t_page
کد خبر: ۸۹۱۸
تاریخ انتشار: ۰۳ شهريور ۱۳۹۶ - ۲۳:۵۴
شاعر امشب: فاطمه فاضلی؛
ای شکوه کلامت پر اندرز صیت نامت فرا رفته از مرز
شاعر از زبان خودش: متولد 1359/07/01 ، شیراز. هنر نامه:
سه دوره نخبه فرهنگی (دیدار رهبری ، دیدار ریاست جمهور با نخبه گان )
مقام نخست کنگره سراسری دفاع مقدس ـ استان کهکیلویه و بویر احمد
مقام نخست کنگره حضرت زهرا س ـ زاهدان
مقام نخست کنگره ی زنان هنر مند ـ دو دوره
مقام نخست کنگره ی سراسری  غدیرـ شیراز
مقام دوم کنگره ی سراسری رضوی(ع) اقوام ایرانی ـ شیراز
مقام دوم کنگره ی اهل بیت (ع)  سراسری ـ سیستان بلوچستان
مقام دوم کنگره فاطمه کوثر هستی  سراسری ـ چها رمحال بختیاری
مقام دوم کنگره آفتاب ـ  منطقه جنوب کشور
مقام دوم کنگره دفاع مقدس ـ زرین دشت
مقام سوم کنگره هفت هنر ـ شیراز
برگزیده کنگره خلیج ـ بندر عباس
برگزیده کنگره ملکوت هشتم ـ مشهد مقدس
برگزیده کنگره بین المللی رضوی گویش هاـ شیراز
سه دوره منتخب کنگره دانشجویی گریز آهوانه ـ مشهد مقدس
برگزیده کنگره عاشورایی ـ بندر عباس
سه دوره منتخب مسافر آدینه ـ اقلید
شش دوره برگزیده کنگره سراسری عاشورا ـ شیراز
برگزیده کنگره دفاع مقدس ـ ایلام
برگزیده کنگره مهدویت ـ بوشهر
برگزیده کنگره جوان  ـ بندر عباس   و ...
داوری جشنواره دانشجویی ـ کشوری
داوری جشنواره دانش آموزی ـ استانی
داوری جشنواره سرود ـ استانی
داوری شعر با گویش های محلی ـ منطقه ایی
داوری شعر وقفـ کشوری
و...
چهار سال دبیر انجمن ادبی حوزه هنری استان فارس
سه سال دبیر انجمن ادبی بنیاد فارس شناسی
دوسال دبیر انجمن ادبی کانون دانش آموزی
یک سال دبیر انجمن ادبی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی
پنج سال دبیر انجمن ادبی سازمان بسیج هنر مندان سپاه فجر استان
در حال حاضر دبیر انجمن ادبی زیباگران
 تأ لیفات :
مجموعه شعر « این کوزه اشک می شود و زهر می مکد »
پژوهشی« تذکره شاعران دفاع مقدس استان فارس»
مجموعه شعر «با احتیاط حمل شود »
مجموعه شعر" این صدا مجوز نمی گیرد"ـ در دست چاپ
مجموععه نامه ها" یارتا" در دست چاپ
چاپ آثار در کتابهای مخصوص کنگره های سراسری
تحصیلات :
دانش پژوه علوم قرآنی


فدایی اسلام
تقدیم به شهید سیدعلی اندرزگو

ای که در خاطرم می درخشد
آفتاب جهانت همیشه
بیت های فراوان ببخشد
التهاب بیانت همیشه

مظهر فقه و عرفان که باشی
مرد تقوا و ایمان که باشی
لحظه در لحظه انسان که باشی
می کند جاودانت همیشه

ای همه غیرت ناب با تو
چشم بیدار مهتاب با تو
همت پاک نواب با تو
راه داده نشانت همیشه

تو فدائی اسلام و دینی
شورش خلق و شور آفرینی
پاره ی آسمان برزمینی
ای بلند آسمانت همیشه

راه دین را تو ازسر گرفتی
سرفداکردی وپر گرفتی
هدیه ازدست رهبرگرفتی
هدیه کردی تو جانت همیشه

حصر و حبس از تو کوهی دگر ساخت
همتت کوه را شرمگین ساخت
مثل کوهی که آرش بر آن تاخت
ای شکوه کمانت همیشه

دست تو بود و قرآن گواهت
عهد و پیمان یاران گواهت
فر امروز ایران گواهت
فتح ورد زبانت همیشه

کشته شد آن حرامی به دستت*
آفرین، مرحبا، ناز شستت
غیرتت، غیرتِ دین پرستت
شاهکار توانت همیشه

شیر بودی که از شست رستی
جبهه ی دشمنان را شکستی
بند و زنجیر ظالم گسستی
پرتوان بازوانت همیشه

سال پنجاه و هفت ست و توفان
آسمان ابری و رعد غران
حیله ی دشمنان نیست جز آن ـ
تا بِبُرد امانت همیشه

ای شکوه کلامت پر اندرز
صیت نامت فرا رفته از مرز
مانده اما از آن هیمنه، لرزـ
بردل دشمنانت همیشه

ای که در خاطرم می درخشد
آفتاب جهانت همیشه

*شهید اندرزگو اولین کسی بود که برای ترور حسنعلی منصور بایارانش هم پیمان شد

***

چقذِ چرخِشِت خَشه
چهارپاره مثنوی است که با شناخت و دانش وزن و زبان شعر تغییر یافته است
شعر تلفیقی لری و فارسی ( دیالوگ یک پیرزن نخ ریس لر با امام رضا ع)))

در هشتیِ هزاره ی هشتم نشسته است
با انعکاس موج صدایی که دوک داشت
در هر شیار صورت خود پر شکوه تر
می خواند مثل شور نوایی که دوک داشت
...
لا لا لا لا دل تنگُم قصیده بی *
یک بارگی تمومِ شکوهم که چیده بی
لالالالا که بهاروم خزونیه
غم مونس غزلی اندرونیه
غم اومده دل تنگم که وا کنه؟
یا اومده مویه از خود جدا کنه؟
لا لا لا لا چقذِ چرخِشت خَشِه
بالا بلا چقذِ چرخِشت خَشه
نخ های مو همه وقف امام بید
هشتم گرو نویه حرف مویه شنید؟
...
با جمله ای فروخت تمام شکایتش
خوشتر از ای چِنِه... که از دوست می رسه؟
دستاش پر چروک و دلش صاف صاف بود
خوشتر دِیِه چنه .. همش از اوست می رسه

نخ های او همه شکل طناب شد
بر پنجره و هر آن کس که لایق است
او یک پرنده یی که خودش را شناخته
و بر خدا و امامش چه عاشق است

نخ ریس ما به خودش وعده داده بود
باید همان زمان برسد سمت عشق خود
باید که زنده بود و فقط نخ طناب کرد
باید در آن مکان برسد سمت عشق خود

با شوق گفت: وقت پریدن رسیده است
در روز و ماه و همان هشت توی هشت
با آن تولدی که فقط هست مال هشت
خود را به قلب پنجره با آن طناب بست

نا گاه آمد و به کنارش کسی نشست
لبخند زد و گره از گره گشود
لبخند زد و سبز حریری به او سپرد
با پیر زن به لحن بیان خودش سرود
...
لالالالا که خزونت بهار شد *
لالالالا که کلومت بِرار شد
لالالالا که شکوهت همیشگی
لالالالا که طناب تو یار شد
...
زن در شیار های صورت خود رود می کشید
از این همه سخاوت و لطفی که دیده بود
دورش گرفته اند همه مردمان شهر
دورش گرفته اند وُ ...  
                                 چه خوب آرمیده بود

*وزن و زبان شعر دانسته عوض شده
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار