t_page
کد خبر: ۸۹۶۴
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۲ شهريور ۱۳۹۶ - ۲۳:۳۲
شاعر امشب: نگین ایمانی زاده؛
با یک معذرت خواهیِ ساده زخمهایم التیام پیدا نمیکند
شاعر از زبان خودش:
نگین ایمانی زاده متولد۱۳۶۰و ساکن شیراز.
سال ۷۶ فعالیتش را در زمینه ی شعر در قالب کلاسیک آغاز کرد.
سال ۸۰ به سرودن در قالب سپید و آزاد  پرداخت
بعد از وقفه ای چند ساله و دوری از شعر .در سال ۹۳با برگشت دوباره به شعر،مجموعه ی شعر سپید خود را که سروده های دهه ی ۸۰بودند را با همکاری نشر فصل پنجم به چاپ رسانید.دومین کتاب ایشان مجموعه شعر کوتاه است که‌در سال ۹۵ توسط نشر شانی به چاپ رسید.
در سرودن ترانه نیز ،گه گاه دستی بر آتش دارند.



حرف که نمی زنی
لااقل موضوع سکوتت را تغییر بده

***

نگران تنهایی اش بودم
تن هایی تنهایی اش را
پر کردند

***

اسمت را روی پسرم نگذاشتم
ترسیدم
هربار صدایش میکنم
دورتر شود

***

آمدم بودی
آنسوی در صدای سکوت تو‌ می آمد

***

چشم های عروسکم را در آوردم
تا نبیند جنگ
با خانواده ام چه کرد
حالا سالهاست مانده ام‌
با دستهایم چه کنم


***

نیستی و همه ی آدم ها
قصد جانم را کرده اند
یکی با چشم هایی شبیه چشمهایت
یکی با صدایی شبیه صدایت
یکی با پیراهنی شبیه پیراهنت
یکی بی هیچ شباهتی به تو

***

تنهایی گاه
حسرت بافتن موهای دختری ست
که‌نداری

***

سالها پیش
تصمیم گرفتم فراموشت کنم
هنوز هم تصمیم دارم

***

تنهایی آدم را بزرگ‌و‌با ارزش می کند
مثل استکان های شاه عباسیِ مادربزرگ
که سال ها
کنج پستوی خانه خاک خوردند و
تنهایی سال به سال
به ارزششان افزود

***

خواب دیدم آمده ای
صبح که بیدار شدم
هنوز شب بود

***

با یک معذرت خواهیِ ساده
زخمهایم التیام پیدا نمیکند
هیچ آتشفشانی با فوت
خاموش نمی شود

***

اعلامیه نویسها
بزرگترین دروغ گوهای عالمند
مگر میشود ندانند
بعضی سه روزها سی سالند
بعضی هفت روزها هفتاد سال؟

***

سال ها میگذرد از احتمالِ حضورت
زیرِ قالیِ اتاقم
موریانه می جوشد از پنهانیِ یادها
نم گرفته شرجیِ کلارچایِ عکس هات
موریانه خورده چشم های زیرکِ تو را
و خنده های کودکانه ی مرا
که همان جا تمام شد
و این که دارد می سراید،...
نمی دانم کیست؟!

یادش به،،،
              خیر
طاقچه بوی گندِ اعتماد می دهد
رویای شیرینِ آلزایمر از لای پرده عمودیِ این پنجره به صورتم فوت........
یادِ نفس های گر،
          من آدم نمی شوم دیگر
                پیروزِ میدانِ مفقودُالهویتی

مریخیِ از تب گریخته ام
از شکسپیر تا الیوت طول می کشید
بفهمی
       خط چشمهای من به استوای کدام کهکشان گره خورده

فروردین ها از پانزده سالگی ام
 می گذری
      و معلوم نیست
              کفش های کتانیِ من
توی کدام خرابه جا مانده


کول پشتیِ یادگاریِ پدر
کجای خاکریزِ خاطراتِ رنگ پریده ام
کفن پوشِ روسریِ خالدارم شد؟...

با منوّرهای پدر
از توی ترقّه های بمب آسای
چهارشنبه سوریِ گناهانم بیرون زدی
و قاصدک شدی
در طوفانی ترین بارانِ عاشقانه ی چشمهام

من !
زلیخای بی سایبانی بودم
 که پدر میخواست

شش اردیبهشت
از تابلوی ثانیه شمارِ چراغ خطر
گذشته ایم
و باز...
بهتر که نیستی بخندی شهر دارد
روی آب
       و دجله دجله
                خون از چشم های
                                       مادر شدم
و معشوقه ی مردی
         والاتر از مردِ رویاهام

سی بهار شکوفه ی سرمازده
به استقبالِ تابوتِ خالی اش
نمازهایی که غذا خوردم
و برای پدرم
اشتباه و اشتباه و اشتباه
                              خیر کردم
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۰۷ - ۱۳۹۶/۰۶/۱۳
0
0
خیلی عالی و زیبا ست حرف دل را سرودی و گفتی و دلنشین قلبها ست .می بوسمت و سرافرازی و سر بلندیت رو از خدا میخواهم
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار