t_page
کد خبر: ۹۱۱۳
تاریخ انتشار: ۱۸ آبان ۱۳۹۶ - ۱۳:۲۳
شاهین شکوهی؛
مسیر را همراه با سیل خروشان جمعیت عاشق ادامه می دهم و بالاخره پس از سه چهار روز به کربلا،شهر عشق و جنون میرسم.گنبدهای طلایی رنگ حرم امام حسین(ع) وحضرت عباس(ع) را که میبینم تمام خستگی ها از بدنم فرار میکنند و آرامش وصف ناپذیری وجودم را فرا میگیرد.
به گزارش شاهین شکوهی/ عصر فارس؛ برای ساعت چهار بعد از ظهر بلیط گرفته ام.دل در دل ندارم ولحظه شماری میکنم که عرقه کوچک ساعت خودش را به شماره سه برساند تا عازم ترمینال شوم و اتوبوس مرا به مرز مهران ببرد. باور نمیکنم که آقا امسال هم بنده را طلبیده تا نفسی در حریم بین الحرمینش تازه کنم و همراه با دیگر زوار حسینی قدم به قدم را با پای پیاده برای رسیدن به کربلا طی کنم.

حالا ساعت چهار شده و من هم در ترمینال،جلوی اتوبوسی که قرار است ما را ببرد ایستاده ام و در دل خدا خدا میکنم مشکلی پیش نیاید و به مرز برسم و بتوانم امسال هم سید شهیدان را زیارت کنم. بالاخره بعد از مدتی تاخیر که البته دیگر در ایران طبیعی شده است،اتوبوس به حرکت در می اید و مسافران که همگی عازم کربلا هستند پشت سر هم صلوات میفرستند.

لحظه شماری هایم انگار تمامی ندارد و مشتاقانه تابلوی جاده ها را نگاه میکنم تا از مسیر باقیمانده مطلع شوم و هر از گاهی هم که اینترنت جوابگوست،روی نقشه گوگل مقدار باقیمانده مسیر را نگاه میکنم.مسیر چندان دوری نیست اما به علت فراوانی جمعیتی که میخواهند عازم کربلا بشوند و تعداد زیاد اتوبوس ها،ترافیک جاده را برداشته است و همین موجب میشود که دیرتر از آنچه تصور میکردم یعنی حدود ساعت نه ونیم، ااوبوس به نزدیکی مرز برسد.

با بقیه مسافران که حالا دیگر با گپ و گفت های در طول مسیرمان رفاقتی به هم زده ایم،از اتوبوس پیاده میشویم در حالی که چند کیلومتری تا گذرگاه مرزی فاصله داریم. در اینچند کیلومتر راه، فقط و فقط ازدحام جمعیت است که به چشم می اید و همه هم عجله دارند تا زودتر خودشان را به گیت های خروج ایرانی و عراقی برسانند.

بالاخره و پس از چیزی حدود یک ساعت حرکت مابین ازدحام جمعیت به گیت های خروجی میرسم و در دل هنوز خدا خدا میکنم مشکلی پیش نیاید و بتوانم باز هم کربلا،سرزمین عشق را زیارت کنم. مامور مرزی که در داخل یک کابین نشسته است مهر خروج را بر روی گذرنامه ام حک میکند و به سمت طرف عراقی میروم و گذرنامه و روادیدم را بررسی و مهر ورود را درج میکند.

حالا در کمال ناباوری ام، وارد خاک عراق شده ام. جاده های خاکی داخل مرز عراق پر است از انواع اتوبوس و ون که جماعت ایرانی را به شهرهای زیارتی عراق میبرند. سوار یکی از ون ها میشوم تا مرا به نجف برساند و طبق عرف مرسوم پس زیارت حرم امام اول شیعیان، پیاده روی به سوی کربلا را شروع کنم.

مسیر مرز تا نجف هم پر از ترافیک است و بین راه هم پر است از موکب هایی که به طرق مختلف خودشان را برای پذیرایی از زوار حسینی آماده کرده اند. خدام موکب ها مدام جلوی ماشین ها می ایند تا انها را برای پذیرایی متوقف کنند اما من و دیگر مسافران ون هیچکدام عربی بلد نیستیم و دست و پا شکسته با زبان عربی به راننده ون که قبلا اسمش را بشیر عنوان کرده است،میگوییم "لا توقف،تسریع الی حرکت کمثل برق"

نرم نرمک در حال به خواب رفتن هستم که ناگهان یک نظامی عراقی با اسلحه اش جلوی ون را میگیرد و ان را به گوشه ای هدایت میکند. سن و سال راننده کم است و با خودم میگویم حتما گواهینامه ندارد و به مشکل بر خورده ایم. ان مرد نظامی درب ون را باز میکند و با لحنی مشتاقانه بر سر فردی که مقابل درب نشسته است بوسه میزند و ملتمسانه از ما میخواهد به موکب نظامیشان برویم. دیگر لا توقف های ما فایده ندارد و شوق ان نظامی هم ما را مشتاق میکند که پیاده شویم و از پذیرایی موکب استفاده کنیم. همه خدام موکب نظامی هستند ولباس نظامی هم دارند با درجه های مختلف. یکی گوجه خرد میکند،یکی آب دست زوار میدهد، یکی ساندویچ های معروف عراقی را دست زوار میدهد وخلاصه هرنفر کاری انجام میدهد.

پس از پذیرایی عاشقانه توسط موکب نظامی های عراق سوار بر ون میشویم تامسیر را برای رسیدن به نجف طی کنیم. پس از چند ساعتی به چهل یا پنجاه کیلومتری نجف میرسیم اما جایی از جاده ترافیک بدی میشود و راننده تصمیم میگیرد از یک راه میانبر مسیر را ادامه دهد، راهی که از بین روستاها میگذرد..

انگار مردم این روستاها هم مطلع هستند که بالاخره گذار برخی زوار به آنها می افتد و خودشان را به طرق مختلف عشقشان به زوار حسینی که ناشی از حب حسین ابن علی است را ابراز میکنند،یکی میوهمیدهد و دیگری آب و گروه هایی از کودکان هم دسته دسته کنار هم ایستاده اند و به زبان عربی میگویند نرحب بالزوار،یعنی خوش آمدید زوار.

نزدیک اذان مغرب به شهر نجف میرسم و پس از اقامه نماز در حرم امام علی(ع)، حرم را زیارت میکنم و از ایشان میخواهم که شفیع من شوند تا زیارت فرزند شهیدشان نصیب من شود.سپس مشتاقانه به طرف مسیری میروم که پیاده روی اربعین از آنجا شروع میشود و قدم به قدم را با عشق بر میدارم در حالی که هنوز هم باورم نمیشود با اینهمه گناهکاری ام،امام حسین مرا برای زیارتش طلبیده است.

مسیر پیاده روی غلغله است و حتی یک نقطه خالی هم وجود ندارد.همه هم یک مسیر دارند و بی هیچ راهنما و مدیر کاروانی مستقیم به یک نقطه گام بر میدارند،نقطه عشق در زمین،یعنی سرزمین کربلا. اینقدر جمعیت زیاد است و با شوق و ذکر و عشق قدم بر میدارند که هیچ ذهن زمینی باور نمیکند که هدف این انبوه جمعیت تنها یک چیز است،زیارت امام حسین در اربعین شهادتش.

چند کیلومتری راه رفته ام،از شهر نجف دور شده ام و حالا به عمود200 رسیده ام. به لحاظ روحی مشتاق هستم که مسیر را ادامه دهم اما امان از این جسم ناتوان که امان را از من گرفته است.پس مجبور میشوم در یکی از چادرهایی که برای خواب زایرین برپا شده اند و عراقی ها به آنها مبیت میگویند،استراحت کنم و صبح به مسیر ادامه دهم.

هنوز چشمانم گرم خواب نشده است که صدای اذان صبح از گوشه و کنار به گوش میرسد و همه برای اقامه نماز بت پا میخیزند، من هم نمازم را میخوانم ومیخوابم.

چشم که باز میکنم اولین چیزی که می بینم این هست که جمعیت اضافه تر شده است.نگاهی به ساعت میکنم و باورم نمیشود بی هیچ مزاحمتی تا ساعت یازده خوابیده ام! بلند میشوم و خودم را برای ادامه مسیر جمع و جور میکنم.این جاده هشتاد کیلومتری تا کربلا را نقطه به نقطه موکب و مبیت و هییت برپا کرده اند و هرکس به طریقی به زوار حسینی،عاشقانه خدمت میکند.

عراقی ها عادت دارند چای را تیره دم کند و باشکر فراوان بخورند امااز ذایقه ایرانی ها نیز بی اطلاع نیستند.برای همین وقتی به موکب هایی که چای میدهند مراجعه میکنی اولین سوالی که از تو میپرسند،این هست که"شای ایرانی او عراقی؟"

یک چای عراقی میخورم و باز ادامه مسیر میدهم.جمعیت عاشقانه قدم بر میدارند و عراقی ها هم اگر از روی انصاف قضاوت کنیم میزبانان خوبی برای زوار حسینی اعم از عرب و عجم هستند. یکی غذا میدهد،دیگری میوه،یکی چای میدهد دیگری اب،یکی کفش زایرین را واکس میزند و دیگری هم زوار را عطرآگین میکند. از کودک پنج شش ساله گرفته تا سالخورده ها این کارها را انجام میدهند، فقط و فقط هم عشق به حسین است که سبب شده عشق به زوار حسین هم در دل انها از کوچک گرفته تا بزرگ، جای باز کند.

در این بین، موکب های ایرانی و حتی سایر کشورها هم به چشم میخورند که همانند موکب های عراقی خدمات مختلفی به زوار ارایه میکنند از تامین جای خواب گرفته تا خیاطی و تامین و غذا و...

جمعیت همانند سیلی خروشان در حرکت هستند.برخی ها عکس شهیدانشان را بر کوله پشتی شان نصب کرده اند و برخی هم عکس بزرگان دینی و ملی مسلمان را،از امام خامنه ای گرفته تا سیدحسن نصرالله و قاسم سلیمانی و ایت الله سیستانی و...

نزدیک اذان مغرب که میشود به عمود 578 میرسم. یک عراقی که دشداشه ای قهوه ای رنگ پوشیده است دستم را میگیرد و با نشان دادن کلیدی به من،میگوید"منزل موجود،استحمام،وای فای،نوم". دعوتش را قبول میکنم و همراه با دیگر زایرینی که دعوت این خادم حسینی را قبول کرده اند سوار بر یک وانت میشوم.

خانه کوچکی است،با دو اتاق،یک حیاط کوچک و حمام و سرویس بهداشتی.صاحب خانه که عباس نام دارد و همراه به سه فرزند و پدر و مادر پیرش زندگی میکند،یک اتاق را بهاقایان و دیگری را به بانوان اختصاص داده است. وسایلم را در اتاق میگذرام و از سرکنجکاوی درب حیاط را باز میکنم تا سرکی به محله ای بزنم که خانه عباس در انجا قرار دارد.

وانت هایی را میبینم که افرادی بر پشت آنها سوارند.انگار ساکنان دیگر خانه های این اطراف هم سکونتگاه خود را در این ایام وقف امام حسین کرده اند و دربست در اختیار زایرین هستند.

اذان مغرب را که میگویند به خانه عباس بر میگردم و نماز مغرب وعشا را همراه با دیگران در آنجا اقامه میکنم.نماز که تمام میشودعباس همراه بافرزندان خردسالش بساط شام را می آورند و حتی اجاطه کمک کردن را هم به ما نمیدهند. با اینکه محله فقیر نشینی به نظر می اید،عباس در خانه اش هر انچه داشته است را بر سر سفره شام آورده است و به عربی بفرمایید بفرمایید میکند. ما که مشغول خوردن میشویم،او مینشیند و ما را نگاه میکند و هرچه دست و پا شکسته به عربوی به اون میگوییم شما همبخورید قبول نمیکند و ما را نگاه میکند.در چشمانش برق عشق و رضایت موج میزند که توانسته به زایرین حسینی خدمت کند

عادت دیر از خواب بلند شدنم انگار حتی در عراق هم تمامی ندارد و ساعت ده در خانه عباس چشمانم را باز میکنم.پس از شستن صورتم و جمع کردن وسایل با عباس خداحافظی میکنم اما او قبول نمیکند و مرا با ماشین به همانجایی میرساند که سوارم کرده بود.

به بین الحرمین وارد میشوم و نفسی تازه میکنم،هوای اینجا با تمام نقاط دنیا فرق دارد و جان در ادمی تزریق میکند. جانی تزریق میکند تا شیعیان علی ابن اب طالب خودشان را آماده تر کنند جهت مبارزه با استکبار و زمینه سازی ظهور. اصلا شهادت حسین(ع) هم در راستای مبارزه با استکبار بوده است که آن زمان یزید مصداقش بوده است و در زمان ما هم آمریکا و اسراییل و هم پیمانانشان.


نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار