t_page
کد خبر: ۸۹۵۱
تاریخ انتشار: ۰۸ شهريور ۱۳۹۶ - ۰۰:۲۶
شاعر امشب: شبنم حسامی؛
در سُفره‌ی آلوده به تهمت،نانی که شده بیات هستی در حسرتِ تازگی که باشی،محتاج به التفات هستی
سبز است گندم‌زار و با خورشید می‌جوشیم
شاعر از زبان خودش: شبنم حسامی متولد ۱۳۵۶متولد و ساکن شیراز، دارای کارشناسی روانشناسی هستم. فعالیت ادبی در شعر کلاسیک و خصوصا غزل دارم و گاهی هم در حیطه‌ی شعر کودک و نوجوان و ترانه مشغول فعالیت هستم.



بر تیرگی‌ها ذرّه‌ذرّه نور می‌ریزد
وقتی که از دستِ خدا مَنشور می‌ریزد

 معطوفِ رنگ‌آمیزی و نقش‌آفرینی‌هاست
هر رنگ را در قالبی مَحصور می‌ریزد

 بی‌شک هدفدار است، ابرِ رحمتش اما
 بارانِ مِهرش را چه بی‌منظور می‌ریزد

کم‌کم مُسلَّط می‌شود بر سلطه‌ی پاییز
برگی که می‌خشکد، ولی مغرور می‌ریزد

موسیقیِ بادی که صدها قاصدک دارد
در چشممان، از شوق، نم‌نم شور می‌ریزد

سبز است گندم‌زار و با خورشید می‌جوشیم
دستی به روی دیگ‌ها بَلغور می‌ریزد

سرمست می‌خندیم از پایانِ سختی‌ها
از ابرها هم خوشه‌ی انگور می‌ریزد

تصمیم می‌گیرد که با ما مهربان باشد
تقدیرمان، دلواپسی را دور می‌ریزد


***

در سُفره‌ی آلوده به تهمت،نانی که شده بیات هستی
در حسرتِ تازگی که باشی،محتاج به التفات هستی

محکومی وچاره‌ای نداری،حذفی وگزاره ای نداری
هرچند که یک واژه‌ی تلخی ،تدوینگرِ خاطرات هستی

منظومه ی خورشید وزمینی،مجموعه ی تردید و یقینی
سرزنده ولی گوشه نشینی،افسوس که بی ثُبات هستی

صد بستر لایه دار در توست،هم شعری وهم شعار در توست
هم قله‌ی افتخار در توست،در خاتمه چون فلات هستی

مخلوط شدی با عسل و زهر،با آشتی وچاشنیِ قهر
هر کس که تو را چشید، فهمید،پُر قدرت وپُر ملات هستی

 ای عشق چه بی ثبات هستی،تدوینگرِ خاطرات هستی
درمانگرِ دلهای پُر از درد،یک شاخه‌ی پُر نبات هستی!!

***


گرگِ من،پیش‌بیا زوزه کشیدن کافی ست
خوب هستی‌وتظاهر به‌دریدن‌کافی ست

تیزدندانِ قوی این همه تهدید نکن
 نرم،با پنبه سرم‌رانبریدن کافی ست

حرف را ساده و بی شیله بگو راحت باش
هی از این شاخه به آن شاخه پریدن کافی ست

راه پرسنگ وزمان تنگ و شعارت جنگ است
 دیر شد با تو به مقصد نرسیدن کافی ست

ترس از مرگ شنیدم که خطرناکتر است
وقتِ تصمیم شده،قصه شنیدن کافی ست

چشمِ من،گرگ شدی،در پیِ دنیا رفتی
راهِ بن‌بست نرو،تُند دویدن کافی‌ست

***

مانده‌ام با پرسشی از ذهنِ خودانگیخته
مغزِ مخدوشِ مرا این فکر برهم ریخته

رفته‌ام‌ دنبالِ نان ،دنبالِ خوش‌بینی  ولی
آسیابان بی‌حضورم آردها را بیخته

ایستاده مثلِ یک آیینه‌ی دق روبه‌روم
 آردبیزم‌ را کنارِ پنجره آویخته

دست بُرده در سرِجوگندمی‌ها بی‌‌دلیل
خوب وبد راخط به خط با یکدگر آمیخته

 مانده‌ام‌مُستاصل‌ از آدابِ چرخِ آسیاب
در تناقض‌مانده از من شاعری فرهیخته

***

بابابزرگم یادِ دورانِ قدیم افتاد
یک قطره باران از نگاهِ مهربانش ریخت
شد ابری وتاریک،چشمانِ پُر از دردش
وقتی‌که ترکش بی‌امان برآسمانش ریخت

در کنجکاوی‌های مردم پاسخم این بود
چشمِ پدر،در سال‌های جنگ،جا مانده
با مهربانی زندگی را رنگ بخشیده
با این‌که از رنگین‌کمانش رنگ جامانده

همراهِ  با یاران برای کشورم ایران
دادند جان را در دفاعی که مقدس بود
در گرگ ومیشی پُرخطر مردانه جنگیدند
از پا نیوفتادند ،وقتی‌که هوا پس بود

نام:
ایمیل:
* نظر: