t_page
کد خبر: ۸۹۵۴
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۸ شهريور ۱۳۹۶ - ۲۳:۲۵
شاعر امشب: نسترن یهاردار؛
سهم ما از حضورت آخر چیست؟ آنکه روزی تو را ببیند کیست !
معرفی: هوالجمیل. سال آخردبیرستان چون خیلی خوب انشا مینوشتم معرفی شدم به انجمنهای ادبی. آن روزها دکتر حدادعادل و مرحوم آقاسی که مهمان انجمن ادبی شاعران انقلاب بودند خیلی تشویقم کردند. حتی مرحوم آقاسی موقع اجرای شعر من به نام ندبه های انتظار 1....خیلی گریه کرد و تحسین ایشان در انگیزه من مهم بود. همینطور در سفری به تهران هم تشویق و تحسین بی اندازه استاد علی معلم از بنده باز هم به من نیروی دیگری داد. پروفسور دینانی استاد دانشگاه تهران آن زمان که جهت بزرگداشت  حافظ درحافظیه حصورداشتند بعد ازاجرای یکی از اشعار عرفانیم مرا رابعه بلخی زمان خودم خطاب کردند. که برای من با آن سن کم خطاب بزرگی بود. اما اینها به من قوت میدادتا قلمم را قویتر در دست بگیرم.توسط اساتیدگرانبهایی درکنگره های دفاع مقدس و شب شعرهای مختلف  سراسرکشوردعوت میشدم.پس ازمدتی در اوج پیشرفت شعررا رها کردم.مهمترین دلیلم محیطهای آلوده به رقابت بود.هنر برایم قداست داشت.تعهدداشت.ودلم نمیخواست صداقتم درشعر الوده محیط رقابتی شود.پس دراوج معروفیت و انگیزه های قوی برای سرودن کنار کشیدم. با این حال سال آخر دانشگاه در اداره فوق برنامه دانشگاه شیراز بعنوان داور مسابقات شعر دانشجویان کشور انتخاب شدم و پس از آن برای همیشه  محیط ادبی را رها کردم... از حدود سالهای87 در تهران ادامه تحصیل داده و کارشناسی ارشد حقوق قضایی را به اتمام رساندم. از آنجا که گرایش شدید به مطالب الهی و عرفانی داشتم در آزمون دکترای دانشکده الهیات و فلسفه با رتبه خوبی قبول شدم که در حال ادامه تحصیل هستم.. من معتقدم شاعر باید شعور محض باشد. متعهد باشد. نسبت به قلمی که در دست دارد حس مسولیت کند. به اتفاقات دین و وطن  بی تفاوت نباشد. مهمتر از همه اخلاق هنری داشته باشد.البته من خودم رایک شاعرمعرفی نمیکنم.زیرادرهرمناسبتی نمیتوانم به راحتی شعربگویم.برای همین درهیچکدام ازمسابقات شعری شرکت نکردم.چون اعتقاددارم هنر مسابقه گذاشتنی نیست.انگارآدم روحهای لطیف رابه مسابقه ورقابت وامیداردواین بادرونم سازگارنبود.اما بینهایت لوحهای تقدیردریافت کردم.که خاطره بودنش مهمترازهرچیزست.ازطرفی بسیار،منطق بر فکرم حکمفرماست وهمین مراازحال ونام شاعری دورمیکند. مهمترین چیری که درخودم سراغ دارم اینکه.باید یک اعتقادآنچنان درمن ریشه بدواند که درآن موضوع  تسلیم شعربشوم...حدود17سال شعررارها کردم بخاطر همان الودگیهایی که گفتم چون تا صداقت وپاکی نباشد، ان هنر،هنرواقعی نیست.توهم هنراست...بعداز17سال باشنیدن  جریانات آخرالزمان ومطالعاتی که داشتم گوییا اینبار،شعرخودش مراپیداکرد وبدون اینکه بخواهم دستم به قلم میرود و  توکلت علی الله

سر به خاک درت آنگونه بسایم که اگر
صور محشر، بدمد هیچ،مگردانم روی
آنچنان میشوم از عشق تو ویران که مباد
کس چومن بر در این حلقه، پریشانی او

دل هاجرزده ام تاول کوه است وعطش
چشم بارانی و بی واهمه  افروختنم
پای صحرازده و هفت عبور از پی تو
چشم خورشید وتماشای من و سوختنم

طاقت کوه، شکسته ست به زیر قدمم
نفس کوه، بریده ست زشوق نفسم
نذرکردم که هزار آینه از اسماعیل
به فدای تو کنم گر ببری از قفسم

در هجرتکده ای تازه به رویم بازست
نفس سرخ خدا می دمد از پیکر من
آسمان ، بال ، گشاده ست درونم که خدا
زمزم باور سبزیست که سورد پر من
 
...........................
یاکه پا درنفس آینه هایم بگذار
یا که آتش بزن عصیان شرر آلودم
ومرا دست مسیحایی دریا بسپار

***

"مثنوی غزل" :  ندبه های انتظار

گفته بودی غروب می آیم
از دیار جنوب می آیم
گفته بودی که سخت، تنهایی
وهمین روزجمعه می آیی
جمعه ها هرکجا به در زده ایم
ندبه درندبه، بال وپر زده ایم
جمعه ها استغاثه می باریم
آسمان رابه گریه می آریم
.......................
گریه هاراکرامتی مولا
ندبه هارا اجابتی مولا
گرچه نانهابه نام توخوردیم
وبه نام تو رتبه ها بردیم
هرچه خوردیم ازسبوی توبود
وآنچه بردیم آبروی توبود
..........
بچه هامان دگربزرگ شدند
طعمه گله های گرگ شدند
پیرهامان یکی یکی مردند
آرزوی تورا به گل بردند
شب قبل ازحرم خبر دادند
خبر ازخنجرو خطر دادند
به خدامابه چشم خود دیدیم
عاشقانت دوباره سر دادند
دم به دم هی شهید اوردند
مادران، گوشه جگر دادند
منتظرها شبیه عاشورا
هی برادر،پسر،پدر دادند
منتظرها به عشق روز ظهور
درغیاب تو بال وپر دادند
نوجوانانمان به یکباره
آسمانی شدند و سردادند
گریه هارا کرامتی مولا
ندبه هارا اجابتی مولا
............          .........         .........
همه جا بوی خدعه و تزویر
درغیاب شما جهان ، درگیر
لاشخورهای آن ور آبی
زوزه های کریه و بی تاثیر
چقدر بوی فتنه می آید
ازخودیهای فاقد تدبیر
آنطرف بوی جهل ونادانی
اینطرف روضه های بی تفسیر
اینطرف مملکت در امن و امان
آنطرف خوابهای بی تعبیر
آنطرف عیش ونوش وخوش باشید
اینطرف فوجی ازشهید و اسیر
آنطرف ماجرای پول و شهید
اینطرف ناله های مادر پیر..
هی به بوی بهارخندیدند
به غم  انتظار خندیدند
نکند این قبیله تب دارد
نسبتی با ابولهب دارد
که زمین وزمان اگر بد شد
ودعاهایمان اگر رد شد....
فتنه دراین وطن شماکردید
پای دشمن به خانه وا کردید....
دل دریا وآسمان خون شد
تا که ابرسیاه بیرون شد
تانشانی زمارها دادند
صدکبوتر به خاک افتادند
مارهارا ازین وطن راندند
این قبیله به خانه آوردند
..........
ماهواره ، رسیدوعادت شد
همه جا غرق درضلالت شد
سراندیشه ها به غارت رفت
شب وروز زمین جهالت شد
سگ وروباه و گربه،همخانه
زندگیها پراز نجاست شد
نورایمان ازآشیانه پرید
دل ابلیس هم اجابت شد
ازمیان سموم این امواج
زندگیها پرازخیانت شد
ازهمان روز، حبس امواجیم
ماجهانی که رفته تاراجیم
.............          .....         ........
ما دعامان، دم اجابت  بود
لحظه سبز استجابت بود
سم امواج، آسمان را کشت
آبی امن بیکران را کشت
چه بلایی به روزمان آمد
کز زمین و زمان فغان آمد
برسرآسمان چه آوردید؟
که دعا برزمین،  گران آمد؟
ما ازآنجا چنین زمین خوردیم
که حرامی به این دهان آمد
برسرخویشتن چه آوردیم؟!
این مصیبت ز نفسمان، آمد...

هیچ نوری ز در نمی بینیم
از دعاها اثر نمی بینیم
قوم ما را اباذری باید
بار دیگر، پیمبری باید
وای ازآنی که دین،بپا خیزد
صاحب این زمین بپا خیزد
انقلابی دگر بیاید باز
بت شکن از سفر بیاید باز
بر غرور نگاه  بتخانه
با شکوه تبر بیاید باز
همه جا غرق روشنی بشود
سوره شمس اگر بیاید باز
این دگر فتح آخرین باشد
فجر اکبر اگر بیاید باز
لاله ها رجعتی دوباره کنند
شورو شوقی به سربیاید باز...
باشداین ظلمها به سر بشود
شب ما زودتر سحربشود
شهدا سینه چاک برگردند
حججی ها به خاک برگردند
ذره ای هم عمل به کار آید
شایداین جمعه ها بهار آید
شاید این روزها خبربرسد
سیدی از دل سحر برسد....

گفته بودی که سخت تنهایی
و همین روز جمعه می آیی
سهم ما از حضورت آخر چیست؟
آنکه روزی تو را ببیند کیست !
گریه هارا کرامتی مولا
ندبه ها را اجابتی مولا.....

***

تقدیم به جانبازان
مثنوی:
پرشکستگان

کربلا یعنی رهایی ، تاختن
عشق رادر دام خویش انداختن

عشق یعنی یک غم بی انتها
یاسرخورشید روی نیزه ها

عشق بایدعشق،تا احیاشوی
اشک باید تا پرازدریاشوی

عشق باید زیررگبارت برد
عشق بایدبر سر دارت برد

عشق بایدمثل شوقی بی قرار
بگذردازسیمهای خار دار

مثل انهایی که بی دست و سرند
بی پر و بالند و پرپر میزنند

مثل آوازکبوترهای سبز
یا چو پرواز برادرهای سبز

زخمی صحرای عشق ای مردصبر
وارث مولای عشق ای مردصبر

هم صداقت هم صفاراآیه ای
خوش بحالت باخدا همسایه ای

قصه های سرخ احساسی هنوز
دستهای سبز عباسی هنوز

دل به آبی تر زدریا داده ای
خوش بحالت دل به مولا داده ای

اینک اینک این من ودریای تو
دست من بردامن مولای تو
 
بازهم این من، من درمن اسیر
یاابوفاضل مرا از من بگیر

جان آن آلاله های پرپرت
جان آن دستی که افتاد ازبرت

جان آن گلهای سرخ سینه چاک
جان این مردان بی سر،روی خاک

ذوالفقارغیرتت را بازکن
بر سر نامردمان آغازکن

                     ........

ای برادرزخمهایم تازه نیست
دردچندین ساله را اندازه نیست

باخودت چشمان خیسم را ببر
پیش پای آسمانیها ببر

ازدل ویران وتنهایم بگو
غصه هایم را به مولایم بگو

مابه راه تو برادر داده ایم
فوجی از بال کبوتر داده ایم

مردهامان آسمانی ترشدند
خانه هامان کهکشانی تر شدند

مابه چشم خودجنون رادیده ایم
کوه افتاده به خون را دیده ایم

یاابوفاضل برادرداده ایم
فوجی از بال کبوتر داده ایم

هرچه مردان خداسرداده اند
دختران زینبت استاده اند

آیه های زخم وناوردیم ما
تیغ برکف موجی از دردیم ما

شیشه ماسنگ راپرمیدهد
زخم ما پهلوبه خنجر میدهد

باردیگرکفررا پرمیدهیم
بازهم پهلو به خنجر میدهیم

ای برادرتازه کن آواز را
بالهای خسته از پرواز را

ماتمام دردراحس میکنیم
غربت یک مردرا حس میکنیم

بازهم تا انتها پرمی کشید
و شهادت تاخداپرمی کشید

برگ سبزوبوی قرآن راهتان
دست مهدی یاوروهمراهتان

***

غزل: مردان دریا

مردم ، چه شده ست آخر احوال شما؟!
غفلت زده اید...وای برحال شما
آفت زده ریشه های ایمان، نکند
کافتاده  زشاخه ، غیرت  کال شما
یک باور پوشالی ویک  سفره نان
این است دعای عید هرسال شما
"سالی که نکوست از بهارش پیداست
"حافظ" که همیشه گفته در فال شما
مردان دلاوری که دریا رفتید
در شهر، نمانده یک پر از بال شما
ای شهر عروسکان تن آواره
ای خون کبوتران من، شال شما
یک گوشه آسمان برایم کافی ست
این وسعت منجلاب هم مال شما.........

***



نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
Ali
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۲۹ - ۱۳۹۶/۰۶/۱۱
0
0
عاااالی
نام:
ایمیل:
* نظر: