t_page
کد خبر: ۹۰۵۰
تاریخ انتشار: ۳۰ شهريور ۱۳۹۶ - ۰۰:۲۹
شاعر امشب: دکتر غلامرضا کافی؛
شنیدم داغ پی در پی ، شنیدم زخم سر تا سر /شنیدم دست سقایت ، شنیدم حنجر اصغر
معرفی: "دکتر غلامرضا کافی" در 20 مردادماه 1347 در شهر بابک از توابع استان کرمان متولد شد. وی برای تحصیلات دانشگاهی به شیراز آمد و در همین شهر ساکن شد و تحصیلات خود را تا دکترا در رشته‌ی زبان و ادبیات فارس از دانشگاه شیراز ادامه داد و سپس عضو هیئت علمی همین دانشگاه شد. هم اکنون دانشگاه لبنان   مشقول به تدریس هستند . از دکتر کافی تاکنون 31 جلد کتاب به چاپ رسیده است او در عرصه شعر و نقد صاحب‌نظر است. از کتاب‌های شعر او می‌توان به "بهار در برهوت"، "سمفونی‌ سیم های خاردار"، "ترانک‌ها"، "همین زنجره تا صبح" و ... اشاره کرد و از آثار نقد و پژوهشی وی می‌توان به "شرح منظومه‌ی ظهر (نقد و تحلیل شعرهای عاشورایی از آغاز تا امروز)"، "دستی بر آتش (شناخت نامه‌ی شعر جنگ)" و "شناخت ادبیات انقلاب اسلامی" اشاره کرد. وی برنده کتاب سال جمهوری اسلامی سال87، برنده کتاب سال ولایت سال1388،برنده کتاب سال دفاع مقدس سالهای1379-1383-1385-1391 و پژوهشگر برتر فارس درسالهای1382-1387 و نامزد جایزه جلال آل احمد 1394 بوده است. هم چنین نامبرده به عنوان پژوهشگربرتر و سخنران در کنگره پژوهشی کربلا در ترکیه و گرامیداشت گوته در آلمان شرکت کرده است. کافی درسال های83  تا 86 رییس حوزه  هنری فارس واز سال 86تا 90 رییس بسیج هنرمندان فارس بوده است. وی موسس انجمن شعر جهاددانشگاهي فارس بود که سالها محل ذوق پروری خاطره انگیزی بود.
دکتر کافی  کتابهای تاوان تنهایی ، مدیترانه ها و پسر امامزاده  و دو کتاب دیگر را در دست نشر دارد!

آثار
۱.دستی بر آتش ( شناخت شعر جنگ) /نشر نوید۱۳۸۱  
۲.سمفونی سیم های خاردار /نشر دریانورد۱۳۸۴   
۳.در تابستان زخم /ستاد کنگره شهدای استان بوشهر۱۳۸۳
۴.گزیده ادبیات معاصرـ مجموعه ی شعر /نشر نیستان ۱۳۸۱
 ۵.زخم کبود کبوترـ مجموعه شعر /نشر نیستان ۱۳۸۰  
 ۶.ترانک هاـ مجموعه شعر /نشر شروع ۱۳۸۴  
 ۷.شرح منظومه ظهرـ نقد و تحلیل شعرهای عاشورایی /انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد
8.شناخت ادبیات انقلاب اسلامی 1389
این اثر کتاب درسی ر دانشجویان گرایش ادبیات پایداری درمقطع فوق لیسانس می باشد.

 و آثار دیگری از جمله: اسامی کتاب های چاپ شده به قلم دکتر کافی :

۱ بهاردربرهوت ۲  تیغ وترانه    ۳سردارهور ۴
گزیده شعرنیستان   ۵ ترانکها  ۶       سمفونی سیم های خاردار    ۷ فرشته وانجیر
۸ صدای منتشر زخم  ۹ عطربهارنانجک  ۱۰
سروستوده  ۱۱ درتابستان زخم   ۱۲ تاداغستان عشق  ۱۳ همین زنجره تاصبح  ۱۴ رواق خونی سنگر ۱۵ رود رگبارهلهله
۱۶ پسرامامزاده  ۱۷ دستی برآتش   ۱۸ عطرباروت بهار نارنج   ۱۹ ترکش کلمات  ۲۰ شناخت ادبیات انقلاب  ۲۱ شرح منظومه ظهر  ۲۲ پژوهش نامه ادبیات انقلاب  ۲۳ خداوندگاربلخ   ۲۴ سرو صحرارود  ۲۵ چریک جوان  ۲۶ زخم کبودکبوتر  ۲۷ درآشیان چکاوک  ۲۸ واقعه  ۲۹ ضریح توسل  ۳۰ جاری کویر   و......

چقدر آشنــــــا مـــــــــــــــــی نمایی غریبه                
 بگو از کجــــــــــا از کجایی غریبه؟

در این شهر و این شب چه بی سرپناهی                  
 نداری مگر آشنــــــــــــایی غریبه؟

دل نخل ها تــــــازه شـــــــدازعبورت                   
  مگر تو ولــــــــــــیّ خدایی غریبه؟

تو در آسمـــــــان نــــــــــگاهت چه داری                   
 که کردی دلـــــم را هوایی غریبه؟

غبار کدامین سفر بر تو مــانده ست                  
  که گرد از دلم می زدایی غریبه؟

به کـــــــــــار که بستی گره چفیه ات را               
   که از کار من می گشایی غریبه؟

تن شـــــــــــــهر بوی تو را می دهد آی!                
 تو جان کدام آشنـــــــایی غریبه؟

کمینگاه دیــو است این شهر، این شب                 
 مگر در دل مـــــــــــن درآیی غریبه

تو رفتی و مـــانده ست در کوچه شهر                 
 نشان از توام رد پـــــــــــایی غریبه

***

ترانه پیاده روی اربعین

زدم به جاده بی هوا
دلم هواتو کرده باز
اینجاس که معنی نمیده
رنج سفر راه دراز


فرش ستاره زیر پام
بال فرشته روسرم
دلم جلوتر ازمنه
راستی مگه کجا میرم؟


زدم به جاده بی هوا
بارون گرفت یواش یواش
زایر چشمای توام
خودت هوامو داشته باش!


هیشکی تو دنیای خدا
این همه عاشق نداره
با زایرای اربعین
جاده نفس کم میاره


قربون عاشقات برم
که گریه گریه سرخوشن
پای پیاده جون میدن
از شما دس نمی کشن!


یه عمریه شاعرتم
حالا که وقتش رسیده،
می خوام برات شعر بخونم
گریه امونم نمیده!


گریه امون نمیده من
شعرمو شعله ور کنم
شام خرابه رو بگم
قصه ی طشت و سر کنم


زدم به جاده بی هوا
دلم هواتو کرده باز
اینجاس که معنی نمیده
رنج سفر راه دراز

***

"طوفان مرد"  

به سردار نازنین سپاه اسلام

 حاج قاسم سلیمانی

                                         

مرحبا سپاهی مرد شرزه شیرکرمانی              

داو برد دیو اوژن  قاسم سلیمانی  

                                                      

ای «جبال بارز» را خود  نمونه ای بارز               

در خروش رودارود   با شکوه وطغیانی      

                                 

حبذا یل ناورد ای حماسه طوفان-مرد          

ازتو می شود آرام این کران طوفانی  

                                          

جنگ اگرکه خون افشان دست ازآن نمی شویی          

خصم اگرکه رویین تن روی ازآن نگردانی

                                        

تیغ مالک اشتر، زهد مالک دینار                        

اول صف پیکار، آخر مسلمانی!

                                             

ای دل مسلمانان درپناه  نامت گرم                       

خاطر بداندیشان از تو در پریشانی

                                            

هار اگرسگ داعش بر جگر نهی داغش               

فیل فحل تکفیری گردنش بپیچانی

                                        

تاتویی در این میدان، سرشکسته اسراییل        

در امان بود جولان تا تو  گرم جولانی  

                                                

گرز وبرز وبازونیست  گوهرمصاف امروز        

عصرعصرتدبیر است آنچنان که می دانی  

                                       

خدعه می کنی باخصم درذکاوتی پیدا              

عجزدشمنان اینجاست:  نقشه های پنهانی  

                                     

حرز جانت از حافظ   مصرعی بلندآمد            

 در پناه یک اسم است  خاتم سلیمانی 

***

واقعه

خبراز آسمان دارم که فکری در سر ماه است
کسی باور نخواهد کرد طوفانی که در راه است

کسی باور نخواهد کرد آن هول جگرکن را
کسی باور نخواهد کرد این هشدار الکن را

خبر از من جگرها خورد پنهان کردن رازش
خبراز آسمان دارم که ممکن نیست ابرازش

خبردارم که جزر و مد به اشترکوه خواهد زد
که آتش بر نخیلات درخت انبوه خواهد زد

خبردارم که بنیان کن زبینالود برخیزد
خبر دارم که چتر دود از چترود برخیزد

بر آرد نیزه دار رعد شمشیر ملمع را
بکوبد پیلبان ابر شلاق مرصع را

مبین این نه طبق اشکوب مفت دود خواهد شد
خبراز آسمان دارم زمین نابود خواهد شد

مبین این رشته کوه آری نخ آجیده خواهد بود
دماونداست یا دیوار ،پشم چیده خواهد بود
****

زمین گرداب عصیان است،عصیان هیچ می فهمی؟
هوا در عق غثیان است، غثیان هیچ می فهمی؟

زمین این گوی چرکین غلت غلتان در سراشیب است
هوا این سرب سنگین زهرآگین عین آسیب است

چه کس قاذوره از ته توی این کج خمره خواهدشست؟
جز این باران که چرک روح را در زمره خواهد شست

خبردارم که می بیند مکافات عمل انسان
دراین چرکین بی تمکین درعصیان در نسیان

خبر دارم که مرد دین دم مردار خواهد خورد
که چرب آخور بقا را کفته ی کفتار خواهدخورد

جهان وارونه خواهد شد حواس از عقل بگریزند
جوانان وعظ گویند و زنان از نقل بگریزند

ددان شلتاق چوپان را صفیر حمله بردارند
صفیر گاویاران را سگان  با توله انگارند

 خبراز آسمان دارم که در شرشور, هنگامه
بیفتد نر گربز را نم پیشاب بر جامه

ستوران بار زخرف را به آب،از غیظ بسپارند
و زایو ها جنین خرد، لخت حیض پندارند

از آن شلاق کش باران کسی جان در نخواهد برد
از آن بلعنده خو، ماران کسی جان در نخواهد برد

به من گفتند پنهانی نجات پور ممکن نیست
اگرچه نوح باشی باز، بی دستور ممکن نیست
****

که خواهد بود در آن روزبا اهل زمین آیا؟
چه خواهد بود دستاویز ارباب یقین آیا؟

کدامین ناوگان آیا ازآن هیدوس خواهد رست؟
کدامین چشم باز آیا ازاین کابوس خواهد رست؟

 کدامین خفیه گاه قاف ازآن خیزاب در امن است؟
کدامین کشتی صفصاف ازآن غرقاب در امن است؟

چه کس با چوبدست سحر، دریا نیمه خواهد کرد؟
چه کس خلق هراسان را ز طوفان بیمه خواهد کرد؟

زمین گرداب عصیان است، اما من چه می بینم؟
هوا درعق غثیان  است، اما من چه می بینم؟

کسی قاذوره ازته توی این کج خمره می شوید
چنان باران که چرک روح را در زمره می شوید

در آن آشوب بردابرد بامن هست بیتی فرد
که حرز نوح بود انگار آن روزی که طوفان کرد :

"  چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان
چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان "

بلی نوح است پیغمبر ولیکن ناخدا مولاست
چه کفر ازمن در آورد این که بنویسم خدا مولاست ،

همان فرقان همان قرآن همان قدر و همان کوثر
همان کعبه همان زمزم همان حشر و همان محشر

همان خون ودم و لحم و وجود ونفس پیغمبر
همان روز احد صفدر،همان ضرغام در خیبر

حیا غیرت صفا بهجت قدر قدرت ابر باور
نکو خصلت ازل شوکت شکرصحبت سخن گستر

صراط دین بهشت آیین قضاتمکین غضب تندر
ملایک شان و ایزد لحن و عرشی سیر و یزدان فر

شعیب و صالح و داوود و هود ونوح پیغمبر
عزیر و یوسف و یعقوب و بنیامین و تا آخر...

همان والا همان والی همان گوهر همان جوهر
علی عالی اعلاامیرالمومنین حیدر!

***

بزرگا اماما

 

مهین یادگارا زمین را زمان را

بلندا نگارا همین را هم آن را

 

بلندا نگارا مهین یادگاری

تو این خاک خونرنگ غیرت نشان را

 

زهی صیت نامت ز عالم فراتر

زهی عطر یادت گرفته جهان را

 

 

حنیف مقدم خلیل معاصر

که در هم شکستی ستمکارگان را

 

تو زنجیر زجر زبونان بریدی

هم از یاوه گویان بریدی زبان را

 

سر سرکشان را به چنبر کشیدی

که گردن شکستی تو گردن کشان را

 

ستم می گریزد ز درگاهت آری

که درخاک غلتیده آن آستان را

 

صلابت تو از کوه داری؟ زهی سهو

که کوه از تو دارد شکوه گران را

 

هم از شانه های تو دارد نشانی

اگر صخره بر خود نبیند تکان را

 

گره خورده با دین چنان صیت نامت

که فریاد تو یاد آرد اذان را

 

سلاح تو ایمان قرین تو قران

بریدی امان شاه صاحب قران را

 

نه تیغ و نه ترگ و نه هیهای لشکر

نه در گرفتی عنان وسنان را

 

نه اسبان تازی ز جیحون جهاندی

نه تسخیر کردی قلاع فلان را

 

نه بازو شکستی نه بارو گشودی

نه در بند کردی فلان خاندان را

 

نه تاج زمرد نه تخت زبرجد

نه بر تن قبا دوختی پرنیان را

 

چه کردی که این خیل مشتاق محروم

به درگاه تو تحفه آورد جان را

 

حکومت به دل ها مرام شما بود

که لرزاند تا بن دل حاکمان را

 

زهی فکر وتدبیر پیرانه تو

که در شورش آورد خیل جوان را

 

بزرگا اماما تو را دوست داریم

و هم نزهت نهضت جاودان را

 

گران بود داغ تو بر خلق زیرا

گرفتی تو از خلق خواب گران را

 

تو گفتی به اعجاز کشف و شهودت

که اسلام گیرد کران تا کران را

 

زمان چشم دارد به آن روز موعود

تماشای موعود صاحب زمان را

 

که خاک از فراوانی سبزه و گل

خجالت دهد باغسار جنان را

 

جهان از تماشای او گر بگیرد

بسوزاند از غمزه ای کهکشان را

 

ببخشد به یعقوب ها چشم بینا

بگیرد ز ایوب ها امتحان را

 

بسی راز ناگفته را سر گشاید

بشوید هم از گرگ کنعان دهان را

 

بزرگا اماما تو را دوست داریم

و آن انقلاب بزرگ جهان را!

**

گوهر شب چراغ


برخیزم از نور یقین
 خاطر چراغانی کنم
دل را به آشوبی گزین
دریای طوفانی کنم

این جوش جوش واژگان
 از من بریدستی امان
یعنی که باید این زمان
 مشق سخندانی کنم

تفجوش معنی درجگر
 آرام ننشیند دگر
درمان این سودا مگر
 با واژه گردانی کنم

درواژه الحاوی منم
این بحر را ناوی منم
رشک فرالاوی منم
 ازبس فراوانی کنم

ازدور تا نزدیک را
بشار را منجیک را
هم ترک وهم تاجیک را
 مقهور حیرانی کنم

ناقور من ناقوس من
برشاعران کابوس من
مانا حکیم طوس من
عزم رجزخوانی کنم

چون رودکی باصد حشم
 یا عنصری محتشم
رسم سنایی برکشم
 تقلید خاقانی کنم

با درتراشان دری
 از فرخی تا انوری
 در کارگاه شاعری
دروا درافشانی کنم

یا درنگارستان جان
شیرازسلطان ارمغان
سعدی چنین حافظ چنان
باشعرسلطانی کنم

نه نه که این لفظ است وبس
 افتاده معنی از نفس
چند این هوا چنداین هوس
 ترک هوسرانی کنم

آنگاه با سودایی ام
بی باک ازرسوایی ام
با جان مولانایی ام
 رقصی که میدانی کنم

بی پا وسر از خود برون
 چیزی فراتر از جنون
اناالیه راجعون
 تاکی گرانجانی کنم؟

هی هی نپردازم به خود
هوهو چرا نازم به خود؟
آتش دراندازم به خود
این خرد را فانی کنم
 
ازحد مستی دورتر
ازمرزهستی دورتر
ازخودپرستی دورتر
انشای ربانی کنم

باجان خلجان تافته
آتش به رگ رگ بافته
رمز تجلی یافته
منشور عرفانی کنم

گلچرخ بی چرخ زمان
درسرحدات لا مکان
با ساکنان آسمان
تفریح کیهانی کنم

پس بازگردم برزمین
درحضرت آن نازنین
چون خاکبوسان کمین
تسلیم پیشانی کنم

آن گوهرین حصن حصین
والا تبار راستین
جان بی دریغ ازآستین
در پاش قربانی کنم

بازوی حیدر هیمنه
باروی قدسی روزنه
می زیبدش این طنطنه
درچامه ارزانی کنم!

دلبند اصحاب کسا
موسای کاظم را عصا
حیف ازبیان نارسا
تاوصف طوفانی کنم

نجل نجیب مرتضی
میرعلمدار رضا
با نام او غیظ قضا
ترویح رحمانی کنم

قداره بندان قدر
بر او نمی بندند در
باب الحوایج را پسر
با فخر دربانی کنم

آن شاه شرعی مرتبه
بالا نشین مصطبه
دارم طمع زان کبکبه
گرمدح، طولانی کنم

شاه چراغ شب فروز
آیینه بند شمع روز
خاطرازآن خاطرفروز
اینک چراغانی کنم

شیرازازاو قدسی طراز
آیین احمد سرفراز
ازنام احمد دلنواز
ابیات پایانی کنم

احمد مرام احمدسیر
چون احمد ازگل پاک تر
درنام احمد مختصر
شان مسلمانی کنم

هیهات اگر آن نورحق
ازمن پذیرد این مرق
خود فخر با این یک ورق
برشعر "نورانی"* کنم


غلامرضا کافی



*دکتر عبدالوهاب نورانی وصال
که قصیده غرایش درگرداگرد حرم مطهر حضرت شاهچراغ کاشی نقش شده است؛با این آغاز :
ای برسرسروران سری کرده....

***

بلغیرت
(غزل مرصع)

ای خوش بر و بازو،یله گیسو،صله ابرو، گل خوش بو نفس وخشک لب و مشک گریبان

ای هیمنه هی هو،علوی رو، قرشی خو، حبشی مو ،همه ی دلخوشی گریه نصیبان



باچشم غزل خیز و دلاویز و دل انگیز و شکر ریز لبانی که ترنمگر قران

برخیز وبپرهیز از این فتنه ی یکریز که لبریز شد از رشک وحسد جان رقیبان



قرص قمر ای ماه لقب، شاه نسب، پاک حسب، رعد غضب، برق نگاهت جگر آشوب

ای فخرعجم، میرعرب، نخل رطب، کوه ادب نیست به جز نام خوشت مشق ادیبان



ای شیر دژم، میرعلم، چهره بقم، باغ ارم، عجب عجم، ماه ترین رشک پلنگان

ای تیغ دو دم، خصم ستم، ماه حرم، شاه کرم، دست قلم هست تورا یار غریبان




ای نایره دم، شعله نفس، گونه قبس، برق فرس، موج ارس ،آمده از علقمه عطشان

هان ای همه چیز ای همه کس، کشته هوس، خیمه عسس، دادرس قاطبه ی تنگ شکیبان



ای بحروفا، نهرسخا، شهرعطا، دست شفا، قبله نما، جانم وجانانم ابالفضل

هم خشم خدا، قهر قضا، تیررها، تیغ بلا برسر کاسب ستمان خلق فریبان



ای ماه بدل، کوه بطل، صخره مثل، شیر جدل، باد وش تیزتک عابس وعباس

هیبت جبل ای لفظ عسل، چهره غزل، هست ازل تا ابدت سلسله ی نسل نجیبان



هیهات ازاین گریه اثر، سوگ خبر، داغ شرر، اشک ثمر، قصه ی سالارشهیدان

ای قرص قمر،تشنه جگر، سوخته پر، خیز که تنهاست کنون زینب و خفتند حبیبان!

غلامرضا کافی

*این غزل شاید خاص باشد وتاحالا با این شکل  به صورت بحرطویل وبا افاعیل معدود دیده نشده !و اسمش رو

   غزل مرصع

گذاشتم، به دلیل قافیه های درونی اما ازپیشنهادهای دوستان در نامگذاری و نیز شکل  متفاوت تر ازاین استقبال می شود!

***

شیراز خاتون                     
(شهر آشوبی برای شیراز)                                *دکترغلامرضا کافی                  """"""""""""""""""""   
پیشتر چشم خوش و روی پری ها داشتی               
بیشتر از این که گفتم دلبری ها داشتی                     
گونه هایی خوش تراش و خط وخالی با  نمک
دل نمی بردی که تو، غارتگری ها داشتی             
غنچه لبها بقم، هاشور مژگان ها ظریف                 
وسمه ابرو به جا ، نقش پری ها داشتی             
پلک های نیمه بازت سایه ریز سرمه بود           
از در و همسایه دایم مشتری ها داشتی                 
مثل مژگان سر نمی پیچیدی اما گاه گاه               
باعزب های مهذب خودسری ها داشتی           
کنج هشتی می نشستی مثل پنجه ی آفتاب
رو به حوض فرش کاشی ششدری ها داشتی                                قد وبالای خوشت بی چارقد زیبا نبود                  
گل درشت از باغ وبوته روسری ها داشتی             
باغ لیمو باغ گردو باغ گل باغ انار                        
غنچه ها دوشیزه یعنی دختری ها داشتی              
زیر چترآلبالو پر شکوفه کوچه ها                    
گوشواره،سینه ریز، انگشتری ها داشتی           
چینه ها کوتاه بود وشیطنت می کردباد              
زیر چادر ریز گل دامن- زری ها داشتی                    
شرم بید وچشمک بادام و رسم خنچه بر                 
جینگ وجینگ ساز میادو ....مادری ها داشتی
شب نشینی های چله نقل ومنقل روبه راه
اندکی دلگرمی از دور وبری ها داشتی                
صبح مکتب خانه ها با درس قران تازه بود              
شب ولی شاهچراغ و منبری ها داشتی         
 دستکارشاعرانت پیشکار وحی بود               
با زبان فارسی پیغمبری ها داشتی            
آه ای شیرازخاتون، نازخاتون، گل پری         
حیف شد آن روزها نام آوری ها داشتی!          
ای دریغ آن روزگاری را که برکل جهان             
برتری ها برتری ها برتری ها داشتی!!                    
بیروت-آذر94

***

مدیترانه ها

یک)
موی شکنش مرامرا خواهد کشت
یاعطرتنش مرامرا خواهد کشت
نه نه غلط ست بیت اول؛  اصلا :
طعم دهنش مرامرا خواهد کشت!


دو)
چشم هوس و بهانه افسوس افسوس
زن، عطرتن و ترانه افسوس افسوس
از بوی خوش بهشت محرومم کرد
این ظاهر مومنانه افسوس افسوس!

سه)
هرم هوس وتب تن از من دور است
وقتی که لبش از دهن من دور است
این فاصله می کشد مرا باور کن!
اندازه یک پیرهن از من دور است!

چهار)
روزی که نبینمت شب جانکاهی ست
بازلف تو یلدا چه شب کوتاهی ست!
راه به بهشت را فراوان گفتند
از دکمه پیراهن او هم راهی ست!

پنج)
عصری ست که باهرکه بجوشم بدنیست        
یوسف به کلافی بفروشم بد نیست
تعقیب و گریز با زلیخا دارم
 پیراهن پشت و رو بپوشم بد نیست!

***

حضرت زهرا

شب در انبوه ظلمت سحر شد
آسمان نم نمک تازه تر شد
زلف انبوه شب، تاب برداشت
دستی از حوض گل آب برداشت
عاشق از چشمه دل وضو کرد
چند رکعت خدا آرزو کرد
عاشق آن عاشق دل شکسته
دل نگو، قصر آیینه بسته
دل نگو دل نگو دل چه گویی؟
آه از آن عشق کامل چه گویی
دل نگو صحن مشکو زبرجد
شمع و مشکاتی ار لعل و عسجد
قصری از آب و آتش ملمع
بارگاه سلیمان مرصع
طاق ایوانش از قاب قوسین
چشمه آبش از شط عینین
گریه در چشم او جوش می زد
عزم رفتن در او شور نی زد
مرکب از نور آمد براقش
لوءلوء "لا" به زین و یراقش
چشم او خیره بر بی نشان بود
مقصدش آن سوی کهکشان بود
آسمان راه آیینه بندش
راه شیری غبار سمندش
باد در یال اسبش قرنفل
طیفی از آینه، موجی از گل
جوش می، شور نی، اسب هی شد
جذبه در جذبه آن راه طی شد
رعشهء وصل در جان او ریخت
چشم وا کرد و حیرت فرو ریخت
جای در بارگاه رضا داشت
یک کمان فاصله تا خدا داشت
سیب سرخ تجلی چشیده
بود بر موج گل آرمیده
باغ گل پرور آورده با خود
هدیه کوثر آورده با خود
هدیه ای کوثری بود زهرا
مزد پیغمبری بود زهرا

***

1-قتلگاه
شب خنجر آبدیده دارد در دست
خورشید به خون تپیده دارد در دست
از گودی قتلگاه بیرون آمد
ای وای سر بریده دارد در دست


2-صاعقه -مرد
ای صاعقه-مرد  یااباعبدالله
اسطوره ی درد  یااباعبدالله
با نازکی گلوی چون برگ گلت
آن تیغ چه کرد  یااباعبدالله ؟


3-انگار
در پشت غبار خون و خاکستر بود
آشوب گلو بریدن و خنجر بود
می سوخت ردیف خیمه ای درآتش
انگار پرعبای پیغمبر بود!

***

و ما رایت الا جمیلا

 

گره بستند بر پرواز مکتوب فراوان را

نشان دادند در اقبال آشوب فراوان را

 

که حاکم چین به ابرو برد مغضوب فراوان را

شباشب گزمه ها را ندند مرعوب فراوان را

 

زچوب هول خراطان صلیب خون تراشیدند

تو گویی شهر را یکبار خاک مرده پاشیدند

 

سفیر ، آن مرد  مردستان که دف در کف پذیرا شد

برای خطبه بر غوغا ، به بام شهر بالا شد

 

خبر در شام هول انداخت میر بصره سرپا شد

زغوغا قیل سر در کف ، نماز شام تنها شد

 

نهیبی نم به دامن زد ، زهی مردان شورستان

کبود و همناک شب ، سکوت هول گورستان

 

چراغ کشته بر روزن ، عبور گزمه در برزن

کلون در جهاز نو ، مبادا هاری دشمن

 

وفا شد پنبه بستر که بر ململ بلولد تن

دریغا نیم مردی نه ، دریغا نیم زن بی ظن

 

 

فقط شب ماند و دیوار و پریشانی و دیگر هیچ

به پای عروه الوثقی فقط هانی و دیگر هیچ

 

 

تمنا شد سر مهمان که بی اجر تمیزی نیست

تو را از فقز جز این راه خود راه گریزی نیست

 

عیال خرد نان خور را به خرما خر پشیزی نیست

سر قاصد زر حاکم بگرد! این شهر چیزی نیست

 

چنین شد تا به بوی نان کنام شیر افشا شد

سر آن سر که یک تن بود بین گزمه دعوا شد

 

خبر اما به مولا رفت در جوف عصا پنهان

عصای دستگیران است این شهر بلا گردان

 

لب لبیک هاشان تر ، دل دلدادگی جوشان

جهاز اشتران بر نه، حدوی ساربان بر خوان

 

نهیب خویش زد مسلم که اینک گرم شبگردی است

چرا از یاد بردی تو که رسم کوفه نامردی است ؟

 

از آن سو شهسوار اما گره بر تنگ مرکب بست

به «بسم الله مجراها و مرسا» حرز موکب بست

 

در آن کوکوی شبکوران رحال خویش در شب بست

دلش را قرص تر از ماه در انجام مطلب بست

 

عیال و آل و زاد و برگ و تیغ و خود خود برداشت

خدا را شکر عباس و خدا را شکر اکبر داشت

 

سفر آغاز شد هی هی : ببین نجم یمانی را

مسیر مکه در پیش است می بینی نشانی را ؟

 

 

خدا از ما نگیرد این نگاه آسمانی را

ولی انگار چیزی هست میر کاروانی را

 

که خاموش است و لب جنبان سخن پس با که می گوید ؟

چه کاری فرض تر از حج که ترک مکه می گوید ؟

 

به حال سرخوشان وجد ، شوری دستچین دارد

نفس آهن گذار اما نگاهی دلنشین دارد

 

یقینا او نشانی ها ز اصحاب یقین دارد

تمام آنچه در باید امیرالمؤمنین دارد

 

مرو ای آن که می بینم طواف کعبه بر گردت

طنین افکنده در عالم زبان بسته وردت

 

که هستی ؟ ای که می بینم عبای وحی بر دوشت

زمین محوت فلک حتی به نه اشکوب ، مدهوشت

 

چه می شد تا بگیرم من به یک ساعت در آغوشت

مگر قصد سفر گردد بدین حیلت فراموشت

 

مرو ! مروا نمی بینم دلم بدجور در شور است

کجا با این جلال و جاه چشم کوفیان شور است

 

بمان در مهبط قرآن کم آخر سهم یک روزه است

که نان گرم در خورجین  که آب سرد در کوزه است

 

مران در خار زار شب که گرگ هار در زوزه است

نه گرگ قصه کنعان ، که خونین چنگل و پوزه است

 

 

تو ای زیبا تر از یوسف ، تو ای یحیای بعد از این

مرو ! مروا نمی بینم مگر پیراهنی خونین

 

چنان خواندم که آن هجرت چه غوغا در جهان انداخت

که آن پیراهن خونین چه طرح داستان انداخت

 

محرم عید اضحی گشت ، شوری در زمان انداخت

سرت بر نیزه ها آری کلاه از آسمان انداخت

 

به شأن کیست این فرمان که «یوم یبعث حیا» ؟

تو ماندی تا ابد باقی نه یوسف ماند و نه یحیی

 

چنان خواندم که یارانت به تیغا تیغ سر دادند

در آن آشوب خون افشان رجز بر مرگ سر دادند

 

زره بی پشت پوشیدند و دنیا پشت سردادند

به ابرو آستین ، یعنی که جانی مختصر دادند

 

ز بردابرد آن میدان پیام مرگ آوردند

برایت از علی اکبر گل صد برگ آوردند

 

شنیدم داغ پی در پی ، شنیدم زخم سر تا سر

شنیدم دست سقایت ، شنیدم حنجر اصغر

 

شنیدم قامت قاسم ، شنیدم باغ گل پر پر

شنیدم خیمه در آتش ، شنیدم مرگ هول آور

 

ولی انگار می دیدم به اعجازی تماشایی

کسی می گفت زیر لب ؛ ندیدم غیر زیبایی !

**





نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار