t_page
کد خبر: ۹۰۰۸
تاریخ انتشار: ۲۰ شهريور ۱۳۹۶ - ۰۰:۴۸
به مناسبت 20 شهریور سالگرد شهادت دومین شهید محراب آیت الله مدنی؛
کم کم آقا اسدالله شناخته می شد و محبوبیتش در منطقه افزایش می یافت. اوضاع تا آن جا پیش رفت که هر روز برایشان مهمان می آمد. این مهمانان بیشتر از کازرون بودند. آذر شهری ها. غذاها و چیز هایی که برایشان می آوردند استفاده نمی کرد همان جا می گذاشت تا مورد استفاده مهمانان قرار گیرد. از این رو هیچ گاه سفره شان خالی نبود.
محمود فیروزی متولد شیراز است. او در فاصله سال های 54و55 که آیت الله شهید مدنی در شهرستان نورآباد ممسنی تبعید بودند،توفیق خدمت ایشان را داشتند.
سفری با عطاهای فراموش نشدنی
پس از پایان تبعید شهید مدنی در نورآباد و آغاز تبعید شهید مدنی به کنگان، فیروزی در کنار سایر مردم انقلابی کازرون در نورآباد ممسنی به فعالیت های انقلابی مشغول بود. پس از پیروزی انقلاب، او وارد سپاه شد و مدتی به عنوان قائم مقام سپاه نورآباد و سپس به عنوان فرمانده سپاه این شهرستان خدمت کرد. وی توانست در مدت حضورش در سپاه توطئه های ضد انقلاب را خنثی نماید. در دوران دفاع مقدس با حضور در جبهه های نبرد به دفاع از کیان جمهوری اسلامی پرداخت.
فیروزی سپس در مناسب مختلفی در سپاه پاسداران به خدمت مشغول شد تا نهایتا در مسئولیت بنیاد مسکن پاسداران فارس بازنشسته شد.
به مناسبت 20شهریور ماه مصادف با سالگرد شهادت دومین شهید محراب، آیت الله سید اسدالله مدنی به سراغ حاج محمود فیروزی رفتیم تا در مورد شهید مدنی از ایشان پرس وجو کنیم.
آنچه در زیر می آید گفتگوی محمدمهدی اسدزاده خبرنگار "عصر فارس" در این رابطه با حاج محمود فیروزی است.


فعالیت های انقلابی در خانواده ما با حضور برادر شهیدم مهدی فیروزی1 (که شباهت بسیاری از نظر اندام و چهره به من داشت به طوری که حتی در خانه هم ما را با هم اشتباه می گرفتند)، وارد فاز جدیدی شده بود. نه من بلکه بقیه خانواده هم از چگونگی فعالیت های مهدی خبر نداشتیم. فقط این را می دانستم که او تحت تعقیب است و به همین دلیل بارها نیروهای ساواک و شهربانی من را به جای او تعقیب می کردند. این مسئله باعث شده بود تا فضا برای من که در حال فعالیت های انقلابی بودم، به اصطلاح آن زمان قرمز شود. همین امر باعث شد تا به دنبال شهر دیگری برای سکونت بیفتم تا هم راحت تر زندگی کنم و هم راحت تر بتوانم به فعالیت های انقلابی خود بپردازم.
سفری با عطاهای فراموش نشدنی
شهید مهدی فیروزی

(بعدها از خود مهدی شنیدم که فعالیت مهدی به این صورت بوده است که نیروها را شناسایی می کرده و پس از شناسایی در یک دوره کوتاه خود به شناخت و تربیت اولیه آن نیروها می پرداخت. بعد از آن که نیروها آماده می شدند هم از نظر تربیتی و هم از نظر اعتمادی که به آن ها پیدا می کرد جهت ادامه آموزش آن ها را به لبنان می برد و تحویل شهید چمران می داد. در واقع شهید چمران در داخل ایران یک ساز و کار خاص خود را ادامه می داد و در حالی که در ایران حضور فیزیکی نداشت اما به شکل معنوی در جهت پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی یک جریان خاصی را در داخل کشور دنبال می کرد. پشت پرده این نیروسازی امام موسی صدر و شهید چمران بودند.)
سفری با عطاهای فراموش نشدنی
شهید دکتر مصطفی چمران و امام موسی صدر

آن زمان خانه ما به صورتی بود که چندین خانواده که همه هم از اقوام نزدیک بودند در آن زندگی می کردند. یکی از کسانی که در خانه، زندگی می کرد سردار (محمدجعفر) اسدی بود. (سرداراسدی پس از انقلاب به عضویت سپاه درآمد و خیلی زود به فرماندهی تیپ المهدی رسید و در دوران دفاع مقدس فرمانده ارشد و مشهور استان فارس بود که در بسیاری از عملیات ها حضور فعال داشت. وی هم اکنون از سرداران ارشد سپاه به شمار می آید.) اسدی چند سال از من بزرگتر بود. دوستی و ارتباط ما هم از درون خانه پدری شروع شد. کم کم ارتباط ما با هم در خصوص فعالیت های انقلابی شکل گرفت. پسر خاله من هم صمد شفاف بود. ارتباط انقلابی بین من، اسدی و شفاف پیوند محکم تری خورد. از آن جا که ما به صورت آزاد فعالیت می کردیم و کارمان ساخت بمب و چنین چیزهایی بود و به دلیل ارتباط خانوادگی با شهید مهدی فیروزی (شهید مهدی فیروزی پس از پیروزی انقلاب به عضویت سپاه در آمد و مدتی بعد توسط منافقین ترور شد.) موقعیت ما در شیراز قرمز بود. با هم قرار گذاشتیم تا از شیراز به یکی از شهرستان های دیگر مهاجرت کنیم. تا در آن شهرستان هم به فعالیت های انقلابی خود بپردازیم، هم راحت تر بتوانیم زندگی کنیم. چند شهرستان را بین خودمان انتخاب کردیم و هر کدام به شهری رفتیم تا با سنجش آن شهرستان نهایتاً یکی از شهرها را به عنوان محل سکونت برگزینیم. در این میان سهم من نورآباد ممسنی شد. قرار این بود که 3 روز در شهر بمانیم و موقعیت آن شهر را برای فعالیت هایمان بسنجیم.2
اوایل تابستان 54 بود که وارد نورآباد شدم. یک روز بعد با شهید حاج موسی رضازاده (از شهدای جهاد سازندگی و از اهالی کازرون مقیم ممسنی) آشنا شدم. و از همان روز دوستی ما با هم شکل گرفت. دوستی ای که سالیان سال ادامه پیدا کرد. یک دوست خوب. در همان سفر متوجه حضور تعدادی از اهالی کازرون و فعالیت های آن ها در جهت مبارزه با بهائیت و اسقرار گفتمان اسلامی آشنا شدم. (مرحوم) حاج محمد معنویان، حاج حسین مختاری، و... پس از پایان سفر هر سه به شیراز برگشتیم و بعد از بررسی هایی که انجام دادیم نورآباد ممسنی را برای سکونت برگزیدیم. همان روز برای اقامه نماز به مسجد محل رفتیم پس از پایان نماز به ذهنم آمد که خوب است از امام جماعت مسجد به نام حاج آقا دانشمند یک استخاره ای هم بگیرم. بعداز گرفتن استخاره حاج آقا دانشمند این گونه به من گفت: در این سفر عطا های فراموش نشدنی برایتان وجود دارد. این شد که برای رفتن به نورآباد مصمم تر شدیم.
سفری با عطاهای فراموش نشدنی
شهید حاج موسی رضازاده نفر اول سمت راست. سردار محمدجعفر اسدی نفر وسط

24 یا 25 تیر 54 روزی بود که وارد نورآباد ممسنی شدیم. حالا باید برای ادامه زندگی تحت پوششی فعالیت های خودمان را شروع می کردیم. من به دلیل این که پدرم خیاط بود شغل خیاطی را برگزیدم و یکی از کازرونی ها مغازه خودش را به من داد تا آن را به مغازه خیاطی تبدیل کنم.
حالا دیگر با حاج موسی و برادرش حاج احمد رضازاده (پدر شهید عادل رضازاده) و سایر کازرونی های مقیم نورآباد ممسنی و برخی از اهالی این دیار دوست شده بودیم و فعالیت های خودمان را با آن ها به صورت هماهنگ آغاز کرده بودیم.
اواخر شهریور یا اوایل مهر بود. در مغازه ام مشغول بودم که یکی از همین کازرونی ها سراسیمه وارد مغازه شد و گفت که نیروهای شهربانی یک روحانی سید پیرمردی را آورده و در مسجد رها کرده و رفته اند. گمانم این سید تبعیدی است. من هم مغازه را رها کردم و به مسجد رفتم. سید پیرمرد در حال نماز بود در مسجد تنهای تنها بود. بعد از این که نمازش تمام شد، جلو رفتم و بع از سلام و احوالپرسی ضمن معرفی خود از ایشان خواستم تا خودش را معرفی کند.
سفری با عطاهای فراموش نشدنی
دومین شهید محراب آیت الله سید اسدالله مدنی

وی خودش را معرفی کرد: من سید اسدالله مدنی هستم. آذر شهری. بیرون شهر بودم که مأموران با حکم تبعید به سراغم آمدند و حتی نگذاشتند عبا و عمامه ام را بردارم. یک نفر را فرستادم تا عبا و عمامه ام را بیاورد. و من الآن حتی یک دست لباس اضافه ام هم همراه نیاورده ام. آیا شما خیاطی می شناسید؟
گفتم: بله حاج آقا خودم خیاطم. سریع رفتم و مترم را برداشتم و برگشتم مسجد. قد و قامتش را متر کردم و همان شب برایشان شلوار و لباسی دوختم. این سرآغاز دو سال خدمت من به ایشان شد. طوری که در طول دو سال خیاطی تنها بهانه ای بود برای سکونت در نورآباد و تقریباً تمام روز در خدمت ایشان بودم.
در طول این دو سال پنج نفر بودیم که مرید ایشان گشتیم. من، اسدی، مرحوم حاج احمد رضازاده و شهید حاج موسی رضازاده و حاج اکبر جمشیدی. ما تقریباً در تمام طول روز در خدمت بودیم و این برایمان افتخاری بود. شب اول آقا را به هتل حاج کرامت بردیم و فردا برایش خانه گرفتیم. تا روز دوم علی رغم این که نورآباد مسجد داشت اما جماعتی در آن اقامه نمی شد و افراد به صورت فرادی نماز می خواندند که این افراد هم عموماً از اهالی کازرون بودند.
اذان ظهر روز دوم تبعید آقا، اولین نماز جماعت در مسجد به امامت حضرت آقا برگزار شد. مسجد مسجد شد.
روز سوم تبعید، از حضرتش خواستیم تا کلاس تفسیر برایمان بگذارد و ایشان قبول کرد. روز سوم کلاس های تفسیر را با حضور 10 الی 15 نفری مثل من، اسدی، حاج موسی و... در همان مسجد برپا شد. این کلاس ها 2 ماه به شکل آزاد و بدون هیچ دردسری ادامه داشت تا این که معاونت سیاسی فرمانداری که حکم همان ساواک را داشت با همکاری شهربانی این کلاس ها را تعطیل نمود ولی این کلاس ها را به شکل محرمانه و غیررسمی به مدت 6 ماه ادامه دادیم.
کم کم آقا اسدالله شناخته می شد و محبوبیتش در منطقه افزایش می یافت. اوضاع تا آن جا پیش رفت که هر روز برایشان مهمان می آمد. این مهمانان بیشتر از کازرون بودند. آذر شهری ها. غذاها و چیز هایی که برایشان می آوردند استفاده نمی کرد همان جا می گذاشت تا مورد استفاده مهمانان قرار گیرد. از این رو هیچ گاه سفره شان خالی نبود.
یک روز چون همیشه دمپختکی درست کردیم به اندازه 5 نفرمان. حضرت آقا، من، اسدی، حاج موسی و حاج احمد. قابلمه کوچکی بود. رفته بودیم نماز ظهر را در مسجد جامع اقامه کنیم. میانه دو نماز ظهر و عصر بود که یک اتوبوس و مینی بوس از اهالی آذرشهر برای زیارت آقا وارد شدند. بعد از نماز عصر بود که تازه یادمان آمد که غذا برای 5 نفر است. حاج احمد قبل از بقیه متوجه شد و دستپاچه با صدای آهسته دیگران را در جریان گذاشت. مانده بودیم که چکار کنیم. داشتیم پچ پچ می کردیم که آقا متوجه شدند خیلی آرام به ما گفتند دست به غذا نزنید. بلند شد و جلوتر از ما به خانه وارد شد. گفت: سفره را بیاندازید. آستین هایش را بالا زد و بشقابی در دست گرفت برای هر فرد با آن بشقاب غذا کشید غذا به همه رسید و همگی سیر شدند. این یکی از کرامات آقا بود که خود به چشم خویش نظاره گرش بودیم.
مهدی نیز هرگاه بر می گشت اگر ده روز می آمد، 8 روزش را به نورآباد می آمد و همه اش به صورت خصوصی با آقا گرم صحبت می شد وقتی از او می پرسیدم که چه می گویید می گفت: لازم نیست که شما بدانید.
دلایل تبعید آیت اله مدنی شاید به گونه ای همان دلایلی بود که ما به نورآباد آمدیم. هر دو اجباری. اما یکی به زور یکی به اختیار. از دلایل تبعید ایشان از نظر من این بود که رژیم نمی خواست اخلاق اسلامی در جامعه باشد به همین دلیل در یک بازه زمانی تمام علمای اخلاق اسلامی یا در زندان بودند یا در تبعید. همان زمان وقتی به امام گفتند که دیگر هیچ عالم اخلاقی در جامعه وجود ندارد ایشان گفتند که آقا اسدالله مدنی هستند. همین مدنی برای تمام ایران کفایت می کند.
یکی دیگر از ویژگی های شهید مدنی این بود که به سه زبان فارسی، عربی و ترکی تسلط کامل داشت و به خوبی سخنرانی می کرد. این نیز برای رژیم خیلی خطرناک بود به خصوص شجاعت و شهامتی که داشت و در آن سال های خفقان شاهنشاهی خیلی راحت و با شجاعت خاص خود نام امام را می آورد.
از نظر اخلاقی و حیا آن قدر مقید بود که یک بار یادم می آید که می خواست نام سگ را بیاورد چندین بار از جمع حاضر عذرخواهی می کرد.
هرچه بیشتر از حضور آقا در نورآباد می گذشت بیشتر شناخته می شد و این باعث آن می گردید تا بیشتر هم از سوی رژیم تحت فشار قرار گیرد. این فشارها تا آن جا پیش رفت که کم کم به حصر خانگی ایشان منجر شد. تا آن جا که حتی ما چند نفر هم که از اصحاب خاص ایشان به شمار می رفتیم دیگر نمی توانستیم به راحتی ایشان را دیدار کنیم. گاه در آخرهای شب از طریق دیوار خانه به خانه وارد منزل ایشان می شدیم.
ایشان شجاعت را بسیار می ستود. یک بار یادم می آید با حضرتش به کنار رودخانه رفته بودیم. نشسته بودیم و مشغول صحبت کردن بودیم که یک موتوری بی مهابا به رودخانه زد تا از رودخانه عبور کند. در وسط رودخانه موتورش خاموش شد. آقا بلند شد و کنار رودخانه ایستاد و شروع به دعا کردن برای آن فرد کرد. موتوری ربع ساعتی تلاش کرد تا با موتور از رودخانه عبور کرد. بعد از این که از رودخانه غبور کرد شروع کرد به احسنت احسنت گفتن و بعدش این جمله گفت که خداوند افراد شجاع و با شهامت را دوست دارد. این موتوری با شجاعت و شهامت به رودخانه زد و از آن عبور کرد.
حضرت آقا بیماری ریوی داشت که بسیار او را آزار می داد. اما او بسیار صبور بود. در طول مدت تبعیدش در نورآباد چندین بار برای بیماری اش به شیراز سفر کرد و یک بار هم چند روزی در بیمارستان نمازی بستری شد. بعضی وقتها این بیماری آن چنان شدت می گرفت که ما نگران جان آقا می شدیم و آقا همیشه به ما می گفت دعا کنید تا در بستر بیماری نمیرم و خود بسیار این دعا را می کرد.
یک شب، من و آقا تنها بودیم. اسدی به شیراز رفته بود و حاج موسی و حاج احمد هم به کازرون رفته بودند. و من تنها بودم. حال آقا آن چنان بد شده بود که دائم از هوش می رفت من هم نگران بالای سر ایشان نشسته بودم و با حالی عجیب هر کاری از دستم بر می آمد انجام می دادم. آقا به هوش آمد و گفت تو هنوز اینجایی؟ گفتم: آقا نمی شود که شما را در این حال رها کنم. گفت برو. گفتم: آقا! من هستم. حداقل کاری که ممکن است از دست من برآید این است که لازم شود یک لیوان آب به دستتان بدهم. آقا دوباره از هوش رفت دوباره به هوش آمد و گفت تو که هنوز اینجایی؟ برو. گفتم: آقا نمی شود نگرانم. آقا لبخندی زد و با قاطعیت خاص خود گفت: برو ملائکه این جا هستند پس نگران نباش. بلند شو برو. به هر زوری بود من بلند شدم و از خانه بیرون آمدم.تا صبح از نگرانی خوابم نبرد. صبح برای نماز به طرف مسجد رفتم که دیدم حاج آقا در صف نانوایی ایستاده و نان خریده است به من گفت: فیروزی پنیر بگیر بیا صبحانه بخوریم. انگار نه انگار که دیشب حالشان آن قدر خراب بود.
بعد از حدود 2 سال تبعید در نورآباد حاج اقا به کنگان تبعید شد. بعد از کنگان نیز به گنبد کاوس تبعید شد.
سال 56 وقتی در گنبد تبعید بود. خیلی دلم تنگ بود. برای زیارت آقا امام رضا(ع) راهی مشهد شدم. عاشورا بود. وقتی وارد حرم شدم دیدم مسئولین استان با تقلید از مسیحیت یک حالت خاص را برای آن شب در نظر گرفته بودند که بوی مسیحیت از آن استشمام می شد. خیلی دلم بیشتر گرفت. به خانه برگشتم و گریه کردم. فردای آن روز به سوی گنبدکاوس راه افتادم.
وقتی وارد گنبد شدم به دلیل مسایل امنیتی نمی توانستم از هر کسی نشان آقا را بگیرم. به همین دلیل وارد مسجد شدم. شروع کردم نماز خواندن تا کسی مورد اعتماد را بیابم و از او درباره حاج آقا بپرسم. بعد از مدتی شاید حدود یکی دو ساعت یک نفر وارد مسجد شد که گمان کردم مورد اعتماد باشد. دل را به دریا زدم و جلو رفتم. نمازش که تمام شد. از او  در باره حاج آقا پرسیدم آن فرد خیلی ترسید. خودم را معرفی کردم و گفتم که در دو سال تبعید آقا در نورآباد در خدمت ایشان بوده ام. آن فرد وقتی به من اعتماد کرد گفت: پشت سر من بیا من جلو درب خانه آقا کمی مکث می کنم و رد می شوم. پشت سرش راه افتادم تا این که جلوی درب خانه ای ایستاد. مکثی کرد و رد شد. من هم درب آن را کوبیدم و حاج آقا خودش درب را گشود تا حاج آقا را دیدم از شوق دیدار دوباره خود را در آغوش حاج آقا رها ساختم و شروع به گریه کردن کردم. حاج آقا هم خیلی خوشحال شد که بعد از مدت ها دوباره من را می بیند.
با پیروزی انقلاب به عنوان مسئول اطلاعات سپاه نورآباد وارد سپاه شدم .حاج آقا برایم پیام داد که به فیروزی بگویید هر کاری داری رها کن و به نمازجمعه برس. من هم همچنان که در سپاه بودم در تأسیس و ادامه کار نمازجمعه نورآباد و هر کاری که در این زمینه از دستم بر می امد انجام می دادم.
حاج آقا نیز مانند امام معتقد بود که اگر انقلاب فقط همین دستاورد یعنی نمازجمغه را داشت کفایت می کند.
-----------------------
پینوشت:
1-شهید مهدی فیروزی متولد 1 دی 1335 در شیراز- وی در 28 شهریور 1360 در شیراز توسط سازمان منافقین خلق ترور شد. او از انقلابیون به نام فارس بود که پس از انقلاب به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد.
2-سردار محمدجعفر اسدی در کتاب هدایت سوم که مجموعه خاطراتش می باشد در این مورد سخن گفت است.
نام:
ایمیل:
* نظر: