t_page
کد خبر: ۸۹۲۸
تاریخ انتشار: ۰۴ شهريور ۱۳۹۶ - ۲۳:۲۶
شاعر امشب: شهدخت روستایی فارسی؛
بم فرود آمده و از رطبت میترسد شعر هذیان من از هرم تبت میترسد
شاعر از زبان خودش: شهدخت روستایی فارسی، شاعر و ترانه سرا، متولد سیزده بدر چهل و پنج که حدود چهارسال هستم، به طور جدی شعر را دنبال میکنم، اخیراً کتابی شامل شصت غزل عاشقانه به نام "پیراهن یک روح تکراری" به چاپ رساندم، که مورد استقبال فروان از سوی مخاطبان قرار گرفت. برگزیده جشنواره مدافعین حرم در خرم بید، برگزیده جشنواره خاوران در تهران، برگزیده جشنواره عشایری سه استان یزد کرمان فارس در مروست یزد، برگزیده جشنواره صنعت گل گهر سیرجان، برگزیده جشنواره عیدانه سه استان یزد وکرمان وفارس درشهرستان خاتم، برگزیده جشنواره گل گهر کرمان...

شعر زیبای تو با قافیه ی چشمانت

شهر شاعر شده در زاویه ی چشمانت

حاصل ضرب دو دوتای جهان درهم ریخت

توی قانون تو بافرضیه ی چشمانت

حضرت عشق کجایی که به دادم برسی

لحظه راکد شده در ثانیه ی چشمانت

پلک بر هم زدی و مردم چشمت افتاد

به من کشته ی در حاشیه ی چشمانت

تو نفس میکشی و جان من بی سر و پا

میوزد در شریان ریه ی چشمانت

حکم با بوسه از آن رنگ  لبت   میخواهم

تا بگیرم من عاشق  دیه ی چشمانت1

***

سامری از نوسان حلبت میترسد

آن دوتا چشم چرا آیه ی مرسل شده است

مهر تحریم لب سرخ تو منحل شده است

خسرویی در صف عشاق معطل شده است

قند شیرین تو در تنگ دلش حل شده است

  سامری از نوسان حلبت میترسد

بم فرود آمده و از رطبت میترسد

شعر هذیان من از هرم تبت میترسد

آدم از جاذبه ی سیب لبت میترسد

 

نکند باز تمنا بکنی بانو جان

هوس رفتن صحرا بکنی بانو جان

گل پیراهن خود وا بکنی بانو جان

در دلم ولوله بر پا بکنی بانو جان

آخر از غصه ی این فاجعه من میمیرم2

***

چقدر کوچه برای رسیدنت.کال است

که سبز سبز تنت فرودین هرسال  است


هنوز از سرشب من شماره میگیرم


هنوز گستره ی بازوانت اشغال است


وشهر شعر وغزل شهر خوب شیرازو

وسرو قامت تو تا ستاره ها نازو


هوس هوس دل تنگم همیشه بی تاب و

غزل غزل  لب شعرت گمان  کنم لال است


تو میشناسیم و این تمام تاریخ است

هزار و سیصد و اردی جهنمی بودن


هزار و سیصد عمری که عاشقت بودم

 
هزار و سیصد و شعرم که بی تو بد حال است


دوبار ه خواجه ی راز و
دوباره باز آید

شبیه یوسف زیبا که در همین فال است


هزار وسیصد و چندی که بی تو سر کردم

و تارو پود تنم می سرشت "آغوشت"


تفعلی که زدم.من به خواجه ی شیراز

به سطر اول شعرش نوشت "آغوشت"


نشسته ام سر کوچه اگر که برگردی

هزار و سیصد و اردیبهشت می آید


تمام میشود امشب جهنم شهرم

برای حجم تن من بهشت می آید


اگرچه ماه وجودم به چنگت افتادست

فدای چشم حریصت که ببر بنگال است



تو میشناسیم و این برای من کافیست


هزار و سیصد و اردیبهشت و آغوشت

شهدخت روستایی فارسی

***

آتش زده ای به باورم میترسم

 من از همه ی دور و برم میترسم

 گنجشک مرا به کودک دل دادی

 او میشکند بال و پرم میترسم

 در آینه ی چشم تو خود را دیدم

 گفتم نکند زد بسرم میترسم

 آن پیرزن نحیف  در آینه بود

 از آینه ی برابرم میترسم

 بابای قوی کودکی هام بیا

 دریاب مرا از پسرم میترسم

قبلا به پناه مادرم میرفتم

 حالا بخدا زمادرم میترسم

***

نقشی از بال یک کبوتر بود ته فنجان قهوه ی فالم                             

استکان را اگر بگردانی
میرسد تا به بخت واقبالم                            

پر کشیدم به اوج دستانت
 در پس میله های انگشتت                

حس خوب پرنده بودن را
غاصبانه گرفتی از بالم      
 
باز دل بی قرار چشمانم
 رعد برقی زد و ترنم کرد       
 
اشک دل تنگ عصر پاییزی    
 می چکد بی بهانه از شالم                         
 
برف حتی سیاه و غمگین است
 زیر پاهای سرد و سنگینم                           

تو رسیدی به  ماه فرودین ،
 پس چرا من نمیرسم کالم                           

با دروغ سیاه چشمانت
ماه من را چگونه دزدیدی   

 یک شب تلخ و سرد و پاییزی
 هدیه کردی به عید امسالم                    

واژه های مزخرف شعرت
دوستت دارمی که می گفتی                           

استکان های خالی قهوه
که بهم میخورد از آن حالم

***

کعبه چشم تو واشد که خدا یادم رفت


ناگهان حرمت تسبیح و دعا یادم رفت


موج تا موج مرا وسعت اوهام گرفت

سعی در موی تو کردم که صفا یادم رفت

در دل ساده ی من حادثه ای رخ داده

که غم انگیزترین حادثه را یادم رفت

 ای پیام آور  عشق از من دیوانه نپرس

که در آن لحظه چرا نام شما یادم رفت

لحظه ی  غرق شدم در صدف آغوشت

که زمان ریخت بهم ثانیه ها یادم رفت

آی بی رنگ تر ازآینه دلگیر نباش


آمدم با تو بگویم به خدا یادم رفت

به غزل خوانی چشمان سیاه تو  قسم

آخرین قافیه با   قدرت فریادم رفت

***
باورندارم قطره ای باور بیاور

یک قهرمان مرد نام آور بیاور

 مردند آقا دختران این حوالی

لطفا برایم بعد از این دختر بیاور

تا کی غزل بنویسم از آغوش بی تو

بر گرد و مضمونی از این بهتر بیاور

وقتی که مومن ها به چشمان تو مستند

یک لاابالی مذهب کافر بیاور


اتش بزن دار و ندارم را بسوزان

یک اسمان شولای خاکستر بیاور

تسکین بده بعدن دل دیوانه ام را

پس شانه ات را امن و محکم تر بیاور

باران ببارد تا سحر از هر دو چشمم

امشب برایم قرص خواب آور بیاور


من را رها کن با غم سر در گمی ها

یا یک خدا با مذهبی دیگر بیاور


امشب کمی با من مدارا کن عزیزم

فردا پدر از بی پدرها در بیاور

***

برای حضرت زینب(س)

چون قطره تنها مانده ام یا حضرت زینب

مشتاق دریا مانده ام یا حضرت زینب

دربین زایرها نبودم عذر میخواهم
 

از کاروان جا مانده ام یا حضرت زینب

..
من از تبار شیر مردانی چو سلمانم

من از سپاه سر فراز پاسدارانم

همسنگر آوینی ام هم رزم چمرانم

من آمدم تا بر مزارت جان بیفشانم

..
داغت پر و بال مرا بی بی عوض کرده

این قافیه حال مرا بی بی عوض کرده

من شب نشین کوی سربازان و رندانم

حافظ خودش فال مرا بی بی عوض کرده

..
من آمدم در سوریه فرمانبرت باشم


.. سوی حریمت آمدم تا کفترت باشم

شرمنده ی زهرا شدم در کربلا روزی

رخصت بده بانو غلام مادرت باشم

..
من از سر ویرانه ی سنگر گذشتم که

با داغ سربازی که شد, پر پر گذشتم که

مجنون شدم از وادی آخر گذشتم که

با یا علی از حمله ی خیبر گذشتم که

..
..
اینجا دعای مادر من محترم باشد

جامم به دست بی بی اهل کرم باشد

سنگر به سنگر آمدم تا شام غم شاید  

نامم میان جان نثاران حرم باشد

گم کرده ام در کربلای کرخه ساکم را

پیش تو آوردم کنون جسم و پلاکم را

قربان آن گلدسته ها و مرقد پاکت

سر می برد داعش اگر احساس پاکم را



..
من آمدم تا جانم از جسمم جدا باشد

روح من از قید تعلق ها رها باشد

روزی که می آید حسینت در صف محشر وو


اسمم میان جان فداران شما باشد


***

تقدیم به حضرت رضا

اومدم زیارتت دردُمِ کَم کردم و رفتم
توی ایوون طلا چیشام نَم کردم و رفتم  

به هَوُى زيارَتِت پهلو حرم خونه گرفتم
دمِ رو هِی اومدم نگوی حَرم کردم و رفتم
..
آمو از صُب تُ پَسين تو فكرتَم خوب كه میدونی
پیش سِتّوی کاكُ هات گردنِ خَم کردم و رفتم


دس خالی اومدم زیارت شمو که کریمی
دلمِ تو حرمت غَرقِ  کرم کردم و رفتم

خادمِ خادِمتم آقوی آقام اَزُوم قبول کن
واسه ی خادمتون يِى چویی دَم  کردم و رفتم

میگن و م غزل سرا ولی آقو جون مث یه  غزالی
اگه ضامنوم نشی میبینی  رم کردم و رفتم

ئی دلم دیگه اَزینان امام رضا خودت میدونی ..
به هوای شاهچراغ زحمت کم کردم و رفتم

***

تقدیم به روح بلند پدرم که به من مردانگی آموخت


شانه هایش وسیع و محکم بود

اشک من روی شانه گم میشد

من  که حل میشدم در آغوشش

گریه ام  کودکانه گم میشد

از سحر تا غروب هر خورشید

او به دنبال نان گندم بود
سرشب که  به  خانه بر می گشت

غصه اش  قرض های مردم بود

در دل تنگش آرزوها بود
چه کسی شادی مرا گم کرد

زیر لب ذکر یا علی می گفت

روبریم کمی تبسم کرد

دست او قدرت عجیبی داشت

گره از موی من شبی وا کرد

غصه های مرا بغل کرد و

گریه های مرا تماشا کرد

چین پیشانیش به من میگفت

زندگی درد ضربدر درد است

من به گرمی  همیشه میگفتم
 
پدرم ؛ واقعا ابر مرد است

گونه هایم انار باغش بود

مثل دست پدر ترک میخورد

اشک شور من و کف دستش

پدرم از خودش کتک میخورد

قله ی سر فراز  گردن او
من به اوجش صعود میکردم

پرچم بوسه میزدم آنجا
رنگ آن را کبود میکردم


ساعت پنج و نیم صبح و باز

 نکند جا بماند از سرویس

لقمه را نیمه کاره بر میداشت
تف بروح خبیثت ای ابلیس

زندگی توی فقر و بدبختی

مثل یک اتفاق زوری بود
پدرم باز زندگی میکرد

پدرم آدم صبوری بود


قهرمان  قوی شعرم بود

باهمان خنده های اجباری

پدرم رفت و عاقبت گم شد

توی  آن جاده های تکراری

پدرمن  پدر  پدر پدرم

پدرم همت عجیبی داشت

پدرم مرد نازنینی بود

پدرم طاقت عجیبی داشت

***
از بس  که باریدی در ایوان، چکه چکه

 صبرمرا  بردی به پایان ، چکه چکه

من کوه بعضم در پس شب های تردید

میریزم از بالا به دامان ، چکه چکه

هی چکه چکه ، چکه چکه ، در غزل هام

شمع وجودم را بسوزان ، چکه چکه

واکن یخ انگشت دستم را دوباره

مانند قندیل زمستان ، چکه چکه

قلبم میان شیشه  های اشک خورده
 
برسنگ فرش هر خیابان ، چکه چکه

وقتی ترک خورده لب دریاچه باید

طوفان کند گیسو  پریشان ، چکه چکه
.

تب کرده ای داری عرق میریزی انگار

با پنجره می گفت باران چکه چکه

شیراز من شهر بهار عاشقی ها

امشب مرا در خود بباران ، چکه چکه

نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار