t_page
کد خبر: ۹۱۶۹
تاریخ انتشار: ۱۴ آذر ۱۳۹۶ - ۱۶:۵۹
ویژه نامه اختصاصی عصرفارس به مناسبت میلاد با سعادت پیامبر مهربانی(ص) و امام جعفر صادق (ع)
شیعه ی جعفری بهار شده... صادق آل احمدی چه سپید دور محراب عشق میگردند باز باران احمدی بارید
پایگاه خبری تحلیلی عصر فارس به مناسبت میلاد با سعادت پیامبر مهربانی و امام جعفر صادق، ویژه نامه ادبی خود را شامل شعرهای شعرای پارسی، به صورت اختصاصی تقدیم می کند:

قاضیِ حاجاتی و بسیار حاجت می‌دهی
بینِ سختی‌هایِ مُمتد،استراحت‌می‌دهی

کاشکی تکلیف من را زودتر روشن کنی
چشمِ من را با شبی تاریک عادت می‌دهی

گرچه گاهی سخت می‌گیرددلم از غم ولی
طول‌ و عرضِ‌ غصه‌ را در حجمِ‌ طاقت، می‌‌دهی

در ربیع‌الاولِ هر سال با گلبانگِ نور
شوق می‌پاشی و شوری بی‌نهایت می‌دهی

روزِ میلادِ رسول است و فراخواندی مرا
فرصتِ توفیقِ انجامِ عبادت می‌دهی

شیرِ مادر، شیره‌ی انگور و شیرینیِ‌ عشق
هر زمان گنجینه‌ای‌ را با سخاوت می‌دهی

مثلِ خاری خسته‌ و مُستأصلم،‌ در این‌ کویر
آب را تا ریشه در حد کفایت می دهی

آرزوها تک تک از غربال، بیرون ریختند
عید شد،‌ قولی‌ برایِ‌استجابت‌ می‌دهی؟
شبنم حسامی
---------------------------------------------------------------------

صبح صادق رسید با خورشید
ماه و خورشید عشق را بوسید
گل یاس سپید در راه است
جلوه گر شد که نور راجاوید
شیعیان نقل عشق میپاشند
آفتاب از سلاله ها نوشید
ابر ایمان برقص عشق ببار
شیعیان این بهار شد توحید
ابر رحمت ستاره میبارد
صادق آل عشق را او دیدید؟
شیعه ی جعفری بهار شده...
صادق آل احمدی  چه سپید
دور محراب عشق میگردند
باز باران احمدی بارید
با طراوت چه نور پاشیدند
شیعه ی جعفری شده جاوید
مهر در مهر یاس میپاشند
از برای علی (ع) او را چید
بحر در بحر آب زمزم عشق
صدق آمد بگو که او رخشید
با سعادت شدند اهل بهشت
چونکه صادق رسید چون خورشید...
شهربانو امیری
---------------------------------------------------------------------

ای کهکشان گل کرده اطراف مدارت

هفت آسمان  آیینه شد در انتظارت

دستی کشیدی روی بام کائنات و

فردوس زیبا آیه ای شد از  بهارت


تازندگی بخشی به دنیا بار دیگر


درصف نشسته صد مسیحا بی قرارت

اسحاق و ابراهیم و یعقوب است و آدم

نام درخت طیب ایل و تبارت

سبابه ی خودرا بچرخان تا بچرخد

کار سلیمان با نگین اعتبارت

از بس کرم کردی به جبرائیل حتما


روح والمین باشد همیشه وام دارت


پیچیده در غار حرا امشب محمد

اقره به نام حضرت  پروردگارت
شهدخت روستایی فارسی
---------------------------------------------------------------------


 فوج ملائک آمده یکریزو ممتد

جبریل بوسه میزند بر دست احمد

در عرش پیچیده صدای این دعا که

صل علی محمد و آل محمد
شهدخت روستایی فارسی
---------------------------------------------------------------------

نور توحید خدا روی زمین  پیدا شد
عشق در اوج نشست و همه جا غوعا شد

صور هستی همه جا هل هله ای بر پا کرد
در رحمت بگشودند و جهان شیدا شد

صدفرشته همگی اوج گرفتند وخدا
حضرت ختمی خودرا به جهان والا شد

 در دل آمنه چون نور تجلی میکرد
عیش دنیا همه جا در شریان رسوا شد

جبرئیل چرخ زد و یک سبد گل آورد
در زمین عطر محمد(ص) همه جا بر پا شد

سل درون دل هستی همه جا  چرخ زد و
چاه در خاطره اش فاصله ها ژرفا شد

کوه کوه از فلک زنده بگوران میگفت
دل رحمت به سطوح امد و یک گل واشد

بحر در بین قبایل همه جا آبی شد
آب از چشمه در آورد زمین گرما شد

آفتاب ازلی در همه جا سرنا  زد
در زمین بوی محمد(ص)همه جا بر پا شد

خواب از چشم هوا رفت زمین خوشحال است
آسمان نور فشانده است جهان شهلا شد

ریسه در عرش کشیدند که احمد آمد
چشم دنیا به گل سرمد عالم وا شد

مرحمت کرد خدا و دل دیوان لرزید
قلب ایمان و محبت به جهان آوا شد

عرش بر خویش ببالید که عطر گل سرخ
روی ژرفای محبت به زمین پیدا شد

قلب مهتاب چه شاد است محمد(ص)آمد
فکر خورشید همین است جهان شیدا شد...
شهربانو امیری
---------------------------------------------------------------------
مد بسم الله

هرچه ذوق دیدنش را اشک پرپر کرده اند
سیر حیرت خانه ی بال کبوتر کرده اند

بال طاووسی که رنگ افشانی دیدار اوست
طوطیان خانه ی آیینه باور کرده اند

جزکه تار شعله در پیراهن فانوس نیست
لانه ی ققنوس را آتش مقدّر کرده اند

این شباویزان که شبگاهان هوالحق می زنند
رخنه در ذکر اناالحق قلندر کرده اند

شعله ی جانی که دود عود آن تا دور هاست
شاعران زلف غزل برآن معطر کرده اند

باخیال خالِ در خاطرسپندِ روی دوست
آتشی درسینه ی سوزان مجمر کرده اند

طعم شوقی را که دارد لعل آتشگون او
جوهر جان را مذاب از شعله ی تر کرده اند

هرچه می بوسم لب اورا ز خود وامی روم
آه از آن جان ها که با این ذوق پرپر کرده اند

کیست این با ناز حور آغشته طبع نازکش
کز لبش طعم عسل در کام کوثر کرده اند؟

کاتبان مدّ بسم الله الرحمن الرحیم
لیقه از گیسوی او در مشک و عنبر کرده اند

ازغبار ناز او زیور به هستی بسته اند
ازبلندقامتش الله اکبر کرده اند

تابگردد آسمان بر گرد آن خورشید محض
این بلندِ طارم-آبی را مدور کرده اند

خشک شد دریا شبی کز نام او لب تازه کرد
دامن من را ولی دریای گوهر کرده اند

نیست این معنی که ناز سایه اش در پی نبود
هردو هستی سایه ی اورا مصور کرده اند

جوششی از فطرتش را وام ِ طوفان داده اند
برقی از نعل براقش وقفِ تندر کرده اند

زان شب شوقی که تَر مستی سبو در مِی شکست
ساقیان سکر نگاهش را به ساغر کرده اند

می وزد گیسوی خوشبوی محمد از بهشت
خاک رادر مقدمش با گل برابر کرده اند

کافی از کُفواََ اَحد بر چشم احمد بوسه زد
این غزل در طبعش از آن درج گوهر کرده اند!
غلامرضا کافی
---------------------------------------------------------------------
در حرا نور وحی پیچیده.اقرا بسم ....تن زمین لرزید
آسمان تکه تکه جاری شد بر زمان وسعت خدا بارید
اضطرابی شگرف پیچیدش،بارالاها نمی توانم...آه
یا محمد!بخوان به نام خدا،لااله ...بگو که الاالله
اقرا بسم...شروع آزادی.کاخ کسرای ظلم ویران شد
ومحمد امانتی بردوش وارث دردهای انسان شد
با قدمهای محکم از دل شب،با طنین حضور نور آمد
دم عیسی عجین به راه افتاد،از فراسوی کوه طور آمد
عشق اول علی به او پیوست،آخرین وحی حق نمایان شد
ذکر مولا در آسمان پیچید.جلوه ی لایزال قرآن شد
عاشقانه خدیجه ی کبری،با محمد دوباره پیمان بست
سه ستاره قنوت می بستندهر چه هستی به جمعشان پیوست
*****
تا سه سال آسمان تحمل کردشاهد دردهای حضرت شد
بعد از آن نور حق به راه افتاد دعوتی راکه جنس بیعت شد
جاهلان همیشه ی ظلمت نور حق را ندیده رد کردند
وبرای نبودن خورشید،آسمان را دوباره سد کردن
نور اما دل سیاهی را با طنین حضور خود تابید
با دودست همیشه سرشارشبرزمین وسعت خدا بارید
قلبهای سیاه هم پیمان،سمت اعدام نور راه افتاد
هفت شمشیر در پی خورشیددستهاشان به چنگ ماه افتاد
روزهای سیاه طی می شدروزهای غروب یاور عشق
روزهایی شبیه عام الحزن روزهای غریب پرپر عشق
غزوه ها پشت هم گذشت ورسیدعاشقانه بهفتح کعبه ی نور
آسمان رانشاند برشانه در طلوع دوباره های حضور
لااله ...تن زمین لرزیدهر اذان اشهد بلالشرا
آسمان تا همیشه پیمان بست لحظه های همیشه سالش را
*
بعد از آنهر چه روز می آیدسهم انسان از آسمان شماست
کنه لولاک ماخلقنا العشق تاهمیشه جهان جهان شماست
 مریم حقیقت
---------------------------------------------------------------------
باید غزل از جنس شقایق باشد
تا هر چه در عالم است عاشق باشد
شش نور بتابد به دل پنجره ها
تا نوبت روشنای صادق باشد
مریم حقیقت
---------------------------------------------------------------------
آنشب غزل و عشق موافق شده بود
انگار مدینه باز عاشق شده بود
از پنجره ها نور خدا می بارید
نوبت به طلوع فجر صادق شده بود
مریم حقیقت
---------------------------------------------------------------------
اولین پیامبر

درمیان باغ ما

آب و خاک و دانه بود


دومین پیامبر

درمیان باغ ما

حضرت جوانه بود


آخرین پیامبر

درمیان باغ ما

فکر می کنید کیست؟


آخرین پیامبر

درمیان باغ ما

یک گل محمدی ست
غلامرضا بکتاش
---------------------------------------------------------------------
خارها را به کناری زد و گفت
وقت گل دادن این کهنه نهال آمده ست.
موقع جوشش این آب زلال آمده ست.
سال ها جاری شد .
نور را جاری کرد
آب را جاری کرد
پای این ساقه ی پژمرده شب و روز چکید
ثمرش را آخر
در شکوفا شدن مذهب دید
معصومه مرادی
---------------------------------------------------------------------
قرار شد که بیایی و از ستاره بگویی
صدای پنجره باشی و از نظاره بگویی

تمام قصه ی درد هزار و یکشب ما را
بدون آنکه بخوانی به یک اشاره بگویی

نشان صبح همین بود ،همین که "حی علی العشق"
تو با صدای سپیدت به هر مناره بگویی

برای دخترکانی که سهم خاک نبودند
تو از جوانه زدن در شبی بهاره بگویی

و موج، پشت سر موج، به صخره ها بزنی تا
از آن حقیقت آبی در این کناره بگویی

چه سبز می شود آن روز که در صدای سواری
غزل دوباره بخوانی، اذان دوباره بگویی
"قاسم صرافان"
---------------------------------------------------------------------
روزگاری شراب های جهان، مست چشمان عاشقت بودند
رودهای زلال دشت به دشت سالکان مناطقت بودند

ای شمیم تو عطر شب بوها اوج سرمستی پرستوها-
مرغزاری که بچه آهوها نافه چین شقایقت بودند

مثنوی مثنوی ترانه دلت از خزر تا مدیترانه دلت
رود بودی و گوش ماهی ها قدر صد موج عاشقت بودند

نام تو راز هشتمین خنده ششمین ماهتاب تابنده
روح نورانی ای که مغرب ها سایه بوس مشارقت بودند

ای رخت آفتاب را مصباح روی بگشا که فالق الاصباح
ای تو که صبح های کاذب هم عاشق صبح صادقت بودند

سوره سوره پر از شکوفه شدی سبز کردی خزان زندان را
شب قدری که پاسبانان هم محو قرآن ناطقت بودند

تو پر از نور و آسمان دل تو، تو علی بودی و مقابل تو
ناکثینی که عهد کین بستند ناکسانی که مارقت بودند

پیش رو یا امام می گفتند پشت سر با تو تیغ و خون بودند
دشمنان هزار رنگی که دوستان منافقت بودند

شعله شعله زبانه آتش شد ایستادی و خانه آتش شد
در و دیوار شعله ور تنها شیعیان موافقت بودند

مارقان از تو پیش افتاده، زاهقان خسته پشت بر جاده
اندکی پا به پای تو ماندند لازمانی که لاحقت بودند

کوچه های مدینه آن ایام ریگ در ریگ با درود و سلام
هم نوا با کبوتران بقیع زائران دقایقت بودند

وصف شیخ الائمه در خور توست ای که منصور و ریزه خوارانش
گیج و انگشت بر دهان یک عمر آفرین گوی خالقت بودند

تو همان نجم ثاقبی که هنوز شب تاریک مست هیبت توست
جبل الطارقی که توفان ها خیره در برق طارقت بودند

نه فقط حنبل از تو فقه آموخت از صحیح از ابوحنیفه بپرس
سال ها شافعی و مالک هم جزوه خوان حقایقت بودند

محمد مرادی
---------------------------------------------------------------------

آن شب چرا بی وقفه باران آسمان بارید

 از آخرین بغض زمستان آسمان بارید

 آن شب نمی دانم چرا بی وقفه حتی بر

 بی رحمی خار بیابان آسمان بارید
*
مردی که آمد مهربانی های دنیا را

 با چشم های مهربان ِ آسمان بارید

 مردی که از دیروز تا امروز تا فردا

 تا آخرت در نا گهان ِ آسمان بارید

 مردی که می آمد و دستان صبورش را

 در گوشه ای از بی کران ِ آسمان بارید

 باران گرفت و رود ها در رودها گم شد

 آن شب خدا از آسمان ِ آسمان بارید
*
آن شب کسی آمد که همراه نفس هایش

 شیرین تر از آیات قرآن آسمان بارید

مرضیه مرادی
---------------------------------------------------------------------
زیباترین ستاره هر کهکشان تویی
آبی‌ترین ترانه این آسمان تویی
مثل پرنده‌ها پر از آواز تازه ای
مثل درخت روی زمین سایه‌بان تویی
خورشید این جهانی و خورشید  آن جهان
تنها دلیل خنده رنگین کمان تویی
روییده بر لب همه گل‌ها کلام تو
عطر خوش گلاب در این بوستان تویی
ذکر فرشته‌ها همه نام محمد است
چون بی دلیل مثل خدا مهربان تویی
معصومه مرادی
---------------------------------------------------------------------
مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار