t_page
کد خبر: ۹۰۳۶
تاریخ انتشار: ۲۵ شهريور ۱۳۹۶ - ۲۲:۰۳
شاعر امشب: اسماعیل خلیفه؛
گفتی قسم بخور که مرا ترک میکنی.. سوگند میخورم و قسم ها به جان توست
شاعر: اسماعیل خلیفه، متولد 29 شهریور1362، در مرودشت، مدت پنج سال سابقه، شاعری....دو کتاب چاپ کرده....به نام های بیا به باران بزنیم یک و دو...که بیا به باران بزنیم سه هم زیر چاپ دارد...اکثر اشعارش در روزنامه ها سایت ها و برخی کتب چاپ شده از جمله کتاب های چاپ شده در آستان مهر..... او مدت ده سال است کارمند بانک ملی است... منتخب برخی از جشنواره های دفاع مقدس.... بانوی آب.... ماه ساقی...عاشورا... شاهچراغ. غدیر..و غیره... او هم اکنون با انجمن جوان مرودشت. انجمن گندم..و آستان مهر شیراز  همکاری دارد


هوای توست، اگر حرف‌هاست پشت سرم
بگو هوای تو را با خودم کجا ببرم

صدای گریه بلند است از تمام شبم
ولی چه فایده از اشک‌های بی‌اثرم

مچاله می‌شوم از بغض و غم در آیینه
به چهره‌ی نگران خودم که می‌نگرم

هزار پرسش بی پاسخ از دلم برخاست
که این شکسته منم، یا که پیریِ پدرم

سپس به راه می‌افتم، قدم زنان در شهر
به جز هوای تو چیزی نمانده دور و ‌برم


اگرچه در دل تنگم نشسته‌ای؛ اما
گذشت خصلت مرد است، از تو می‌گذرم . .

***

یاد تو..

باز هم یاد تو ما را یک سحر بیدار کرد
کاش میشد با خیال روی تو افطار کرد


روزه تنها چاره ی صبر است در اوج خیال
حیف این ایوب را چشم شما بیمار کرد


حال مانده یک نفر تنها میان یک اتاق
عکسهای رفتنت را قاب بر دیوار کرد


چشم میدوزم به در تصویر در مفهوم  نیست
گریه های بعد تو چشمان من را تار کرد


کور باید شد که تصویر خیالت کافی است
هر که یعقوب است با پیراهنت دیدار کرد

***

ای دل امید می شکفدصبر کن کمی
بختی  سفید می شکفد صبر کن کمی

دست قنوت شاخه اگر خشک هم شود
برگی جدید می شکفد صبر کن کمی

لیلا اگر به قصه ی تنهایی اش رسید
از خاک بید می شکفد صبر کن کمی

روزی که مرزهای دلت را شکسته اند
صدها شهید می شکفد صبر کن کمی

سی شب اگر نقاب به ابروی ماه بود
آخر  که عید می شکفد صبر کن کمی

***

شیعه علی ع

پر زخم ترینیم ولی می مانیم
ما اهل دلیم با علی می مانیم

از شب گذر ستاره ها را دیدیم
دل بردن ماه پاره ها را دیدیم

در چاه نشسته درد را می شنویم
از آب صدای مرد را می شنویم

با کشتی دل به جنگ طوفان رفتیم
از چاه اگر چه ما به زندان رفتیم...

بر خاستن از شکست هامان داریم
شمشیر دو دم به دست هامان داریم

پیوسته برای بندگی آمد ه ایم
با مرگ به جنگ زندگی آمده ایم

ما والی دست بسته را می فهمیم
قرآن به سر شکسته را می فهمیم

از حادثه ها نگو چه بر دل داریم
عمریست که داغ کوچه بر دل داریم

ما رنج سکوت را دمادم بردیم
یک چارم قرن حرفها را خوردیم

یک چارم قرن می سبو را آزرد
این تیزی استخوان گلو را آزرد

یک چارم قرن اشک از بر کردیم
با خار درون چشم ها سر کردیم

یک چارم قرن چاه اندوه گرفت
از داغ نبود ماه اندوه گرفت

در پشت مسیر کوه ها دشت شدیم
در بند خلافتی که برگشت شدیم

این رخت برای ما ملال اور بود
از پینه ی کفش هایمان کمتر بود

این رخت چه فتنه ها که با باد آورد
هر برگه سقوط کرده افتاد... آورد

وقتی که وزید با شتر طغیان کرد
پیراهن شهر را تن عصیان کرد

چون قطره مسیر آب ها را گم کرد
یک زن همه ی حجاب ها را گم کرد

آنگاه هر آن چه بود غارت کردند
قرآن سر ِنیزه رفت... عادت کردند...

تاحرمت هر بزرگ را خورد کنند
با حیله هوای باخت را برد کنند

دیدیم که دست فتنه خارج شده بود
هر قاری شب زده خوارج شده بود

حکم آمد ه بود بر فراوانی شان
از کینه کنار مهر پیشانی شان

صد پینه به جای جهل شان می افزود
شمشیر برای جهل شان می افزود

ما عشق از اسمان به خاک اوردیم
ما از دل خاک ها پلاک اوردیم

ازبدر گذشته تا به قدر آوردیم
کی درک کنند ما چقدر آوردیم

بر نیزه عروج لاله ها را دیدیم
خشکی لب سه ساله ها را دیدیم

تیری که به اشک خورده را میفهمیم
انگشتر دست برده را میفهمیم

با قلب شکسته تا نهایت رفتیم
عاشق شده سجده ی شهادت رفتیم

***

بین شب و سپیده که پیکار می­ شود  
        مردي شبیه ماه علمدار می­ شود

چشم امید اهل حرم برکسی ست که
           وقت هجوم فاجعه دیوار می­ شود

آرام صف شکن قدم آهسته تر بزن    
      طفلی ست تشنه کام که بیدار می­ شود

قاسم برای درس تو بوده ست کاین چنین      شمشیر آب دیده ي پیکار می­ شود

هر جا غرور اهل حرم زخم می ­خورد    
     یا کاشف الکروب تو در کار می­ شود

وقتی شنید آب روان تشنه مانده است  
       راهی جنگ از سر اجبار می شود

می­آید از زمین و زمان بانگ لافتی     
    انگار حیدر است که تکرار می شود

تیر است و نیزه است و شمشیر بی دریغ            باران تیره و سنگ که رگبار می­ شود

مشکی پر آب وقت رسیدن به خیمه­ هاست   
      حالا اسیر قوم ستمکار می شود

آنگاه یک عمود و پیشانیش شکافت   
        شق القمر دوباره پدیدار می­شود

افتاد بر زمین صدا زد برادرم  
     ((ای یار ای یگانه ترین یار))... می شود

شرمنده­ ی نگاه عزیزان نسازی ام  
        من را به دست علقمه بسپار، می شود؟

در خون تپید، قامت مولا شکسته شد    
      لشکر مگر بدون علمدار می شود    

 آمد عمود خیمه آن مرد را کشید    
       حالا تمام خیمه که آوار می­شود  

  هر کس شنید قصه ساقی عشق را   
    چشمش به خون نشسته دلش زار می شود

***

زنی شکسته نشسته به پای  شاه چراغ
زنی که باز صدا زد صدای شاه چراغ

گرفته در بغلش کودک مریضی را
و داشت هدیه ی باران برای شاه چراغ

میان گریه ی خود گفت اهل این شهرم
بگو کجا بروم من به جای شاه چراغ

کبوتر دل من چون تمام مردم شهر
امید بسته به گلدسته های شاه چراغ

چگونه از حرمت نا امید برگردد
چگونه پر نزند در هوای شاه چراغ

تمام صحن بهاری شد از توسل زن
شکفت روی زمین رد پای شاه چراغ

نسیم معجزه رد شد و کودکی خندید
رسید دست دلش برعبای شاه چراغ

***

شدم شبیه درختی که زرد و بی ثمر است
به جنگلی که هواخواه بوسه ی تبر است

خزیده تشنگی از ریشه  تا تن گلبرگ
دعای رویش باران  چقدر بی اثر است

چگونه درک کند، ابر تیره حال مرا
که از هجوم بیابان خشک،  بی خبر است

شدم شبیه یتیمی که مانده چشم به راه
در انتظار کسی که همیشه در سفر است

ببخش اگر غزلم را سیاه می بینی
صبور باش که پایان تیرگی سحر است

***

خان
شبی که نام تو را دست خان گرفت ازمن
تمام یاد تو را آسمان گرفت از من

منی که نام و نشانم، همیشه نام تو بود
نبودنام تو،نام و نشان گرفت از من

دو هفته ساز و دهل می زدند شادی را
دو هفته ای که امید و توان گرفت از من

گرسنه بودم و در سفره های خان دیدم
که قرص ماه تو را قرص نان گرفت از من

چقدر لحظه که در انتظار تو جان داد
چقدر عمر، که زخم زبان گرفت از من

نه خواب مانده، نه  ترس از سکوت وحشی  دشت
دوباره قافله را ساربان گرفت از من

نوشته اند که پایان قصه ها تلخ است
چه حیف آخر این قصه جان گرفت از من

***

بوی تو


بوی تو در نسیم صبح آمد
شور در عالمی بپا کردی
گیس بندت شبیه خورشید است
زلفها را دوباره وا کردی؟


گل تکان خوردو بارش شبنم
غنچه در زیر چتر می آید
در مسیر وزیدن بادی
که چنین بوی عطر می آید؟


قلب شانه میان موهایت
گیر کرد و شبیه مردم شد
شانه در گیر دار خوشبختی
در میان هزار مو گم شد


تار موهای توست خشت دلم
خانه ی دل چقدر می ارزد
زلف ها را اگر تکان بدهی
 درو دیوار خانه می لرزد


روبرو با خودت به عشق خودت
هر چه خوبی ست خوب چیده شده
روی خمیازه های آینه ها
خط تصویر تو کشیده شده

***

بی سر...

سری  که بی تن خود جرات سفر دارد
خبر دهید به خصمش که تیغ بردارد

سری که شهره شود در تمام عالم... تن...
چگونه درک کند این همه هنر دارد

حدیث سرّ سر از فال خواجه باید خواند
که خواجه از سر شوریدگان خبر دارد

((به پای بوس تو دست کسی رسید که او
چو آستانه بر این در همیشه سر دارد))

سر است عین شجاعت به چشم او بنگر
اگر چه هر تنی همراه خود جگر دارد

میان داشته ها هم هزارها فرق است
که مرغ خانگی همچون عقاب پر دارد

دوباره  قصه ما هم به سر رسید به سر
سری که بی تن خود جرات سفر دارد

***

قرار

چهارشنبه و ساعت به چار نزدیک است
دوباره وقت دقیق قرار نزدیک است

شبیه خواب قشنگی که ماند بی تعبیر
چقدر وقت رسیدن به یار نزدیک است

دوباره شوق پریدن به سوی آزادی
برای مرغ مهاجر بهار نزدیک است


قدم قدم به شک افتاده ام نمی آیی
دو دل شدن سر میز قمار نزدیک است

دوباره می رسم اما قرارمان یادش_
_نماند" مردن ِ در انتظار نزدیک است))

***

بوی خوشی که غنچه گرفت از لبان توست
شیرینی زبان شکر از زبان توست

ابروی تو کشیده شدو ماه  پیر شد
عمریست  خم ترین قمر آسمان توست

در آرزوی نیمه ی چای تو مانده است
لبهای ما که تشنه تر از استکان توست

سعدی اگر که شهره ی دنیا است درسخن
هر بیت ناب را که  نوشته از آن توست


« گر برقعی فرو نگذاری بدین جمال
در شهر هر که کشته شود در ضمان توست »


گاهی نگاه می کنی و پلک میزنی
کشتن و زنده کردن ما در توان توست

گفتی قسم بخور که مرا ترک میکنی..
سوگند میخورم و قسم ها به جان توست

خشکیده است زندگی ام از نبود تو
آب حیات ماندن ما در دهان توست

من ماندم وهوای  خیالی..  که می رسی
این انتظارسخت ترین امتحان توست

***

از رکاب افتاده

باز هم نبض قلم از التهاب افتاده است
چون که تصویر محرم روی قاب افتاده است
در کلاس اول بی معرفت ها مانده ام
مثل شاگردی که از کیفش کتاب افتاده است
پرچم مشکی به دیوار جهانم می کشم
سوی تاریکی مسیر آفتاب افتاده است
چشم ها از اشک پرپر میشود این روزها
قطره های نور در ظرف گلاب افتاده است
باز هم سهم دل دیوانه ها زنجیر شد
آه، از دست کسی مشک شراب افتاده است
آسمان جاماند از همراهی این داستان
در میان دشت خورشید از رکاب افتاده است
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار