t_page
کد خبر: ۹۰۴۸
تاریخ انتشار: ۲۸ شهريور ۱۳۹۶ - ۲۳:۲۹
شاعر امشب: خلیل شفیعی؛
دعای ندبه، دعای فرج، دعای سمات گداز جمعه گذشت و شرار ما را کشت
معرفی: خلیل شفیعی، متولد 1342(آبادان)، لیسانس و دبیر بازنشسته ادبیات فارسی، آثار چاپ شده: پرنیان محبت، نیستان، رندان تشنه آب، خاکریز آسمان، نگاره های رهایی/ فعالیت های ادبی: دبیری کنگره های مختلف ادبی از جمله: غدیر، پرشکستگان عشق، ستیغ سخن در سالهای مختلف،  کارگردانی، نویسندگی نمایش و برگزاری جشنواره های متعدد تئاتر و سرود/ شرکت در کنگره های متعدد ادبی داخل و خارج از کشور، تاسیس و مسوولیت انجمن ادبی آستان مهر حضرت شاهچراغ ع

«ناز شست تیر»

حلقت گرفت تاب و توان را ز دست تیر
در خون کشید، طرح شگرف شکست تیر

در صحنه ی تلاقی طوفان و سیل اشک
من مست چشمهای تو بودم تو مست تیر

وقتی به سمت حنجره ات بال و پر گرفت
خون می چکید از نگه خون پرست تیر

بشنو حدیث معتبر سینه ی مرا
در جنگ با گلوی تو باد است دست تیر

بنگر چگونه خون به دل آسمان رسید
از حلق مثل برگ گلت، ناز شست تیر!

از فرق حیدر است و یا حلق اصغر است
فریاد تیغ یا که صدای شکست تیر؟!

***

تقدیم به حضرت مسلم و غربتش

غربت پر از فریادهای بی صدا، آه
یاسی اسیر تیره ی گنداب ها، آه

غربت طلوع تیره ی رنگ تغافل
آغاز رقص ننگ، آهنگ تغافل

غربت علی را دیده میدانی تو ای شب!
گل های دین را چیده میدانی تو ای شب!

غربت جهالت های خونین عرب دید
باغی ستاره شعله ور در چنگ شب دید

مسلم، طلوع آشنای غربت عشق
حال و هوای با صفای غربت عشق

با همتی مردانه، بی فریادرس رفت
تا بوستان عشق، از کنج قفس رفت

یک کوفه یک مسلم: نبردی نابرابر!
آنها کجا و تکسوار پور حیدر!

می گشت مسلم با دلی پردرد در شهر
می گشت چشمان حسین مرد در شهر

آن سبزها حالا سکوتی زرد بودند
مردان پیمان، سر به سر نامرد بودند

یعنی بهار خون و گلزار گلو شد
با تیغ جاهل، فرق حیدر روبه رو شد

در شوره زار مردمی یک بار دیکر
پیچید پژواک قدم های ابوذر

یک بار دیگر میثم تمارآمد
مسلم به دست عشق، پای دار آمد

یک مسلم و شهری منافق، کوفه این بود
نامردمی آن روز کاریز زمین بود

در کوفه، کوفان، با نوای شوم خواندند
بر بام هاشان دسته های بوم خواندند

طفلان مسلم، شهر: تیغ آبدیده!
رنگ از بر و روی سپهداران پریده!

نفرین بر آن مردم که آزرمی ندارند
از خون حلق کودکان شرمی ندارند

پاییز غیرت بود و تابستان ذلت!
مردی فقط گل داد در بستان ذلت!

پیوند نامشروع صفین و سقیفه!
پرورد صدها دیو با نام خلیفه!

***

بیا که درد و غم انتظار ما را کشت
ندیدن تو در این لاله زار ما را کشت

شکوفه، سبزه، گل و عید، آه بی رنگ است
بهانه های دل بی قرار ما را کشت

تو از دیار کدامین سپیده می آیی؟
که در نیآمدنت شام تار ما را کشت

دعای ندبه، دعای فرج، دعای سمات
گداز جمعه گذشت و شرار ما را کشت

جناب عشق ! بهاران خزان بدون شماست
ظهور کن که تمنای یار ما را کشت

((غلام نرگس مست تو تاجدارانند))
شراب وصل بیاور ! خمار ما را کشت

که گفته است به یک گل بهار پیدا نیست؟
بیا که بی گل رویت بهار ما را کشت

***

این شعررا در  گلزار شهدای خمینی شهر یک روز چهارشنبه بود که گفتم. پدر و مادر شهیدی آمده بودند سر مزار و با عکس فرزند شهیدشان درد دل و گریه می کردند. جز من و آنها هیچکس آنجا نبودو متوجه حضورمن نشدند. ابتدای ردیف مزارها نشستم و این غزل را گفتم :
«حدود دوازده سال پیش بود»

رد پایت روی شن زار دلم جا مانده است
پای من در ابتدای راه تو وامانده است

یاد بی رنگی و عشقی سرد و قلبی بی تپش
از تمام خون و آتش آه اینها مانده است

نقش بند خلوت آیینه ها بهت است بهت
روی بوم زندگی بی رنگ غوغا مانده است

رودها خشکیده در چشمان دشت انتظار
سرخ روی دست اشکم داغ تنها مانده است

کاش می شد از بلندای جنون فریاد زد:
آی مردم! نعش یک آیینه اینجا مانده است

هرچه می گویم بیا از خواب بگریزیم سبز
باز می گویی بمان یک مشت رویا مانده است

گرچه پشت لاله خم شد در هجوم زردها
سرخ می خوانم به یادش گوشه ای تا مانده است

راه اقیانوس چشم باز می خواهد ببین
این همه مرداب از کوری در اینجا مانده است

***

به مناسبت چهارم دی ماه سالروز عملیات کربلای چهار و عرض ارادتی به ساحت مقدس شهدای غواص:

رفتندکه روشنای فردا بشوند
با عشق و جنون یکه و تنها بشوند
 دل را که پر از تلاوت باران بود
 بر آب زدند تا که دریا بشوند

از میکده ی عشق شراب آوردند
 دلباخته و مست خراب آوردند
 دیروز گل محمدی رابردند
امروز برایمان گلاب آوردند


یادآور پهلوی گل یاس شدند
 هنگام عطش حضرت عباس شدند
دریای شهادت که صدا زد: مجنون!
مستان شراب وصل غواص شدند

***

جنون درسینه ی ما داغ داغ است
رها در عطر یاس و کوچه باغ است
بریدیم آستین از آرزوها
تمام عشقمان شاه چراغ است

قسم بسته دخیل خون به جانت
پراز مهر  و محبت داستانت
خدای عشق؛ ای آیینه ی مهر!
تجلی می کند درآستانت

خرابم در خم پسکوچه هایت
منم دیوانه ی یک لا قبایت
بزرگی ! نور حق؛ شاه چراغی!
دلم را برده ای جانم فدایت

شکوه گلشن رازی مگرنه؟
مفاتیح الجنان سازی مگر نه؟
تو برپایی و ظلمت می گریزد
چراغ شهر شیرازی مگر نه؟

رضای عشق درصحن تو پیداست
ضریح حضرت معصومه اینجاست
شکوه حمزه وصالح قرینت
چراغ مهری و نور تو غوغاست

تو بودی حلقه ی وصل امامت
امانت را رساندی با سلامت
شد عاشورا سرافراز از قیامت
/قیامت کرده ای ای سرو قامت/

تو را از عرش می دادند آواز
که بودی با امامان محرم راز
به یمن خون و ایمان و جهادت
به پا شد کربلا در شهر شیراز

حریم یار دارد حرمت تو
شفای زایران در تربت تو
وفا کردی به پیمان رضایت
فدای سوختن درغربت تو

پراز شور و پراز احساس بودی
نهالی ازتبار یاس بودی
برای هشتمین نور امامت
طلوع حضرت عباس بودی

***

دل و دین می برد طرز نگاهش
چراغ آسمان شهر، ماهش
شگفتا کافر دین محمد
مسلمان می شود در بارگاهش

***

دلم خون است و سرگردانم امشب
شکسته بال وپر ، حیرانم امشب
به یادت احمد بن عشق و مستی
چراغ لاله می گردانم امشب

***

جنون، دلدادگی، آواز مستی
اذان، گلدسته ها، شیراز، مستی
چراغ مهربانی، شور پرواز
کبوتر با کبوتر، باز مستی

***

بر صحن جنون ستاره می بارد عشق
درآینه شوق وصل می کارد عشق
بر  گرد ضریح محشر مجنون است
با شاه چراغ نسبتی دارد عشق

***


نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار