t_page
کد خبر: ۹۱۴۹
تاریخ انتشار: ۰۷ آذر ۱۳۹۶ - ۲۳:۲۷
محمود کوزه گری؛
جوان داری بیست تا بیست و پنج سال سن تا لنگ ظهر خوابیده و اگر بکاری گماشته شد، کلی اِهن و تهن باید تا دوش بگیرد و آرایش و آینه و کلی دنگ و فنگ که چه شود، آفتابه لگن هفت دست...
محمود کوزه گری/ عصر فارس؛ شب رابه بوستان دل با یکی از دوستان، اتفاق مبارک افتاد!
و از نگاهش به فرش، نقش به نقش با بوته هایش که درهم تنیده بود، بی هیچ گپی با چشم هایش چو مرغ مینایی پیر، لب  گشود و نشست و من نیز چون رعیتی که خان، بغلی ریحان  و سنبل و گل به عیش، پیشکش آورده گوش دل به جان خریده و مست، زبان به کام در بردم!
می بایست، سخن شمرده می گفتم، تا سر ذوق آید، به دنده لج نرود، پس  دست بر گلیم کشیدم، تا قالی خوش نقش کوچکی که واقفی معلوم  داشت نمایان شد!
دستی به تحسین بر فرش بردم و رحمتی بلند بر واقفش نثار دادم، چهره اش از سر خرسندی گشاده شد و به خود غره شدم که او رابه ذوق آورده ام!
سخت است مردانی کهن چون حاج فتح الله را که نود بهار را پشت سر نهاده، بحمدالله سلامت است، آهسته و پیوسته با صدای موذن می آید و با سلام مکبر می رود، پرسیدم حاجی اوضاع و احوالت چگونه است تبسمی کرد دست به آسمان کشید و گفت:
ده دوازده ساله بودم که پدرم رسم کار و کسب و رزق حلال رابه من آموخت، آن زمان کسب درآمد سخت  طاقت فرسا بود، بیاد دارم روزی اولین بار برای، اجیر نمودن چند مرکب به قلعه کل ولی خان رفتم، نخست گوشه ای در سایه به انتظار ماندم تا چهاروادارداران یا همان مرکب داران بیایند، پس چون هوا گرم بود داخل قلعه خنک، گوشه ای دنج بر روی بریویی که از شاخ و برگ درخت خرما درست شده بود لم داده و بخواب رفتم و ساعتی بعد با سر و صدای چارواداران برخواستم با آب خنکی که در حوض بود کاسه سفالی را با ملاغه چوبی پر نموده و میل کردم سپس با چهارواداری که صاحب سه قاطر بود قرار و مدارمان را بستم. خروس خان با قاطر و سه حمال آمدند درب منزل، بار هر کدام سی من برنج معطر و خوش طعم ممسنی که خواهان زیادی در گناه داشت نمودیم که هر من برابر بود با پنج کیلو و ربع و در مجموع صد من بار قاطرها نموده با مقداری نان و خرما که قوت اصلی بود با مشکی آب که بار حمار بود و آذوقه من و آن چهار نفر با مقداری جو برای قاطرها که معمولا چون مسیر دشتستان امنیت داشت و راهزن نداشت یا هاتون هاتون قافله ای یافت می شد که در مسیر دشتستان مورد هجوم راهزنان واقع گردد، به همین سبب نیاز به تفنگچی نبود بر خلاف مسیر شیراز و ممسنی که می بایست تفنگچی زیادی بخدمت می گرفتیم و مدت بین ده تا پانزده روز به گناه می رسیدیم و برنج ها را که خواهان زیادی داشت به منی بیست ریال یا دو تومان فروخته و بل خرما را منی دو ریال خریداری و به کازرون برگشتیم با همان کیفیتو با یکی دو روزی بالا و پایین، و صد البته قلعه کل ولی خان محل اصلی تجارت بود و هر کس در صنفی از روغن، پشم، کشک، انجیر و گردو، پارچه و خرما و دام و.......حالا ببین هشتاد سال پیش من در آن سن و سال و با آن وضعیت مشغول داد و ستد بودم و در پی رزق حلال و امروز جوان داری بیست تا بیست و پنج سال سن تا لنگ ظهر خوابیده و اگر بکاری گماشته شد، کلی اِهن و تهن باید تا دوش بگیرد و آرایش و آینه و کلی دنگ و فنگ که چه شود، آفتابه لگن هفت دست، شام و نهار هیچی، و دست آخر حاج فتح الله گفت تو هم خوب ساعتی ما را به حرف گرفتی و خداحافظی کرد و رفت و بیش از این تحمل نشستن و سخن گفتم برایش مقدور نبود.
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار