شنوا و بینا شد و بر تن مرده خواندم زنده شد، و بر هر ” نیستی" خواندم ”هست" شد! اما آن اسم اعظم را با محبت و دوستی هزاران بار، بر دل ” انسان احمق" خواندم، شفاء و درمان نیافت!
سنگ خارا گشت وزآن ” خو" بر نگشت
ریگ شد کز وی نروید هیچ کَشت
با وجود ” اسم اعظم" خدا، باز دلِ احمق مانند سنگ خارا گردید و از اخلاق ناپسند خود بازنگشت و مانند ریگ شد، تا سخنان حکیمانه در آن نروید!
گفت: حکمت چیست کان جا ” اسم حق"
سود کرد این جا نبود آن را سَبَق؟
گفت: رنجِ ” احمقی" قهر خداست
رنج و کوری نیست قهر، آن ابتلاست
” ابتلا" رنجی است کان رحم آورد
” احمقی" رنجی است کآن زخم آورد
آن چه داغ اوست، ” مُهر" او کرده است
چاره ای بر وی نیارد بُرد دست
” ختم ا...ُ علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظیم" (قرآن کریم)
خداوند بر دل احمق ” کافران" مُهر نهاده و همینطور بر گوش و چشم هایشان پرده ی غفلت و غرور و تکبر و تنها عذاب عظیم ” آتش سوزان" است که آنان را از رفتار و اندیشه ی ” احمقانه" خلاص می کند!
و در پایان داستان مولوی سفارش می کند که:
ز ” احمقان" بگریز، چون عیسی گریخت
صحبت ” احمق" بسی خون ها که ریخت
اندک اندک آب را دزدد، هوا
دین، چنین دزدد هم ” احمق" از سما
همانگونه که گرمای شدید آب را تبخیر و ناپدید می کند، انسان کافرِ احمق هم اینگونه دین شما را می دزدد و نابود می کند!!
حُسن ختام از حافظ خوش کلام:
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو، مسلمان نشود!
گوهر پاک بباید که شود قابلِ فیض
ورنه هر سنگ و گِلی ” لوءلوء و مرجان" نشود
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار