t_page
کد خبر: ۹۵۸۳
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۰ فروردين ۱۳۹۷ - ۱۸:۰۴
به مناسبت میلاد امیرالمومنین، روز مرد و روز پدر؛
همان والا همان والی همان گوهر همان جوهر علی عالی اعلاامیرالمومنین حیدر!
واقعه

خبراز آسمان دارم که فکری در سر ماه است
کسی باور نخواهد کرد طوفانی که در راه است

کسی باور نخواهد کرد آن هول جگرکن را
کسی باور نخواهد کرد این هشدار الکن را

خبر از من جگرها خورد پنهان کردن رازش
خبراز آسمان دارم که ممکن نیست ابرازش

خبردارم که جزر و مد به اشترکوه خواهد زد
که آتش بر نخیلات درخت انبوه خواهد زد

خبردارم که بنیان کن زبینالود برخیزد
خبر دارم که چتر دود از چترود برخیزد

بر آرد نیزه دار رعد شمشیر ملمع را
بکوبد پیلبان ابر شلاق مرصع را

مبین این نه طبق اشکوب مفت دود خواهد شد
خبراز آسمان دارم زمین نابود خواهد شد

مبین این رشته کوه آری نخ آجیده خواهد بود
دماونداست یا دیوار ،پشم چیده خواهد بود
****

زمین گرداب عصیان است،عصیان هیچ می فهمی؟
هوا در عق غثیان است، غثیان هیچ می فهمی؟

زمین این گوی چرکین غلت غلتان در سراشیب است
هوا این سرب سنگین زهرآگین عین آسیب است

چه کس قاذوره از ته توی این کج خمره خواهدشست؟
جز این باران که چرک روح را در زمره خواهد شست

خبر دارم که می بیند مکافات عمل انسان
در این چرکین بی تمکین در عصیان در نسیان

خبر دارم که مرد دین دم مردار خواهد خورد
که چرب آخور بقا را کفته ی کفتار خواهدخورد

جهان وارونه خواهد شد حواس از عقل بگریزند
جوانان وعظ گویند و زنان از نقل بگریزند

ددان شلتاق چوپان را صفیر حمله بردارند
صفیر گاویاران را سگان با توله انگارند

 خبراز آسمان دارم که در شرشور, هنگامه
بیفتد نر گربز را نم پیشاب بر جامه

ستوران بار زخرف را به آب،از غیظ بسپارند
و زایو ها جنین خرد، لخت حیض پندارند

از آن شلاق کش باران کسی جان در نخواهد برد
از آن بلعنده خو، ماران کسی جان در نخواهد برد

به من گفتند پنهانی نجات پور ممکن نیست
اگرچه نوح باشی باز، بی دستور ممکن نیست
****

که خواهد بود در آن روزبا اهل زمین آیا؟
چه خواهد بود دستاویز ارباب یقین آیا؟

کدامین ناوگان آیا ازآن هیدوس خواهد رست؟
کدامین چشم باز آیا ازاین کابوس خواهد رست؟

 کدامین خفیه گاه قاف ازآن خیزاب در امن است؟
کدامین کشتی صفصاف ازآن غرقاب در امن است؟

چه کس با چوبدست سحر، دریا نیمه خواهد کرد؟
چه کس خلق هراسان را ز طوفان بیمه خواهد کرد؟

زمین گرداب عصیان است، اما من چه می بینم؟
هوا درعق غثیان  است، اما من چه می بینم؟

کسی قاذوره ازته توی این کج خمره می شوید
چنان باران که چرک روح را در زمره می شوید

در آن آشوب بردابرد بامن هست بیتی فرد
که حرز نوح بود انگار آن روزی که طوفان کرد :

"  چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان
چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان "

بلی نوح است پیغمبر ولیکن ناخدا مولاست
چه کفر ازمن در آورد این که ننویسم خدا مولاست ،

همان فرقان همان قرآن همان قدر و همان کوثر
همان کعبه همان زمزم همان حشر و همان محشر

همان خون ودم و لحم و وجود ونفس پیغمبر
همان روز احد صفدر،همان ضرغام در خیبر

حیا غیرت صفا بهجت قدر قدرت ابر باور
نکو خصلت ازل شوکت شکرصحبت سخن گستر

صراط دین بهشت آیین قضاتمکین غضب تندر
ملایک شان و ایزد لحن و عرشی سیر و یزدان فر

شعیب و صالح و داوود و هود ونوح پیغمبر
عزیر و یوسف و یعقوب و بنیامین و تا آخر...

همان والا همان والی همان گوهر همان جوهر
علی عالی اعلاامیرالمومنین حیدر!
***
سهل است گریبان بدرد عشق تو از خلق
برهان به ازاین هست که با کعبه چنین کرد؟
***
نه میثم تمار و نه دیباجم من
مولای منی، بنده ی محتاجم من
روزی که به دار می روم، می فهمم
در عشق تو چند مرده حلاجم من!
***



خاک پای ابوتراب
غلامرضا کافی
--------------------------------------------------------------------
رفته پای دل من پایِ شکافِ کعبه
بیش از پیش شده حجب و عفافِ کعبه
با خبر هست خدا از دلِ صافِ کعبه
هفت بار آمده با قصد طوافِ کعبه

عرش را گفته بیا! لحظهٔ میلاد شده
با قدم های علی(ع) خانه ام آباد شده

آسمان ساخته با ابر٬ هزاران لبخند
خورده با دستِ زمین٬ برکتِ دستش پیوند
هست معشوقِ خداوند به قران سوگند
حضرت عالی اعلاست! ندارد مانند

آیهٔ یأس که نه! آیهٔ امّید بخوان
«لَم یلِد» مثل علی(ع)! سورهٔ توحید بخوان

شور و شوقی همگانی به جهان داد خدا
عطر باران به زمین و به زمان داد خدا
در رجب وعدهٔ ماه رمضان داد خدا
نغمهٔ کوثر و انسان و دخان داد خدا

 وحی نازل شد و عالم به تبسم آمد
 صورتِ کتبی قران به تجسّم آمد

به تماشای جمالش همه هستی لایق
متجلّی شده در او وَجنات خالق
انبیا یکسره یک دل نه و صد دل عاشق
مرد و مردانه عمل کرده به قول سابق

نورِ مطلق شد و معلوم شده راه از چاه
این همه جاذبه و دافعه...سبحان ٱلله

آمده مسجد و دیدند که در حین ورود
یاعلی(ع) گفته و گلدسته سر آورده فرود
دلِ محراب به وجد آمد و آغوش گشود
در رکوعش همه عالم شده مشغول سجود

بوتراب است و به لحنِ دگری میخوانند
مدح او را به زبانِ پدری میخوانند

غضبی مُهلک و با جذبه مجاور دارد
رزم آورده و آرامش خاطر دارد
ذوٱلفقارش ضرباتی چه مؤثر دارد
تا ابد خیبر و صفین به خاطر دارد

قلعه لرزید به خود تا که علی(ع) داخل شد
از همین ناحیه مرحب به درک واصل شد

غیر او هیچکسی عشقِ مقدّس نشود
عقل با عشق درآمیخته نارس نشود
حق به جز او که به آیینه ملبّس نشود
ولی ٱلله شدن قسمت هر کس نشود

ذکر لبهای نبی(ص) روز غدیر ای مردم:
این شما و علی(ع) و آیهٔ «أکملتُ لَکم»

حضرت حیدر کرار به کرّات عشق است
مستجاب است و فراوانیِ حاجات عشق است
اعتکاف و سحر و ذکر مناجات عشق است
نام او شوق مدام و همه اوقات عشق است

در اذان لذت این جملهٔ دلخواه خوش است
أشهدُ أنّ علیاً ولیُ ٱلله خوش است!
مرضیه عاطفی
--------------------------------------------------------------------
خسته می‌شوی ولی
کار می‌کنی مدام
مثل ماه و آفتاب
صبح و ظهر و عصر و شام

سایه‌بان خانه‌ای
سبز و محکم و صبور
می‌دهی به بچه‌ها
درس شعر درس شور

دارد عطر نان گرم
هر غروب خنده‌ات
طعم سیب می‌دهد
حرف‌های زنده‌ات

بوی پونه میدهد
پینه‌های دستهات
هست بال شاپرک
آشنای دستها‌ت

معصومه  مرادی
--------------------------------------------------------------------
می خواست رسول عشق امدادت را
می خواند زمین و آسمان نادت را
چون حب تو هم ردیف ایمان به خداست
آغوش گشود کعبه میلادت را

حسین فروزنده
--------------------------------------------------------------------
داشت با روزگار سَر میکرد
پدرم مثلِ کوه ، محکم بود
بارِ یک خانواده، بر دوشش
شانه هایش، همیشه بی غم بود

میزد از خانه زودتر، بیرون
تا دمِ حجره با سحر،هم پا
ذِکر میگفت و باز بسمِ الله
تا که میرفت، کِرکِره بالا


چرخ ها را ، به راه می انداخت
چشمهایش، همیشه می خندید
تا که دستش، به کار می افتاد...
چرخِ این خانه ، خوب می چرخید


پدرم  می کشید، الگو را ...
روی تن پوشِ  مردمِ این شهر
جای دستش، هنوز هم باقی ست...
ساده ، بر دوشِ مردمِ این شهر


تا که یک روز، با خودش فهمید
دخل و خرجش درست، یک به صدست
گرچه هر شب ، بهانه میدوزد....
باز ،حال و هوایِ خانه بد ست

پدرم، لحظه های آخرِ عمر...
کار و بارش، مگس پَرانی بود
چرخ های زمانه، بد تا کرد
گرچه ، خیّاطِ مهربانی بود

پدرم ذرّه ذرّه، از ما رفت...
در هیاهویِ روزهایِ رکود
بعدِ یک عمر ، مادرم فهمید
قاتلش، وارداتِ چینی بود
***
نسیم عطر حریمت ،چکیده در جانم
رسیده ام به تو امّا هنوز،حیرانم

رسیده ام به نگاهت امیر عالم تاج
منی که خیره بر این آفتاب ایوانم

میان ذکر قنوتم،ضریح می بینم
میان سجده ی خود،مست بوی بارانم

من آمدم پدر مهربان تر از مادر...
ولی نیامده از رفتنم هراسانم

هنوز خاک مسیرت،نخفته امّا من...
به فکر راه نجف تا به مرز مهرانم

اگرچه  ترک وطن نیست، نیتّم امّا...
فقط به قدر نمازی شکسته می مانم

نگو بساط دلم را نچیده خواهم رفت
نگو که وصله ی ناجور هر مسلمانم

شناسنامه ی من ، مُهر عاشقی دارد
اگرچه  عاقبت عشق را نمیدانم

دلم خوش ست به پایان این غزل، وقتی
هنوز شاعر دربار امن سلطانم...

ندا نوروزی
--------------------------------------------------------------------
از کعبه گرفته تا نجف می بندیم

با شادترین نغمه ی دف می بندیم

ذکر صلوات است و سلام و تسبیح

هر ریسه که با شور و شعف می بندیم

شکیبا غفاریان
--------------------------------------------------------------------
به پیشگاه مبارک امیر مومنان، علی علیه السلام که شعر در برابرش تنها مجموعه‏‌ای از واژه‏‌های منظم است که به احترام صف کشیده‌‏اند:

ای آیه‏‌ی فتح دو چشمانت، گل‏دسته‌‏ی ایمان... چه می‌‏گویم؟
ای سیرت تاریخی‌‏ات: لبخند، ای سوره‌‏ی انسان... چه می‏‌گویم؟
ای شرح آیات مبین با تو، معجون شعر و انگبین با تو
ای آبروی مومنین با تو، ای معنی عرفان... چه می‏‌گویم؟
ای قاف عزمت را جهان در سیر، وصفت « وَ لا یَرقی إلیَّ الطّیر»
ای هرچه خوبی، ای سراسر خیر، ای بودِ بی‏‌امکان... چه می‏‌گویم؟
روحت مثالی‏‌خو، بدن انسان، ای جبرئیلِ روح و تن انسان
اصلت بهشتی، ظاهرا انسان، ای باطنا قرآن... چه می‏‌گویم؟
باید که سلمان‌‏ها، ابوذرها، مضمون‏‌سرای خیبرت باشند
ای زائران بیتِ احسانت، شاعرتر از حسّان... چه می‌‏گویم؟
ای صد غزل شعر موکّد: تو، معنای ما کانَ محمّد(ص): تو
ای فضل و دانش را زبان‌زد: تو، ای حکمت لقمان... چه می‌‏گویم؟
بگذار در وصف تو بنویسم،  «الیومَ اکملتُ لکم دین» را
ای رودها سمت غدیرت را با من ارادت‌‏خوان... چه می‏‌گویم؟
*
تو صد غزل، مضمون مشروحی، تو جودیای کشتی نوحی
من این سراپا داغ بی‏‌روحی، از ورطه‏‌ی توفان... چه می‏‌گویم؟
محمد مرادی
--------------------------------------------------------------------
سرچشمه ی جوشان حیات است، علیست
بارانِ  بهارِ  برکات است ، علیست

مقصود غدیر و زمزم وکوثر نیست
مردی  که دلیل کائنات است ،  علیست
***
شانه هایش وسیع و محکم بود
اشک من روی شانه گم میشد
من  که حل میشدم در آغوشش
گریه ام  کودکانه گم میشد
از سحر تا غروب هر خورشید
او به دنبال نان گندم بود
سرشب که  به  خانه بر می گشت
غصه اش  قرض های مردم بود
در دل تنگش آرزوها بود
چه کسی شادی مرا گم کرد
زیر لب ذکر یا علی می گفت
روبریم کمی تبسم کرد
دست او قدرت عجیبی داشت
گره از موی من شبی وا کرد
غصه های مرا بغل کرد و
خنده  های مرا تماشا کرد
چین پیشانیش به من میگفت
زندگی درد ضربدر درد است
من به گرمی  همیشه میگفتم
پدرم ؛ واقعا ابر مرد است
گونه هایم انار باغش بود
مثل دست پدر ترک میخورد
اشک شور من و کف دستش
پدرم از خودش کتک میخورد
قله ی سر فراز  گردن او
من به اوجش صعود میکردم
پرچم بوسه میزدم آنجا
رنگ آن را کبود میکردم
ساعت پنج و نیم صبح و باز
 نکند جا بماند از سرویس
لقمه را نیمه کاره بر میداشت
تف بروح خبیثت ای ابلیس
زندگی توی فقر و بدبختی
مثل یک اتفاق زوری بود
پدرم باز زندگی میکرد
پدرم آدم صبوری بود
قهرمان  قوی شعرم بود
باهمان خنده های اجباری
پدرم رفت و عاقبت گم شد
توی  آن جاده های تکراری
پدرمن  پدر  پدر پدرم
پدرم همت عجیبی داشت
پدرم مرد نازنینی بود
پدرم طاقت عجیبی داشت
***
سرچشمه ی جوشان حیات است، علی
بارانِ  بهارِ  برکات است ، علی

مقصود غدیر و زمزم وکوثر نیست
مردی  که دلیل کائنات است ،  علی.
شهدخت روستایی فارسی
--------------------------------------------------------------------
پیوسته دلم عشق علی می جوید
همواره گل یاد علی می بوید
سر برده به چاه غم ز بی هم نفسی
عمری است علی،علی،علی میگوید.
شعبانعلی یازرلو
--------------------------------------------------------------------
به سُخره می نگرم گرد و خاکِ پای علی را!
اگر در آوَرَد امروز ، خودْ ادای علی را!

بگو به مدّعیِ خیره سر به حیله نشاید،
توان گرفت دراین روزگار جای علی را!

که گریه می کند امروز تا قیامِ قیامت
اگر به تن کند از هرطرف عبای علی را!

ردای عدل جز او در قد و قواره ی کس نیست
مگر که رو کند از پشتِ پرده تای علی را!

چه بود عاقبتِ ساحران و موسی عمران ،
اگر نداشت درآن داستان عصای علی را؟!

علی ست آینه ی ذاتِ حق نمای محمد
کجا دهد حلبی جلوه ی صفای علی را؟!

مرا چو ذرّه ی بی اختیار و مست رهاکرد
همانکه ساخت به تدبیر ، کهربای علی را!
حسین جنتی
--------------------------------------------------------------------













نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
مصطفی مطهری راد
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۳۹ - ۱۳۹۷/۰۱/۱۱
0
0
پنجه در پنجه یِ بهار انداخت
شاخه ها را کمی نوازش کرد
غنچه ها را که رویِ پرچین دید
از تمامِ بهار خواهش کرد

گفت باران ببار بر سبزه
از طراوت هوایِ تازه بگیر
در هوا تا بپیچد عطرِ نسیم
لطفا از غنچه ها اجازه بگیر

ناگهان در مسیرِ کوهستان
لشکر رودها به راه افتاد
شاخه ها زیرِ نور رقصیدند
عکسِ گلها درونِ ماه افتاد

کوچه ها پر شدند از باران
خانه ها خالی از اِفاده شدند
بی تکلف شدند اهلِ زمین
مردمِ دِه چِقدر ساده شدند

باز پیچید تویِ کوچه یِ ما
عطرِ گلهای پاک در باران
کرد فصلِ بهار ،فروردین
کوچه ها را عجیب گلباران

کاش بودی بهار می چسبید
بودنت افتخارِ ما می شد
گر تو بودی بهارِ ما امسال
بهترین نوبهارِ ما می شد

روزِ میلادِ همسرِ یاس است
مردِ صلح و صفا و تنهایی
مهرورزی همیشه با او بود
مردی از کوچه های بالائی

بی تو فصلِ بهار زیبا نیست
حالم از انتظار می گیرد
پس قدم رنجه کن بیا لطفا
بی تو قلبِ بهار می گیرد



#مصطفی_مطهری_راد
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار