t_page
کد خبر: ۹۳۹۵
تاریخ انتشار: ۱۰ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۹:۳۴
ویژه شهادت حضرت زهرا(س)؛
هشت خانه ی زهرا و آتش؟ تصور کردنش حتی محاله

آیینه‌ای به وسعت یک آسمان شکست

اما از آن شکست

آیینه‌های تازه‌ای از جنس آفتاب

چون چشمه‌های آب

جاری شدند در همه‌ی کوچه‌های خواب

نور تمامشان

از نور مادر است

آیینه‌ی شکسته همان

حوض کوثر است

معصومه مرادی

——————------------------------------------------------------------——————-

بهشت زهرا

دلم ازدست این آتش بلاله

نداره چاره ای باید بناله

بهشت خانه ی زهرا و آتش؟

تصورکردنش حتی محاله


ریحانه

به زن های دوعالم سروری تو
برای اصل هستی مادری تو
جهان از عطر نامت مشک بیز است
گل ریحانه ی پیغمبری تو


یاس

اگرچه دست احساس است دستت
ولی در کار دستاس است دستت
حسن زینب حسین و ام کلثوم
پراز عطر گل یاس است دستت!


زلیخا بنی ایمان

——————------------------------------------------------------------——————-

غم زده ام!!
وقتی قرار است
دامن بانویی بسوزد و
هیبت یک زن
با فریادهای ظالمانه ای
در هم بشکند
و
یاسی با گلبرگش
امامت و شمشیر را
حایل می شود
تا آنجا که
یاس می شود کبود
و
امامت راهی ی نخلستان
هرآنچه بود:
شکستن حریم ولایت
تورّق برعکس تاریخ
خاموشی زمزمه های روشن
بایکوت عدالت
باز شدن زخم های کهنه
و
ظهور یک استبداد
به نفع شمشیر بود
آری؛ غم زده ام
وقتی
یک چاه اندوه و ماتمم
و کس حاضر نیست
یک دلو از آن بردارد
ای پیغمبر!!
در پاییز حضورت
فاطمه هم از نفس افتاد
و
مظلومیتی مضاعف
پنجه در پنجه ی علی
می بُرد تاب و توانش را
کجایی مدینه؟!!
من زخم دارم
آواره ام، یتیمم
کجایی مدینه؟!!
وقتی جهالت
رنگ تدیّن می گیرد
و
فدک را
باغبانی از جنس خفّاش شب
هرس می کند
ای ماه نیمه تمام علی!!
ای غمگسار!!
ای خویشتن دار!!
ای فاطمه!!
بحرانی که علی گرفتارش بود
هنوز در جریان است
و نگاهم؛
خیره بر دَرِ نیم سوخته
از شعله ور شدنش
در
دوباره ی تاریخ
هنوز نگران است...

فرهادی کرمی

——————------------------------------------------------------------——————-

باران دوباره شعرش
در سطر دفترم کاشت
دیدم گل کبودی
در پشت در ترک داشت
يک طفل چند ماهه
در سطر دفتر من
مادر دوباره می گفت
لالا کبوتر من
با گريه های این گل
خط های دفترم سوخت

مادر گل شقایق
بر روی دامنم دوخت
سمیه کشاورز
——————------------------------------------------------------------——————-
دلتنگی و اشک و آه باید برسد
آتش به گلوی ماه باید برسد
پهلوی ِ شکسته ی علی را کشتند
این نامه به دست چاه باید برسد

شب های تو را همیشه بی خواب سرود
دستی که علی و چاه و مهتاب سرود
آن شب که پر از سیلی و غربت بودی
بر دوش علی جنازه ی آب سرود

آتش به تن ِ گفت طفیلی آورد
پهلوی تو را نشان نیلی آورد
تا هر چه جهان از این ستم می سوزد
دستی که به صورت تو سیلی آورد

 برخیز که آبروی دین را بردند
خورشید -امیرمومنین- را بردند
این قوم هزار رنگ ِ خفاش صفت
در سوگ رسول جانشین را بردند

 برخیز که در ثقیفه غوغا برپاست
بر فرق مبارک علی تیغ ریاست
از عزل ولایت خدا می گویند
این اول داستان خون عاشوراست

در سینه ی آسمان غمی ناپیداست
تکرار تمام حرفهایش زهراست
بانوی دو عالم آبروی خلقت
برگرد علی و چاه و غربت تنهاست


مریم حقیقت
——————------------------------------------------------------------——————-
تا نگاهش بر دل  دیوانه آتش میزند

سینه را پیمانه در پیمانه آتش میزند


گرچه معصومانه میگیرد نگاهش را ولی

آه از آن چشمی که معصومانه  آتش میزند


وای فضه برگ گل  روی کبودی ها نزن

شبنمش  بر صورت ریحانه آتش میزند


کاش قبلا چارچوب خشکش آتش می گرفت

در که بر پهلوی صاحبخانه آتش میزند


گفت مولا فاطمه شمع شب افروز من است

اشک او بر بال این پروانه آتش میزند


نیست مشعل توی دستان صبورو ساکتش

با اشارات نظر رندانه آتش میزند



این کبوتر بال پر را سهم اتش کرده است

پر بگیرد  بر حصار لانه آتش میزند


عشق دریا است و زهرا گوهر یک دانه اش

آب دریارا همین دردانه آتش میزند

شهدخت روستایی فارسی
——————------------------------------------------------------------——————-

بهشت زهرا

——————------------------------------------------------------------——————-

«رد پای عشق»

با یک نماز استغاثه می رود دل
سمت مدینه تا کند یک گوشه منزل

آنجا بیابد علت بغض گلو را
تنها دلیل باور این جستجوها

امشب به فرش آسمان  بغضی سوار است
یارب درون سینه ها گرد و غبار است

چشمان‌ دنیا هاله ایی از غم گرفته است
پس کوچه های شهرمان ماتم گرفته است

گویا بهار عمرمحبوبم خزان شد
حتی قلم بر شرح حالش ناتوان شد

چشم انتظاری عقده ی هر روزمان شد
دنیا چه بی رحم و زمین نا مهربان شد

بگرفت معشوق دو عالم را در آغوش
اینبار بانو تا ابد رفته است از هوش

از ضرب تیرو تازیانه شد فدایی
واحسرتا، حتی دریغ از یک صدایی

آه و فغان،جسم کبودش را شبانگاه
حیدر نموده دفن، شد هم صحبت چاه

هم حسرت یک بوسه را از ما گرفته است
دیدار او شد عقده ایی راه گلو بست

شاید نداند هیچ کس از های و هویم
یارب کم آوردم ز اوصافش چه گویم

داردفقط بانوی عفت هیجده سال
چشمان خود را بست روی عشق و آمال

دل داده ام،دلتنگ و در آه و فسوسم
من رد پای عشق را یابم، ببوسم

بر کوچه های ظلمت شب چشم دوزم
هر دم برای وصل فانوسی فروزم

من با هجوم غصه یک شب خواب رفتم
با دیده ی تر  تا خود مهتاب رفتم

دیدم که ناگه ماه مدفون بقیع شد
او مسلمین در روز محشر را شفیع شد

من حتم دارم مست چشمان حسین(ع) است
دلتنگ او گردیده مهمان حسین(ع) است

یا رب ببخشا میکنم از غم شکایت
این گفته ناگفته ام دارد حکایت

دیشب به گرد شمع و گل پروانه دیدم
شاید  به  ایمان  شما  افسانه دیدم


اما من از  روی خجالت شرم کردم
باماجرای او دلم  را   گرم کردم


نه ،آن نه افسانه نه رویا و خیال است
دلدادگی هایی که توصیفش محال است

یک قصه از آوازه دخت پیمبر(ص)
راز شهید قهرمان زهرای اطهر (ص)

در آن شب یلدا که بخشید از گدایی
او یک امانت تا کند غم پادشاهی

زد آتشی بر استخوانم ایهاالناس
آن قصه شیرین گردنبند الماس

امشب بنال ای نی که نالیدن ثواب است
صد حیف و افسوس از غمی که بی جواب است

از شدت دلواپسی یخ کرده کوثر
مهریه ی دوردانه دخت پیمبر( ص)

مردی بدیدم عاشقانه گریه میکرد
دائم به خود میپیچد و میسوزد از درد


داغ جگر سوزی گمان بر سینه دارد
اینبار قسمت دست رد بر سینه اش زد

اسطوره صبر و حیا قسمت بلا شد
درد تواندوهی شبیه کربلا شد

دردی که درمانش فقط یک یا علی(ع) بود
حقا که او در عشق فرد قابلی بود

با رفتنت انبوهی از دلها کباب است
در سینه ها اندوه و رنج و اظطراب است


رفتی دوطفلان تا سحرگاه گریه کردند
بی خواب و بی تاب و پر از اندوه و دردند

آتش بگیرد آن که هم راه تو را بست
با ضرب سیلی قلبتان رنجید و بشکست

بشکسته آن دربی که پهلویت شکسته
آتش بگیرد خانه شیطان خسته.

ذکر تو بر لب واژه های یا علی(ع) بود
چون با تو او،خالی ز آیا و ولی بود

بعد از تو تکلیف علی مرتضی چیست
جز عشق تو بر زخم دلها مرهمی نیست

عشقی که با وصفش نه از دریا توان گفت
نه وسعت آن در زمین بیکران جست

ٱم ابیها ، کوه غم،  پهلو شکسته
ای قهرمان  قصه های غم نشسته

ما هر زمان دلتنگ دیدار تو گشتیم
بار سفر بر مرقد معصومه    (ص) بستیم


گویا نشانی از تو در آنجا نهان است
نه حرف من، این قبله گاه این و آن است

امشب درون آسمان کاشانه ایی سوخت
درد بزرگی بر جهان غصه افروخت

گویا که صاحب خانه آنجا خدا بود
حتی علی(ع) در جستن او یک گدا بود

وقتی میان  کهکشان زهرا     (ص)صدا شد
گویا علی(ع) از خانه خیبر جدا شد

تیر جفا رخصت نداد و کار او ساخت
نتوان به راه زندگی بی عشق پرداخت

بانوی عصمت علت دوری زما چیست
هجران برای شیعیان درد کمی نیست

هجران برامان کوهی از اندوه و غم ساخت
با وعده ایی رویایمان در باور انداخت

عطر بهشتی گم شده در خلوت شب
غش کرده محبوبم گمان از شدت تب

شه زاده غم دردهایت بی شمار است
غم بعد از ایامت بدیم بی سوار است

ما رارها کردی میان اشک و مات
داغ تو شد سوزی برای شعر مریم

با اندکی غم روز و شب بودم گلاویز
با جستن درد تو  دیدم هست ناچیز

عشق دو عالم بعدازاین تکلیفمان چیست
دیدار تا روز قیامت حیفمان نیست؟

پس می رسد روزی صدای ذوالفقاری
تا بشکند بغض سکوت زخم کاری

دلتنگ دیداریم و اکنون دردمان است
راضیه مرضیه بی نام و نشان است

الگوی ادیان گر چه مفقودالاثر شد
روح بلندش ثبت تاریخ بشر شد

انگشتری بود است بر انگشت دنیا
حقا ندارد در بزرگی مثل و همتا

از فضل او شبهای تنهایی سحر شد
کاخ شیاطین منحدم،زیرو زبر شد

با یک سلام از دور عطرش را ببویم
از جان و دل معشوقه خود را ستویم

گردیده نامش گر چه اما در جهان حک
هر دم برای دیدنش دل میزند لک

آیا شمیم انتظار ما همین جاست
گویند بقیع خلوتگه هوریه غوغاست
پس این ضیافت با خدا بانو مبارک
کن گوشه چشمی به ما احسنت،تبارک


یاس کبود

بی طلوع رخ مه در شب افسر چه کنم؟
حسرت و غصه و غم ، بی رخ مادر مادر چه کنم؟

 ای که هم فاطمه از تو و تو از فاطمه ای
تو بگو با صدفی خالی گوهر چه کنم؟

کرده این دل هوس کرب و بلا،هیرانم
چشم بی تاب حیا خفته به بستر چه کنم؟

بانی حس غزل،یاس کبود،همسر عشق
من از این ثانیه با گریه حیدر چه کنم؟

آسمان بوده حریم تو چرا فرش حزین
کرده ای منتخب ای یاس مطهر چه کنم؟

پس کجا در چه مکان جویمت ای کل وجود
گر نیابم خبری دلهره،دیگر چه کنم؟

عاری از عذر و خطا بوده ای،استاد زمان
با تب و لرز نفس های پیمبر(ص)  چه کنم؟

و تو میدانی از این لحظه که دنیای درون
میشود محفل جانسوز کبوتر چه کنم؟

وصف اوصاف تو دانندهمه چون، مختصری
تا ابد با غم و با سیلی این در چه کنم؟

مهر و امضای تو در کون و مکان معتبر است
نشود گر چه اگر سایه این سر چه کنم؟

بر حذر بوده فقط از غضب و قهر خدا
حامیان تو ولی،زهره اطهر چه کنم؟

بی خبر رفتی و دلها همه درگیر سکوت
کرده بودی و نگفتی دم آخر چه کنم؟

با دل تنگ و خیالات و هوس های محال
یا که با عالمه غم های قوی تر،چه کنم؟

یک بقیه مانده ویک سنگ صبور ازتو نشان
باغم ودلهره باحالت مضطر چه کنم؟

عقده فاصله گرگ است وخیالات عجیب
مانده ام در دل شب،شافع محشر چه کنم؟

گشته ذهن همه ازحادثه حجر توقفل
باقیام هوسی ازخوره برتر چه کنم؟

به نظر می رسد این واقعه کرب و بلاست
نکند گر نفس این حادثه باور چه کنم؟

مانده دل یکسره در خلوت اندیشه خویش
مانده ام باغم وبادرد مکرر چه کنم؟

به کجا روح خدا،ام ابیهای پدر
بسته ای بار سفر،عشق سراسر چه کنم؟

واقفم جز به حقیقت نه در این ذهن حقیر
ننویسم غم دل گوشه دفتر،چه کنم؟

سالیانی بسرشتم غم خود ساده ولی
می کند دل هوس فاطمه یکسر چه کنم؟

خانه ی کاه گلی و دیدن یک فرش حصیر
می کند گوشه چشمان بصر تر،چه کنم؟

در کلام و قدم،ایثاروعفاف،حکمت و زهد
قدرت ونحو بیان حکم برابر،چه کنم؟

بذل وبخشش زبزرگان و تو بی حدوبزرگ
در سخاوت چه بسا ازهمه بهتر چه کنم؟

نه فقط حس نبودت دهد ازار نفس
بلکه پنهانی جسم ازهمه بدتر،چه کنم؟

می کشی مثل زمین بارغم وغصه به دوش
درعوض خاک فقیرانه منور چه کنم؟

در گدایی بکنم پادشهی گرکه شوم
 پیرو خط توای میردلاور،چه کنم؟

عشق سجاده و قرآن کریم وغم دوست
شده بس خواب وخوراک تو وهمسر چه کنم؟

می دهد  باور این قصه عذابم که فقط
زخم کین گشته برای تومقدر،چه کنم؟

باور غصه دوران و غم جسم کبود
بوده از حیث نگاه تومعطر چه کنم؟

ازازل بوده ای و تا به ابد هستی ومن
بگرفتم غم این فاجعه در بر چه کنم؟

ای بلندای شهادت،بشود گوش فلک
باغم عشق تو کر، بانوی  اختر چه کنم؟

چه کسی صاحب این روضه رضوان و عزاست
توبگو ساده که باحربه کافر چه کنم؟

پاره شد ای دل غافل ،نخ تسبیح نیاز
استجابت نشود دیدن پیکر،چه کنم؟


رضیه رستگار

——————------------------------------------------------------------——————-

زخم کبود کبوتر


هلا به ریگ ِ روان تابِ راه باید کرد
هلا بریدِ سفر  بوی آه باید کرد

هلا بریدِ سفر بوی آه خواهم کرد
هلا چراغِ شکن چشم ماه خواهم کرد

هلا که محمل خود بی جهاز باید بست
دوالِ عزم به قصد حجاز باید بست

زشور آه، گداز نفس برانگیزید
بریدِ قافله را بی جرس بر انگیزید

زپویه بر زِبرِ مروه داغ بنشانید
به مویه بر جگر شروه داغ بنشانید

هلا که سختِ سفر را به هور یا ماهور
هلا که همسفرانی زهند یا لاهور

هلا ز پردگیان گیس ِ خود پریشیدن
به آبِ یخ زده گلبرگ را خریشیدن

به زنجموره تپش در زُحل درافکندن
به گریه ساق شتر در وَحل در افکندن

هلا هلاک امیرم، برید را گویید
که عنقریب بمیرم، برید را گویید

برید را که زمغرب ستاره برگشته ست
که از مصیبت یثرب شراره برگشته ست

هلا هلاک امیرم، بگو خبر چون است
بگو دروغ، بگو  پیک راه مجنون است

بگو که مرکز لیل و نهار آسوده ست
بگو که غنچه ی هجده بهار آسوده ست

بگو که لیله ی اسری'  نه این زمان بوده ست
بگو که لاله ی لولاک در امان بوده ست

بگو امیر دلش غصه و غبار نداشت
بگو که هودجِ شب رفته،  گل به بار نداشت

بگو کسی به شب و ماه درتظلم نیست
امیر بر زِبرِ چاه در تکلم نیست

هلا هلاک امیرم ، بگو خبر چون است
بگو دروغ، بگو پیک راه مجنون است

بگو که پشت فلک را شکست پیغامت
نطاقِ طاقت مارا گسست یپغامت

بگو که بقعه ی باغ بقیع معمور است
بگو که لال زبانم، بگو بلا دورست

بگو که صورت قبر بقیع باطل  بود
بگو که ماه بریّا به بدر کامل بود

بگو که ماتم مرگ جوان نبود آنجا
بقیع را نفسی سوگخوان نبود آنجا


نه، از تمام تو جز چشم تر نمی بینم
تورا چنان که تویی خوش خبر نمی بینم

تورا چنان که تویی خوش خبر ؟محال است این
لبِ گزیده، بشارت؟ عجب خیال است این

کمرگسسته، پریشان ، عصابه آشفته ست
دلت شکسته، زبان هم، خطابه آشفته ست

نگاه فُرجه ی زخمی که سخت خوش نمک است
نفس شماره، گریبان قباله ی فدک است

دو چشم  کاسه ی پر خون، سبوی اشکت خشک
حمایلت یله بر زین، گلوی مشکت خشک

نه، از تمام تو جز  چشم تر نمی بینم
تورا چنان که تویی خوش خبر نمی بینم

تورا چنان که تویی خوش خبر ؟محال ست این
لب گزیده ،بشارت؟ عجب خیال ست این

کبوتری که پیامی ز خون تر آوردی
پیام زخم  کبود کبوتر آوردی

مرا گواه دل است این که مُرغوا داری
مرا مگو که خبر از که؟ از کجا؟ داری

درایِ قافله در بادها رثا خوانده ست
زمین به گوش من از داغ "مرتضی" خوانده ست

شکن شکن تنِ تبدار خاک موییده ست
ز خاک نام خوشی چون گیاه روییده ست!
غلامرضا کافی

——————------------------------------------------------------------——————-

زبان حال حضرت زینب در شب‌های آخر حضور حضرت صدیقه زهرا سلام الله علیهما:

می‌خواهد از خدا که غمش مختصر شود
تا غصه‌های قصه‌ی عمرش به سر شود

با اشک‌های مادر خود گریه می‌کنم
شاید دعای نیمه‌شب‌ش بی اثر شود

وقتی که مرگ خواست اجابت به چشم داشت
ای کاش اشکِ دیده‌ی من بیش‌تر شود

می‌ترسم از شبی که به پایان نمی‌رسد
شامی که بی طلوع نگاه‌ش سحر شود
*
شمعی‌ست در دلم که به پایان رسیده است
وقت‌ش رسیده مایه‌ی داغ جگر شود

بابا رسید و گفت که «آهسته‌تر ببار
ترسم که اشک بر غم ما پرده‌در شود»
*
شمعی‌ست در وجود کسی از همین تبار
ای کاش شمع چهره‌ی او شعله‌ور شود

محمدهادی علی بابایی

——————------------------------------------------------------------——————-

تاب می خورم
درباد
به دنبال نشانه ای
مادرم می گوید
قبرت بی نشان است
اما
من می گویم
بوی یاس را می شود احساس کرد
تو را
می شود حتما روزی پیدا کرد
روز ی که مهدی فاطمه
پسرت می آید
فاطمه قاعدی

——————------------------------------------------------------------——————-



نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار