t_page
کد خبر: ۹۵۳۲
تاریخ انتشار: ۱۵ اسفند ۱۳۹۶ - ۱۸:۲۱
محمدحسین برزویی؛
بارهای زعفران، لباس های فاخر و قیمتی، پارچه های اطلسی و طلا ونقره و اشرفی، پسته، بادام و فندق و قند و شکر و نبات .... در گونی ها دوخت...

 حافظ:

کاروان  رفت تو در خواب بیابان در پیش        

کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی

در روزگار دور بازرگانی ایرانی قصد تجارت در دمشق و شام و حلب و چین و ماچین داشت.

بارهای زعفران، لباس های فاخر و قیمتی، پارچههای اطلسی و طلا ونقره و اشرفی، پسته، بادام و فندق و قند و شکر و نبات .... در گونی ها دوخت دوز کردند و بر اسب و استر و شتر سوار و طی طریق نمودند.

 خستگی راه تاب توان را از بازرگان و کاروانیان ربوده بود. شب در کاروانسرایی نزول کردند.

خواب در چشمان غبار نشسته آنان سیطره می نمود. جوانی نیرومند برای پاسبانی گزینش نمودند و به خواب زمستانی فرو رفتند .

بشنوید از مولوی ای دوستان

داستان مرد خواب پاسبان

پاسبانی خفت، دزد اسباب برد      

رخت ها را زیر هر خاکی فشرد

روز شد، بیدار شد آن کاروان    

دید رفته رخت و سیم و اشتران

شبانگاهان خواب آمد و دیده چشم پاسبان را ربود و دزدان آمدند و تمام اسباب و رخت و طلا و نقره و مال و منال کاروان را بر اشتران سوار کردند و رفتند. فردای آن روز افراد کاروان بیدار شدند.

پس بدو گفتند ای حارس بگو        

که چه شد این رخت و این اسباب کو

بازرگان و افراد کاروان گفتند ای پاسبان: زود بگو که رخت اسباب تجارت ما چه شد؟

گفت دزدان آمدند اندر نقاب       

رخت ها بردند از پیشم شتاب

پاسبان گفت دزدان در پوشش شب و نقاب بر صورت آمدند و تمام اسباب و رخت ها را با شتاب از من ربودند و رفتند!

قوم گفتندش که ای چون تل ریگ  

پس چه می کردی کی، ای مرده ریگ

افراد کاروان گفتند: ای خراب کار تو نقشه مخفیانه با دزدان داشته ای و ریگ در کفش داری. بگو کی هستی؟ و هنگام آمدن دزدان، ای میراث خوار چه می کردی؟

گفت: من یک کس بدم، ایشان گروه       

با سلاح و با شجاعت، با شکوه

پاسبان گفت : من یک نفر بودم و دزدان یک گروه  بسیار شجاع و با هیبت و وحشتناک بودند، اسلحه هم داشتند.

گفت: اگر در جنگ کم بودت امید     

نعره ای زن، کای کریمان بر جهید

 اگر در جنگ امید غلبه بر آنان را نداشتی چرا نعره یا فریاد بلندی نکشیدی که ای کریمان بلند شوید که دزدان کالا ها را بردند؟

گفت: کآندم کارد بنمود و تیغ     

که خمش، ورنه کشیمت بی دریغ

آن زمان از ترس بستم من دهان      

این زمان هیهای فریاد و فغان

پاسبان گفت آن لحظه شمشیر بر گلویم نهادند که: اگر خاموش نشدی تو را می کشیم .

آن زمان از ترس جان دادن دهانم بستم و این زمان فریاد آه و ناله و واحسرتا سر می دهم.

و مولوی از این داستان استنتاج می کند که:

چون که عمرت برد دیو فاضحه    

بی نمک شد اعوذ و فاتحه

گرچه باشد بی نمک اکنون حنین    

 هست غفلت بی نمکتر ز آن یقین

چون عمر ارزشمند تو که : بهای آن خوشبختی دنیا و آخرت بود،  شیطان زشت صفت بی شاخ و دم به تباهی و فساد کشید دیگران خواندن حمد و سوره برای تو ارزش ندارد که عمر انسان به گناه تلف شد؛ غفلت و بی خبری از شیطان که عمر انسان را به سرگرمی های دنیا و گرایش به مادیات و شهوات  دنیوی می دزد، از آن بی فایده تر است .

حسن ختام با حافظ خوش کلام:

 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی

           ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی

نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار