t_page
کد خبر: ۹۰۲۲
تاریخ انتشار: ۲۳ شهريور ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰
شاعر امشب: نادر فخرآور؛
هر کس که من‌ مولای او هستم بداند بعد از غروب من طلوع من علی است
به گزارش "عصر فارس"؛ معرفی شاعر: دکتر نادر فخرآور استاد ادبیات دانشگاه، شاعر نویسنده پژوهشگر و منتقد ادبی، متولد سال ۱۳۴۶ شهرستان کازرون، سال ها در زمینه ی هنر و ادبیات فعالیت چشمگیری دارد و مدیر انجمن شعر، تا به حال ده ها عصر شعر برگزار کرده است واین فرصت را برای بسیاری از شاعران جوان فراهم کرده است تا آثار خویش را برای مخاطبان بخوانند. بسیاری از شعرهایش اجتماعی و بیانگر مشکلات جامعه است. با چاپ ده ها مقاله و با سخنرانی های متعددی خود را به چهره ای خوشنام وشناخته شده تبدیل کرده است. شور غزل(نقد و بررسی کارنامه ی غزل شیراز)، عشق آمد و تمام مرا برد، نسیم دلگشا(که هم‌ اکنون در دانشگاه تدریس می شود)، سال ها در سکوت...


امروز دل ها غرق در نور امید است
چون بر لب میر سحر گلخنده جوشید
ساقی دل دیوانه و سرمست گردید
تا در غدیر خم می تابنده جوشید

چشم جهان شیعه در میلاد خورشید
از شوق مولایم علی روشن ضمیر است
در گردش  تقویم  سبز زند گانی
ای شیعه اکنون موسم عید غدیر است

گفتار ختم انبیا در ذهن اصحاب
چون برکه ی خورشید در صحرای شب بود
آن گاه در آن جمع جوشان و خروشان
دست علی بگرفت و بالا برد و فرمود:

هر کس که من‌ مولای او هستم بداند
بعد از غروب من طلوع من علی است
تا روز رستاخیز ای یاران اسلام
در عرصه ی توحید مولا و ولی است

***

امشب دوباره تکیه به تقدیر داده ام
خود را به دست غربت شمشیر داده ام

می خواهم امشب آینه ی متجلی شوم
در روح ذوالفقار شکوه علی شوم

می خواهم از تمامی هستی برون شوم
از ارتفاع بودن خود سرنگون شوم

یعنی که دل به کوفه و بیداد بسپرم
خود را به دست هرچه خدا داد بسپرم

یعنی رها شوم ز افق های هر چه‌ نیست
یعنی که فرق غرق به خون مرتضی علی ست

آن صبح رنگ غربت و ماتم به خویش داشت
گویی که جلوه ای ز محرم به خویش داشت
حضرت ز خانه خواست که بیرون شود همی
تاریخ شیعه خواست دگرگون شود

صبحی که تیغ غربتی از یک نبرد بود
حتی نماز نیز تپش سوز درد بود

صبحی که تیغ در کف ملجم طواف خورد
انگار بینهایت دریا شکاف خورد

تاریخ در قرون سکون بی نفیر بود
مردن برای همسر زهرا حقیر بود

در انعکاس باور او می گریخت مرگ
یعنی که از برابر او می گریخت مرگ

یا لیتنی و کنت معک مرتضی علی
ای چلچراغ سقف فلک مرتضی علی..

***

دریای دلش همیشه طوفانی بود
در محفل آفتاب مهمانی بود
آن شب که به خیل شهدا می پیوست
سرتاسر آسمان چراغانی بود

***

در عرصه ی عشق یکه تازی می کرد
چون سرو هماره سرفرازی می کرد
پر سوخته ی عشق خدا بود و مدام
با خون زلال خویش بازی می کرد

***

مردان خدا هوای رفتن دارند
پیراهنی از ستاره بر تن دارند
هنگام نبرد همچو آلاله ی سرخ
در باغ سحر شوق شکفتن دارند

***


نام:
ایمیل:
* نظر: