t_page
کد خبر: ۹۰۱۱
تاریخ انتشار: ۲۰ شهريور ۱۳۹۶ - ۲۳:۲۸
شاعر امشب: مژگان صحراگرد؛
دلم ابری دو چشمم قصه‌ی دلگیر باران درون سینه‌ام سیلاب و گرداب تصاویر عروسک‌ها
شاعر از زبان خودش: مژگان صحراگرد فارغ‌التحصیل رشته‌ٔ ادبیات فارسی، شاعر و فعال ادبی و ویراستار، عکاس آزاد، هنرجوی تئاتر، طراح، مجری مستقل و نقاش. شاعر کتاب «سکوت باران»، زادهٔ آذرماه پاییز در شیراز. فعال انجمن‌ها و نشست‌های ادبی، فرهنگی و هنری. شرکت در چند دوره نشست‌های جنبی نمایشگاه کتاب فارس. در حال حاضر برگزارکننده‌ی نشست‌های ادبی و هنری و شعر می باشم. همواره به نقاشی علاقه‌مند، اما به طور‌ جدی پس از دانشگاه، هنرجوی نقاشی شدم و آموزش را با استاد شهریار زارع آغاز کردم و پس از آن از دانش استادان دیگر بهره‌مند شدم. هنر دکوراتیو را با استاد فتوح‌نژاد تجربه کردم. اخیراً به هنر کانسپت روی آوردم و سروده‌های خود را با نگاه مفهومی نه تصویرگری نقاشی می‌کنم. "نمایشگاه آینده" نگاه تصویری اشعار اوست. نمایشگاه اخیرم، اولین نمایشگاه فردی با ۹ اثر برگزیده‌‌ی نقاشی و دکوراتیو است. این آثار مجموعه‌ای از تکنیک‌ها و متریال‌های مختلف به سبک مدرن و انتزاعی است و پرتره‌ی هنرمند که نئوکلاسیک با رنگ‌ و روغن و کاردک کردم و نیز یک اثر آبرنگ. این مجموعه از ترکیب مواد با رنگ و روغن و آکریلیک بر روی بوم، چوب، آلومینیوم، مس... و کاشی‌سرامیک تشکیل شده است.

"سرزمین فلزی"
راه نیست.
ما بیرون زمین ایستاده‌ایم
و جواز ورود را
قلب فلزی، طلب می‌کنند؛ اشباح سنگی.
آنها، خنده‌را به اساطیر زمان سپرده‌اند
و زمان را به عمق زمین، تبعید کرده‌اند
ما، گلی را در سینه‌مان، پنهان کرده‌ایم
درخت مسین، با ستاره‌ی سربی، سخن میگوید؛
در سرزمین فلزی
و کبوتر گچی، بندی آسمان سیمانی ست.
ما با هرچه که هست؛ بیگانه‌ایم.

***

زین پس
به روز و ماه و سال
نمی اندیشم  
نشانگر روزگار
تکرار نور را نشانه نمی گیرد
و به روز نمی اندیشد
دیگر به «هیچ» نمی اندیشم
دیگر به هیچ نمی اندیشم
آغوشی بی‌دغدغه می‌خواهم
که پناه هق‌هقم باشد                 
بی‌پرسش و بی‌بهانه
و انگشتان سپیدم را بر پوست غریب شب می‌کشم
شاید، دریابم، عشقی
در سایه‌ی تو، ای هم‌ترانه

دلگیرم از دیروزهای بی‌فردا
گاه تنها می‌رویم
بدون رسیدن به هیچ
اندیشه‌ای موهوم
درسایه روشن خورشید
و چشمان بی‌نگاه از هیچ
دیگر به «هیچ» نمی‌اندیشم

***

با من بخوان،
درد مشترک را.
جاده‌ی ما؛
به دوراهی رسیده.
تو پیوسته،
آهنگ سکوت می‌نوازی؛
در نعلبکی خیالی
و من زمزمه می‌کنم
روح سبز باران را.

***

بی‌رنگ باید شد در مسیر رسیدن،
آبگون و برهنه،
تا منشور نگاه تجزیه کند؛
رنگ‌ها و نیرنگ‌های پنهان را
و در لحظه‌ای بلورین، تجربه‌کند؛
تنپوش عریان صداقت
و تبلور درخشش مهر را
در آینه‌‌های هزار تو.
در سرزمین رنگ‌پریده پردروغ،
که آکنده‌ست چشمان خورشید از شهر هفت‌رنگ،
و هجرت ستاره از خانه‌ی متروک دورنگی،
دریغ از تماشای نور ماه؛
تا خواهش‌های سبز
بی‌قراریهای سرخ
شکفتن خورشید
بلوغ ماه
سمفونی باران
در حجم آغاز دستان ما.

***

کاش، به قدر سکوتم،
واژه‌های بریده‌ی تنها؛ سخن می‌گفتند.
کاش، بارور می‌شد؛
قطره‌ی بلوغ هجا، از رقص دو ستاره‌ی بی‌همتا،
در سمفونی آسمان شب.
کاش سبز می شد؛
خواب زرد مردمک‌هایم،
از پیوند دو خورشید همگام.
افسوس، دیگر رنگ نمی‌کند؛
شرحه‌های سرخ سینه‌ای خسته،
گل‌واژه‌های شعر رنجورم را .
چگونه آب شود برف کاغذها؛
که رنگ‌باخته شید،
در حسرت مهر.
آه، دیگر سایه‌ای از من‌!

***

"دلتنگی"
چون تو دلتنگم؛ پاییز.
یک‌ نفس سرمی‌کشم؛
جرعه‌ی دلتنگی‌ام را.
بغض، سکوت، غروب !
دو خط موازی، را پیوند نیست،
نه در صفحه‌ی ریاضی و نه در فضا،
و نه در عشق...
فعل محال در بیکرانگی گم می‌شود.

***

شاید
یک روز
بغض بنفش فروبرده
رهایی یابد
از فریادهای سرخ در سکوت نشسته
در گریه‌های سبز بی‌صدای فروخفته
روزی
به اوج آبی پرواز می‌رسیم
شاید هراسی نباشد
که اندیشه‌ای شکسته شود...

***

آدم و حوا،
دو نیمه‌ی یک سیب؛
گم‌شده‌ی الست را درخواهند یافت
به ژرفای فروتنی فرشتگان،
گر میزبانِ مهربانیِ هم باشند؛
در خورشید.
سیب، شرط عقلی بود؛ که باختیمش.
از شب که بگذریم؛
به سپیده خواهیم‌ رسید،
به سپیدی.

***

"خلوت‌ِ نیم‌تاریک"
 چه کودکانه؛!
نگاه‌های شهوتناکشان،
پشتِ شرم پلک‌های نجابتم‌،
پنهان می‌شد.
زین پس؛
متظاهران مهر را،
پشتِ درِ بسته، خواهم‌ نشاند.
اینک؛
تیک‌تاکِ رقاصک،
از شمارشِ انتظار، خسته شده.
باید خجالت،
آب دهانش را قورت دهد؛
بر چشمکِ ستاره، چشم بربندد؛
و از عشوه‌ی مهتاب، رخ بگرداند.
باید،
میخکِ سرخ را سلاخی کنم،
و در خلوتِ نیم‌تاریکم، بال بربندم.
هرگز،
به سلامِ گلِ سرخ، مجالی نخواهم داد.

***

دلم ابری
دو چشمم قصه‌ی دلگیر باران
درون سینه‌ام
سیلاب و گرداب تصاویر عروسک‌ها
پریشان
وجودم
فسیل دوره‌ی نامردمی‌ها
و یا  دوره‌ی سبز بلوغم
قلعه‌ی ویرانه‌ی تلخ اساطیر عروسک‌ها

***

یک پنجره
      برای گشودن
      سبز شدن
برای بلوغ ماه
       زایش آفتاب
       آسمانی شدن
یک پنجره
     برای تولد دستان ما
                   کافی‌ست
تنها یک روزنه
برای رهایی

***

برخی از آثار هنری مژگان صحراگرد را در زیر می بینیم:

مژگان صحراگرد
گفتگو
مژگان صحراگرد گفتگو
مژگان صحراگرد
شعر
مژگان صحراگرد شعر
مژگان صحراگرد
شعر
مژگان صحراگرد شعر
مژگان صحراگرد
نقاشی
مژگان صحراگرد نقاشی
مژگان صحراگرد
نقاشی
مژگان صحراگرد نقاشی
مژگان صحراگرد
هنرهای تجسمی
مژگان صحراگرد هنرهای تجسمی
مژگان صحراگرد
نقاشی
مژگان صحراگرد نقاشی
مژگان صحراگرد
نقاشی
مژگان صحراگرد نقاشی

نام:
ایمیل:
* نظر: