t_page
کد خبر: ۹۵۷۹
تاریخ انتشار: ۰۷ فروردين ۱۳۹۷ - ۱۹:۰۳
محمود کوزه گری؛
و حاضرین گفتند: حال که خودت کرده ای چشمت کور بسوز که خود کرده را تدبیر نیست.
آورده اند که کـلیـدار پـادشــاه، دخـتری داشـت بی جـمال و بدمنظـر، لاکن به اندازه زنـان رسـیـــده و با وجــود جـهـاز و نـعـمت داشـتی.
 اما!!
کـسی بر او رغبـت نمی نـمود.
تا کلیدار، به تنها خواستگار عاجزش(نابینا) عـقـد نکـاحـش خـوانـد، پس به همین منوال سـالـی گذشت.
تا در شـهر جـار زدنـد که حـکـیمی حاذق آمـده که، کور را بینا، کچل را مودار و پیس را علاج می کند!!
کلیـدار، را گفـتـنـد دامــاد را قصد عـلاجـت نـیست؟  گفت: نه...
پرسیدند: چرا؟
گفت: بـه دو حـاجـت! نـخـست ترســم بینـا شـود و قـالـب تهـــی  کـنـد.
دویـماً او را بـه نزد پـادشــاه پـی کـاری وعده داده ام  پس روشنی نـیایـد بکـار.
چـون سخن شـیریـن نشست قصـه تفسیر گشــت.
کلــیدار، بـر منـبر شــد و گفت: ســالهای بسیار است دســت بر خزانه سرخ آتش دارم. اما!! به  دل وعده داده ام، تا تاج شاهی به کام خویش ارمغان برم...
چـو ابهام و ایهام تشّــتُـت فــراوان به مـجـلــس نشاند، کلیدار تبسمی زد و گـفــت: خبـری خـوش هـمـه را مــژده دهید فراوانـی نعمـت، ثروت، کار، به بــرکــت تدبـیر و امـید.
پــس  بــزم بـپـا شــد...
همه آمدند زن و مرد، پیر  و جوان، بزرگ و کوچک، گوش تا گوش نـشسـتند؛ جشــن آغـاز شـد.
کـلیدار، سر در گوش پـادشاه بنهاد، قول و قراری بستند.
آنگاه جلوس کردند تا شعرا آمدند... شـعر ســرودنــد، بزله گویان شـمـار شــمـار، خنـده بر لبان  برنشاندند، اجیـل چَرز کردند، سبـد سبـد میوه میل نمـودند، بـیـکبـاره!
پــادشـــاه برخواســت، تــاج از سر به دست بگرفـت و بر سر کلیــدار بنـهادش.
جماعت هاج و واج چـشمها قوز کرده، موها سیخ سیخ شده، گوشها چون بــادبـزن به جلو و عـقـب وزیدن، تا کلیدار برخواست دست در دست نابینا او را بر کرسی جلوس داد و پادشاه را نیـز در سویی دیگر نشاند.
و چنین گفت: این دو رعـیت در مقابل دیدگان شــما اقــدام به مــناظره ای کــلامـی می نمایــنـد تا پایان بمانید و سپس قضاوت کنید کدام یک میدانـدار بـرتر اســت، تا به رسم دیـرین تــاج بر سر نهاده و روزی حکمرانی کند.
پس نفر سمت چپ را بینا و آن دیگری را نابینا نام بگذارید.
حال سکوت کنید و تا پایان با ما باشید.
با خاتمه صحبت کلیدار، از میان جمعیت حاضر مردی برخواست و چنین گفت: مردم، روزگاری من اربابی داشتم که رعیت فراوان داشت. اوضاع بر وفق مراد بود؛ آب فراوان، کاشت و داشت و برداشت زیاد و ارباب انباری بزرگ داشت و من انباردار بودم و کارگران زیادی از این راه امرار معاش می کردند، و از هر کجای آبادی محصولی به طرف شهر حمل می گشت و وارد انبار ارباب می شد و درآمد خوبی داشت. تا روزی از روزها که سرم گرم کار بود یک مرد یک چشم وارد انبار شد و رفت در کنار باسکول نشست و بنا کرد بِرُ و بِر  به من نگاه کردن.
انباردار پرسید: نام تو چیست؟
مرد یک چشم گفت: نام تو چیست؟
انباردار گفت:  نام من خودم است.
 مرد یک چشم گفت: نام من هم، خودم است.
انباردار هر چه کوشید و هر نیرنگی به کار برد تا مرد یک چشم را از انبار بیرون کند حریف نشد و مرد یک چشم از جای خود تکان نخورد.
به ناچار انباردار موضوع را با ارباب خود در میان گذاشت و ارباب هر چه تدبیر بست عقلش به جایی قد نداد، با خود اندیشد چاره چیست؟
به دوست عاقل و با تدبیر خود، که همان کلیدار پادشاه بود مراجعه و موضوع را در میان گذاشت، واو نیز وی را پندی آموخت تا ارباب شادمان و خوشحال به انتظار امروز نشست.
حال قرار است از بین این دو مرد، بینا و نابینا و در حضور شما مردم هر کدام تدبیری شایسته نمود هم یک روز را به رسم دیـرین بر تخت نشسته و شاهی کند و چاره ای بر احوال روزگار ما کند.
که ناگهان مرد نابینا گفت: ای ارباب !
که از صوتی جوان برخورداری من تدبیری دارم که نیاز به مقلدی با هوش و کمی ابزار دارم، و چون این دو فراهم باشد بی درنگ دست بکار شده و شما را کامروا خواهم ساخت.
هنوز گفتار مرد نابینا پایان نیافته بود، که فرد بینا برخواست و گفت: من قول خواهم داد مقلد خوبی باشم، و پاداشی مرا شایسته تر باشد.
کلیددار پاداش مرد بینا را یک روز بهرمندی از کلیدداری خزانه را وعده داد.
سپس مرد نابینا درخواست نمود تا غلامی به نزدش درآید و سر در گوش وی نهاد و خواست تا ظرفی پر از نفت در سمت مرد بینا بگذارد و یک ظرف نظیر آن، ولی پر از آب، در سمت خودش قرار دهد.
و کنار هر ظرف یک قوطی کبریت بگذارد و سپس مرد نابینا دست در ظرف آب نمود و بنا کرد آب ها را به خود مالیدن.
و بعد، مرد بینا دست در ظرف نفت دست نموده و به این خیال که مرد نابینا نفت به خودش می مالد بنا کرد نفت ها را به خودش مالیدن تا آن که تمام شد.
آن گاه مرد نابینا کبریت را برداشت و آتش زد و آن را نزدیک لباس خود برد، و چون لباسش با آب خیس شده بود آتش نگرفت.
مرد بینا، نیز کبریتی روشن ساخته و به لباسش نزدیک برد، و چون تمامی بدنش به نفت آغشته شده بود فوراً آتش گرفت و داد و فریاد به راه انداخت.
 تا چند نفری از میان جمعیت برخواستند و سعی در خاموش کردن آتش داشتند ولی چه فایده که لباس و بدن مرد بینا به نفت آغشته بود و خاموش نمی شد.
آنگاه حاضران گفتند: چگونه داوطلب شدی تا چنین بلایی بر خودت بیاوری؟
مرد بینا ناله کنان گفت: ای مردم، عاقبت خام شدن و اعتماد ننمودن به خلق خدا و دل بستن به های و هوی دنیا، زیاده خواهی من و تدبیر و امید کلیددار بود، وخودم کردم.
و حاضرین گفتند: حال که خودت کرده ای چشمت کور بسوز که خود کرده را تدبیر نیست.
پادشاهی که مردمش را به های و هوی دنیا بفروشد همان به، که به آتش خود بسوزد و خاکستر شود.
و هر گاه مردمی در اثر ناآگاهی دست به انتخابی بزنند که حاصلی جز فقر و گرسنگی و فساد و تباهی، در عین غنی بودن نباشد گوئی با دست خویش آتش به خرمن خویش روا داشته، و خود کرده را تدبیر نیست.
 این کلیددار داستان بود که سالها نقشه کشید تا کامروا گشت.
هرچند صبر هم اندازه ای دارد، و نمی شود تا ابد مشکلات را هم تحمل کرد و دم بر نیاوری.
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار